قاضی
مرای اولگن
فیلمنامه ی کوتاه
قاضی سالخورده در حال جمع کردن وسایل روی میز . فردا موعد بازنشستگی اش است. قفل کمداش راباز می کند و سه پرونده ای را که به کناری گذاشته بود بر می دارد و داخل کیف می گذارد. برای کنترل نهایی نگاهی به اطراف اش می اندازد تا از سر جای خود بودن همه چیز اطمینان یابد. ساعت روی دیوار را نگاه می کند. وقت اش است. بلند می شود. پالتو اش را می پوشد و از اطاق خارج می شود. در را می بندد.راه می افتد. همکاران و معاونین اش بیرون درب ورودی دادگستری منتظرش هستند. کلید اتاق اش را به خدمتکار می دهد ، از همه خداحافظی می کند و سوار تاکسی می شود.
جان یوجل( 1999- 1926) شاعر سرشناس شعر مدرن ترکیه، با زبان صمیمی و چند لایه ی ِ خود در شعر ترکیه شیوه ای متفاوت خلق کرده است. جان یوجل فرزند حسنعلی یوجل به سال 1926 در استانبول دیده به جهان گشود. در دانشگاههای آنکارا و کمبریج زبان لاتین و یونانی را فرا گرفت و در تعدادی از سفارتخانه ها با سمت مترجم مشغول کار شد. یوجل در بخش تورکی بی بی سی لندن به گویندگی پرداخت. خدمت سربازی خود را در کرده به پایان رساند و در سال 1958 به هنگام بازگشت به ترکیه در بودروم (Bodrum ) راهنمای توریستها شد. بعدها به عنوان شاعر و مترجم مستقل در استانبول به حیات ادبی حرفه ای روی آورد. در سال 1956 با گولر یوجل ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند دختر ( گؤزل و سو) و یک فرزند پسر ( حسن ) است. در سالهای آخر عمرش به داتچا( Datça ) نقل مکان کرد و نوشته های خود را بطور هفتگی در نشریه لمان (Leman) و ماهانه در نشریه اؤکوز(Öküz) به دست انتشار سپرد. در انتخابات 18 نیسان به نمایندگی از جانب حزب ÖDP نفر نخست از شهر ازمیر انتخاب شد. یوجل شب 12 اگوست سال 1999 چشم بر جهان فرو بست و در میان گلهای آفتابگردان - که عاشق شان بود - به خاک سپرده شد.
شعر سبز
تکثیر می شوند ستارگان
در امتداد نگاهت.
چندان که به انگشتان نتوان شمرد.
گاه آوازهای شبانه به گوش می رسد
و
گاهی سکوت.
گوش که بخوابانی
صدا ها اوج می گیرد در شب
تند و آرام.
هر چیز به زبان خود سخن می گوید
گرچه تاریکی بپوشاندش
و همچنان ادامه می یابد رنگارنگ
در شاخه های درخت، در باد
و دردل شب .
هر چیز با رنگ خود سخن می گوید.
چشم می بست و منتظر می ماند
سرپنجه های برگ گون اش را می گستراند
گوش می خواباند تا بشنود
در شاخه های درخت ، در باد
سبزی را ؛
می شنید و در رویاهایش به خواب می رفت...
سئوگي
خاطیرلایا بیلیرسن ياغيشلي قيش گونونو؟ همان گون کی ساحیلده سنينله قارشيلاشديق. دنيزین گؤي یوموشاق دالغالاریندا رقص ائديردي صورتين و من اؤز اؤزومه " اؤلومومو بو پری یه اتحاف ائده جگم " دئدیم. حیران گؤزلریمده سورگون دوشموش رؤیالارین دوم آغ ايدي.
" صنعت و پراکتیک اوزره نوتلار "
هر هانسي بير اؤلکه ده، اؤنجو صنعتچینين ( گئنیش معناسیندا) وظيفه و مسئوليتلريني تانیتدیراندا، او اؤلکه نين تاريخي، ايجتيماعي، ايقتيصادي و سياسي قورولوشونو، او اؤلکه ده کي ايجتيماعي قورتولوش مبارزه سينين حددینی، کوتله لرين فرهنگ و مدنيت علاقه لرينين سَوييه سيني دوغرو قاوراماق لازيمدي.
