تبليغاتX
کریتیک

             قاضی  

            مرای اولگن

     فیلمنامه ی کوتاه

قاضی سالخورده در حال جمع کردن وسایل روی میز . فردا  موعد بازنشستگی اش است. قفل کمداش راباز می کند و سه پرونده ای را که به کناری گذاشته بود بر می دارد و داخل کیف می گذارد. برای کنترل نهایی نگاهی به اطراف اش می اندازد تا از سر جای خود بودن همه چیز اطمینان یابد. ساعت روی دیوار را نگاه می کند.  وقت اش است. بلند می شود. پالتو اش را می پوشد و از اطاق خارج می شود. در را می بندد.راه می افتد. همکاران و معاونین اش بیرون درب ورودی دادگستری منتظرش هستند. کلید اتاق اش را به خدمتکار می دهد ، از همه خداحافظی می کند و سوار تاکسی می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 11:23 توسط شهریارگلوانی |


جان یوجل( 1999- 1926) شاعر سرشناس شعر مدرن ترکیه، با زبان صمیمی و چند لایه ی ِ خود در شعر ترکیه شیوه ای متفاوت خلق کرده است.  جان یوجل  فرزند حسنعلی یوجل به سال 1926 در استانبول دیده به جهان گشود. در دانشگاههای آنکارا و کمبریج زبان لاتین و یونانی را فرا گرفت و در تعدادی از سفارتخانه ها با سمت مترجم مشغول کار شد. یوجل در بخش تورکی بی بی سی لندن به گویندگی  پرداخت. خدمت سربازی خود را در کرده به پایان رساند و در سال 1958 به هنگام بازگشت به ترکیه در بودروم (Bodrum )  راهنمای توریستها شد. بعدها به عنوان شاعر و مترجم مستقل در استانبول به حیات ادبی حرفه ای روی آورد. در سال 1956 با گولر یوجل ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند دختر ( گؤزل و سو) و یک فرزند پسر ( حسن ) است. در سالهای آخر عمرش به داتچا(  Datça ) نقل مکان کرد و نوشته های خود را بطور هفتگی  در نشریه لمان (Leman) و ماهانه  در نشریه اؤکوز(Öküz) به دست انتشار سپرد. در انتخابات 18 نیسان به نمایندگی از جانب حزب ÖDP نفر نخست از شهر ازمیر انتخاب شد. یوجل شب 12 اگوست سال 1999 چشم بر جهان فرو بست و در میان گلهای آفتابگردان - که عاشق شان بود - به خاک سپرده شد. 


شعر سبز

 

تکثیر می شوند ستارگان

در امتداد نگاهت.

چندان که به انگشتان نتوان شمرد.

 

گاه آوازهای شبانه به گوش می رسد

و

گاهی سکوت.

گوش که بخوابانی

صدا ها اوج می گیرد در شب

تند و آرام.

 

هر چیز به زبان خود سخن می گوید

گرچه تاریکی بپوشاندش

و همچنان ادامه می یابد رنگارنگ

در شاخه های  درخت، در باد

و دردل شب .

هر چیز با رنگ خود سخن می گوید.

 

 

چشم می بست  و منتظر می ماند

سرپنجه های برگ گون اش  را می گستراند

گوش می خواباند تا بشنود

در شاخه های درخت ، در باد

سبزی را ؛

می شنید و در رویاهایش  به خواب می رفت...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 17:33 توسط شهریارگلوانی |

  سئوگي

خاطیرلایا بیلیرسن ياغيشلي قيش گونونو؟  همان گون کی ساحیلده سنينله قارشيلاشديق. دنيزین گؤي یوموشاق دالغالاریندا رقص ائديردي صورتين و من اؤز اؤزومه " اؤلومومو بو پری یه اتحاف ائده جگم " دئدیم. حیران گؤزلریمده سورگون دوشموش رؤیالارین دوم آغ ايدي. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 16:10 توسط شهریارگلوانی |

   " صنعت و پراکتیک اوزره نوتلار "  

هر هانسي بير اؤلکه ده، اؤنجو صنعتچینين ( گئنیش معناسیندا) وظيفه و مسئوليتلريني تانیتدیراندا، او اؤلکه نين تاريخي، ايجتيماعي، ايقتيصادي و سياسي قورولوشونو، او اؤلکه ده کي  ايجتيماعي قورتولوش مبارزه سينين حددینی، کوتله لرين فرهنگ و مدنيت علاقه لرينين سَوييه سيني دوغرو قاوراماق لازيمدي. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 10:7 توسط شهریارگلوانی |

ترجمه آزاد از:

سونای آکین

دوداق پايي 

   

  گیلاسیندا  

  بيراخیلان دوداق پايي  

  قدرده  

  اوزاق قالا بیلمه ره م

  گؤزلريندن

   

  ياخين اولسون ايسته ره م  

  اللريم اللرينه  

  کنارینداکي گؤزه ل قصره  

حسرتله نمه سی کیمین

  کؤهنه بير ائو ین

   

  سني میخ کیمین بئینیمه چالدیم  

  و بوتون انبرلاری ییغیب 

  دنیزه آتدیم 

   

    سهم لب

یارای دوری ام نیست

- حتا

به اندازه ی ِ سهم لبی که بر گیلاس به جا نهاده ای-

از چشمانت!