سونای آکین
دوداق پايي
گیلاسیندا
بيراخیلان دوداق پايي
قدرده
اوزاق قالا بیلمه ره م
گؤزلريندن
ياخين اولسون ايسته ره م
اللريم اللرينه
کنارینداکي گؤزه ل قصره
حسرتله نمه سی کیمین
کؤهنه بير ائو ین
سني میخ کیمین بئینیمه چالدیم
و بوتون انبرلاری ییغیب
دنیزه آتدیم
سهم لب
یارای دوری ام نیست
- حتا
به اندازه ی ِ سهم لبی که بر گیلاس به جا نهاده ای-
از چشمانت!
دوست دارم دستانم
کنار دستانت باشند
چونان خانه ی ِ مخروبه ای که
با حسرت
به قصر ِ کناری اش
زل می زند...
به دریچه ی ِ دلم
قفلت کرده ام
و همه ی ِ کلیدها را
به دریا ریخته ام...
اوجا
یوموشاق دانیشیر
قالیپ
حالینا بیرده یئلین اسمه سینه
دنیز کناریندا
یاشییر
دار خیاوانلاردا
قاراباغین گئنیش چوللری
چیچکلی داغلاری
یاشیل باغلاریندان قوولاندان سونرا...
ايشچي حرکاتي عثمانلی امپراتورلوغودؤروندا
عثمانلی امپراتورلوغوندا صنایعلشمه، کاپيتاليزم و ايلک ايشچي مبارزه لري
عثمانلی امپراتورلوغوندا بورژووازييانين دوغوشونون و کاپيتاليزمين عثمانلی تورپاقلاريندا ياييلماغا باشلاييشي نين تمه لينده، چاشديريجي اولمايان بير شکيلده کاپيتاليست غرب ايله اولان علاقه لر واردير. يئنه چاشديريجي اولمايان بير شکيلده کاپيتاليست علاقه لري عثمانلی جمعيتينه ايلک سوخانلار، غرب ايله علاقه لري داها ياخين اولان و جمعيتين اهميتلي بير قشريني مئيدانا گتيرن مسلمان اولمايان قشردير. مسلمان اولمايان بورژووازييانين انکشافي خصوصیله باشلانغيجدا غرب سرمايه سينه، تيجارتينه و حمايسينه دوغرودان باغلي بير شکيلده رئاللاشميشدير.

پابه پاي " جورج اورول" از نوشتن تا مرگ
« انقلاب به معنی پرچم های سرخ و جنگ خیابانی نیست. انقلاب تغییر بنیادی قدرت است. این امر می تواند با و بدون خونریزی و در هر زمان و مکان ویژه رخ بدهد. به مفهوم دیکتاتوری یک طبقه هم نیست. مردمی که در انگلستان تغییرات را هدایت می کنند محدود به یک طبقه خاص نیستند با این وجود واقعیت این است که درآمد سالانه آنها از 2000 لیره بالاتر است. ما نیاز به آگاهی عمومی و انقلاب از سوی مردم عادی بر علیه ناکارآمدی، امتیازات طبقاتی و حکومت فرتوت داریم.»
بنا به گفته جان وبستر از معاصرین شکسپیر، مرگ از صدها هزار روش مختلف برای خارج کردن انسان از دست زندگی استفاده می کند اما فراموش می کند بگوید انسان از چه گریزگاههایی برای خلاصی ازدست مرگ و بازگشت مجدد به اغوش زندگی استفاده می کند. اورول با بازگشت به زندگی به هزاران طریق مختلف و تجدید حیات در آثار نویسندگان و شاعران و فیلمسازان بعد از خود فراموشی جان وبستر را جبران کرده است. اورول در زمره نویسندگانی است که شاید به همان اندازه ای که تمجید و تعریف شده ، مورد لعن و نفرین هم قرار گرفته است. در هر حال:
آویخته
چون دری که به خانه
و دست و پایی که به اندام
رها چون آبی در آبشار
تسلیم جاذبه
به هزینه ای که ضرورت تعیین می کند.
مرد در شفق
نفس را به تمامی در سینه حبس می کند
و لبان داغ گلوله را می بوسد!
نسیم خبرچین از شکاف پنجره به رختجواب می خزد
زن به پهلو می غلتد
دهان زخم را به دهان می گیرد
و با لرزی خفیف در رگ و پی
می مکد...
شگفتا!
از زخم ِ من نشنیده ای؟
من
آویخته ام در ِ خانه ات
روای ِ منزل ِ تو
چون چراغی که به مسجد حرام است.
روزی از روزهای خاکستری، زمین، خسته و فرسوده توان مقاومت را در برابر هجوم خواب از دست داد و به ناگاه کوههای باشکوه و استوار شانه های گرد خود را لرزاندند و آهی بلند از ته دل برآوردند. دریاهای گسترده نفس آبی خود را فرو بردند و بعد با سرفه ای بلند بیرون دادند.زمین هرچه را ذره ذره داده بود به یکباره پس گرفت. نفت فوران نکرد. دشتهای پهناور خشک شدند و ماشین ها به آهن قراضه ای بی ارزش بدل شدند. کف زخمی و خون فشان اقیانوسها سکوهای حفاری را بلعیدند. انسان، هراسان به دنبال سرپناه به هر سو گریزان شد. گروهی جان به جایی دیگر به در بردند و گروهی ماندند و با مادر به خواب رفته خود یکی شدند.
چیزی نگذشت همه جا را آرامش فرا گرفت و جز صدای نفس های خواب رفتگان در جهان پر از عطر و موسیقی ، صدایی بگوش نرسید. سوسن و یاسمن شادمان به هم پیچیدند و هزاردستان نغمه خوان داستانها آغازید. بنفشه ها ریشه های مرطوب خود را دیوانه وار و عاشقانه در اعماق خاک بارور فرو بردند و سپیدارها دستهای خود را به بی نهایت آسمان کشیدند...
و کوههای باشکوه آهی بلند کشیدند و دریاهای گسترده به غرش در آمدند ،
... و زمین غرق رویاهای سبز و آبی شد.
ایتمیش آدام
داها یاخشی. بوگون یاخشی گؤرونورسن! بیلیرم دانیشمییاجاقسان. آما بیر گولومسه مه یه نه دییرسن؟ هه! آی ساغ اول. بئله با! ایندی اؤلدی. گولومسه مه یین سئویندیریر منی. دورا بیله رسن؟ بالینجی دیکّه لدیره م. چوخ گؤزه ل. بو چای دان بیر قورتوم ایچ. لاپ سن به یه ندگین کیمی ده مله میشم. کهلیک اؤتوسودا وار. قؤی دستمالی گؤزون اوستوندن بیر آز کناره ویریم. نئجه دی؟ گون ده ، گون اورتا یئرینه قاوزانیب. گؤیده بیر ده نه بولود یوخدی. چای نئجه یدی؟ خوشونا گلدی؟هه؟ چوخ گؤزه ل! یاخشی. قوی بو ایستیکانی چارپایانین اوستونه قویوم. پالتارلارین یویوب شریته سرمیشم.
یاخشی . ایستیرسن گؤزون آچاسان؟ بیلیره م چتین اولاجاق اما بیرآز دؤزمه لیسن. قوی بو اؤرتوگو قاوزیییم. الین وئر منه. نیگران اولما. هر شیء دوزه له جک. سنه اینانیرام. یاخشی ایندی قیشلارین تخده ن یئره ساللا. ها بئله ها . آیاقلارین یئره قوی. قوخما. مواظبم. قویمارام ییخیلاسان. باشلایاق یئریمه یه. یاپیشمیشام گل! یاپیشمیشام. چوخ گؤزه ل! گورورسن کی. باشاردین. باشاریسان. بیلیردیم باشاراجاقسان. دوداقلارینداکی گولوشه باخ. گؤروره م لاپ کئفده سن...
.... ایسته سن بیله سن بوآدام کیمدی... او ائله سن اؤزونسن.
با میلیونها گره
بافته با باد
عنکبوت های رقاص
بر پوستم پنجه می کشند.
دستهایم را حلقه می کنم
و اسب
سوی غروب زعفرانی و شب دراز
چندان به تاخت می رود
که نفس هایم به شماره بیافتد
و
بناگوشت را قلقلک دهد.
بوی اسب
و
گندمزاران تشنه برداشت
و رویای ماه.
حصار سکوت بین مان را می شکنم
وقتی که عنکبو تهای رقاص از لابه لای انگشتان گره شده می گذرند
و دیوانگی هجوم می آورد.
دلم شعله ور است
به پا جنگل ِ زلفت
- افشان به روی سینه ام -
گر نگیرد...
با بازوان گشوده گسترده روی برف
چونان شناگری در آغوش موج
خیره در تو
خود را می نگرم
و خود را می نگرم با نگاه در خودم
می بینم
براستی می بینم
تو اینجا نیستی!
زیر چتر ایستاده ایم
و سفید و آبی و آبی و سفید
الاّ خودم.
با آنکه خیره در تو
و ایستاده اینجا
الاّ خودم و الاّ خود ِ خودم
بیرون ، جایی
مک می زنم نخستین دانه های برف را.
برای تو
راه می روم
برای تو راه می روم
راستش را بخواهی اما ، برای خودمان.
این منم
برای خودمان راه می روم
به سوی خانه ی ِ کوچک مان.
به سوی مامنی گرم راه می روم
بیرون انبوه مردمان راه می روند
می خندند
داد می زنند
و من نگاه از سیل جاری نگاهها برای نگاه تو می دزدم
و در تو خیره می شوم
روی صندلی یخ زده نشسته ام
با تو روی صندلی یخ زده نشسته ام
می بینم تنها خودم ام
که در گرمایت ذوب می شوم
و قطره قطره در تو می چکم
نشان به آن نشان که تو می رفتی
و من گسترده روی برف
هنوز
بر تو خیره ام...
من از هزاره ها می گویم
و تو انگشت بر ماشه می فشاری
با چشمهای بسته
و گوشی که
زیر کلاه خود
با من نیست.
به چه می اندیشی
پاداش سر برج ات؟
بی حوصله پوسترها را می نگری ،
زیر لب
نامفهوم
شعارها را تکرار می کنی،
و می اندیشی:
نافرمانی ات جهان را نجات می دهد؟!!
و تو
نان توست ات را با شوپن سق بزن
مراقب باش در ایستگاه صحیح پیاده شوی
وگرنه راه رفته را باز خواهی گشت.
نگران افشاگری ویکی لیکس نیستم
عشق راز برملایی است
که در تله ایی مرطوب برشت می خواند
و کلاغ هایش را پر می دهد.
آنها گازهای اشگ آورشان را آزمایش می کنند
و سلاح هایشان را حمایل
و عمل از اراده فاصله می گیرد.
یکی بر سنگفرش می افتد
و خون بالا می آورد.
آنسوتر
توده گدایان
صف بسته پای مجسمه ای که پا ندارد ...
سردار برنزی لبخند می زند
و ژیژک لابلای اندیشه هایش را می کاود...
لوت روحومو باسدیرین
منیم
نئچه منیم وار.
سحر یوخودان دوراندا
هانسی منی مین دورماسین بیلمیره م.
گؤزگونون اؤنونده
منه باخان منیمی
اوره کدن سالاملاییب
هانسی پالتارین گیمه سین سوروشورام!
اینان آللاها
بیزیم ایشیمیزه
شوشه ده ریده ن یاخشیدی.
آیاقلاریمیزی اینجه ساخلیا
اوینایاندا اوتانمیاق.
فورمدا اولماق گؤزللیگین بیرینجی شرطیدی
ایکینجیسی ایسته دیگی فورما زووشمه...
اینک
شب ِ زلفو پریشانی های بسیار... با ارمغان ِ سالهای باد سالهای بد،در کوله؛ راست ایستاده ام با دهان آتشفشانم خاموشبر فراز قله ای با دهان آتشفشانش در جنبشو دل ِ پایین رفتن ام نیست. باز اینکآیینه ای بازچندانکه عبور بتوانی کرد به تمامیت از میان اشبی آنکه منعکس شوی! در گوشتان چه خوانده اند کبوتران باداین گونهبی محابا در چشمانم تخم می گذارید؟ در آستانه ی ِ آیینه ی ِ من به صف شویدواز مرگ بگذرید...
می روم دیگر...
یوسف خیال اوغلی
شهریار گلوانی
می روم دیگر
[ زآنرو که]
عمرم را فدای عشقی نافرجام کردم؛
و اینک می روم تا
آغوش خاک مامن این خواب پریشان من باشد.
اینک که می روم
کدامین دست
تن رنجور از درد دوری از وطن ام را به خاک خواهد سپرد
و چه کسی بار گناه این جنایت هولناک را بر دوش خواهد کشید؟
پوسید چشم و دل ام در این شهر بارانی
می روم دیگر
بلندم کن
تا اندوه هجران بر سکوی مرده شور جا بماند.
می خواستم آوازی برایتان بخوانم
که صدها سال است فراموشش کرده اید...
و با مهری بی پایان
بر ناوک مژگانتان بوسه زنم.
آوازی معصوم و ساده
خفته در نهاد هزاران هزار قربانی
شاید هم در روز نخست محشر
همه با هم این آواز را سر دادیم...
از چه اینهمه دوست تان داشتم ... از چه این گونه شد سرنوشتم؟
از چه اینهمه مصیبت باران شدم ؟
از چه رو میهن گلستان من
اینگونه به شوره زاری برهوت مبدل گشت؟
اینک می روم
از پیش شمایانی که به هر زبانی سخن گفتم حرفم را نفهمیدید
من سرم را در راهتان ارزانی کردم
و شما بی انصافان
بی محاکمه مرا به چوبه دار سپردید.
اینک می روم
به هزارتوی دنیایی بی روزن،
اینک می روم
« می توانی ستاره های آویخته بر گیسوان ات را بکنی، مادر! »
در این پایان راه
من هنوز شیدای ترانه فریبنده ای هستم که عشق نام نهاده اند
و حال که از دست من خلاص شدی
شادکام باشی ترکیه ی ِ عزیزم!
البته که آرزوهای فراوانی برای خود و میهن ام داشتم
شاید آرمان هایم را جایی که رها کردم
ادامه دهند رفقا و زن و فرزندانم ...
دلم شکست و سازم ترک برداشت
شاید سرنوشت ام بدین سان بود
ارزانی شما باد
این دلی که دردهایش را از شما هدیه گرفتم.
هیچ یک از رویاهایم عملی نشد مادر!
نه تو را شادکام کردم و نه خود را
وزندگی امانم نداد تا حتا عکسی شاد به یادگار بردارم.
همچون کلید گمشده ای بی صاحب ام مادر!
نه دست دوستی بر شانه ام و نه دست ِمهری بر سرم...
مگر از گل و لای بی حاصل جاده ها بودم؟
مگر از خیسی مدام و سرما بودم؟
مگر از باران بودم ؟ مادر!!!
اینهمه سال اشگهایت را برای ریختن به کدامین دریا نگهداشته ای؟
بگذار بمیرم
آخر چرا زادی ام مادر؟
منصوره اشرافی
گاهی خلیج
جزیره ای است.
گاهی حتا صخره،
پرنده
و حتا بی خیالی در بعد از ظهری داغ...
گاهی قاره ای
به هم برآمده از کلمات ِ متقاطع
جزیره ای است
و فنجانی در آستانه لبریزی
و تقریب ِ فاصله ای در کار ِ نزدیکی
و انسان ِ ساقطی در ترمینال ِ گدایی
جزیره ای است
که به ردیف انسانهای پشت چراغ قرمز
در چشم انداز لوده آتش خوری شان
قناعت نمی کند.
گاهی کلمات محصور
کودکی را انتظار می کشند
که بر آیینه بغل بکوبد
و به آیینه ساز بگوید:
واقعا ً کلمات از آنچه در آیینه دیده می شوند نزدیکترند؟
ممکن نیست.
حتا اگر پیشتر چنین بوده
زآنرو که هر کلمه جزیره ای است
با آتشفشانی از شعر در اعماق!