 

دوست دارم دستانم

کنار دستانت باشند

چونان خانه ی ِ مخروبه ای که

با حسرت

به قصر ِ کناری اش

زل می زند...

 

 

به دریچه ی ِ دلم

قفلت کرده ام

و همه ی ِ کلیدها را

به دریا ریخته ام...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 18:36 توسط شهریارگلوانی |

 

اوجا

یوموشاق دانیشیر

قالیپ

حالینا بیرده یئلین اسمه سینه

دنیز کناریندا

یاشییر

دار خیاوانلاردا

قاراباغین گئنیش چوللری

چیچکلی داغلاری

یاشیل باغلاریندان قوولاندان سونرا...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 19:37 توسط شهریارگلوانی |

ايشچي حرکاتي  عثمانلی امپراتورلوغودؤروندا

 

  عثمانلی امپراتورلوغوندا صنایعلشمه، کاپيتاليزم و ايلک ايشچي مبارزه لري 

   عثمانلی امپراتورلوغوندا بورژووازييانين دوغوشونون و کاپيتاليزمين عثمانلی تورپاقلاريندا ياييلماغا باشلاييشي نين تمه لينده، چاشديريجي اولمايان بير شکيلده کاپيتاليست غرب ايله اولان علاقه لر واردير. يئنه چاشديريجي اولمايان بير شکيلده کاپيتاليست علاقه لري عثمانلی جمعيتينه ايلک سوخانلار، غرب ايله علاقه لري داها ياخين اولان و جمعيتين اهميتلي بير قشريني مئيدانا گتيرن مسلمان اولمايان قشردير. مسلمان اولمايان بورژووازييانين انکشافي خصوصیله باشلانغيجدا غرب سرمايه سينه، تيجارتينه و حمايسينه دوغرودان باغلي بير شکيلده رئاللاشميشدير.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 9:46 توسط شهریارگلوانی |

پابه پاي " جورج اورول" از نوشتن تا مرگ

http://libertas.ws/wp-content/uploads/2009/04/george_orwell.jpg


پابه پاي " جورج اورول" از نوشتن تا مرگ


« انقلاب به معنی پرچم های سرخ و جنگ خیابانی نیست. انقلاب تغییر بنیادی قدرت است. این امر می تواند با و بدون خونریزی و در هر زمان و مکان ویژه رخ بدهد. به مفهوم دیکتاتوری یک طبقه هم نیست. مردمی که در انگلستان تغییرات را هدایت می کنند محدود به یک طبقه خاص نیستند با این وجود واقعیت این است که درآمد سالانه آنها از 2000 لیره بالاتر است. ما نیاز به آگاهی عمومی و انقلاب از سوی مردم عادی بر علیه ناکارآمدی، امتیازات طبقاتی و حکومت فرتوت داریم.»                                                                                     

                                                      جورج اورول ، 1941، از " شیر و تکشاخ"

بنا به گفته جان وبستر از معاصرین شکسپیر، مرگ از صدها هزار روش مختلف برای خارج کردن انسان از دست زندگی استفاده می کند اما فراموش می کند بگوید انسان از چه گریزگاههایی برای خلاصی  ازدست مرگ و بازگشت مجدد به اغوش زندگی استفاده می کند. اورول با بازگشت به زندگی به هزاران طریق مختلف و تجدید حیات در آثار نویسندگان و شاعران و فیلمسازان بعد از خود فراموشی جان وبستر را جبران کرده است. اورول در زمره نویسندگانی است که شاید به همان اندازه ای  که تمجید و تعریف شده ، مورد لعن و نفرین هم قرار گرفته است. در هر حال:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 16:49 توسط شهریارگلوانی |

 

آویخته

چون دری که به خانه

و دست و پایی که به اندام

رها چون آبی در آبشار

تسلیم جاذبه

به هزینه ای که ضرورت  تعیین می کند.

 

مرد در شفق

نفس را به تمامی در سینه حبس می کند

و لبان داغ گلوله را می بوسد!

 

نسیم خبرچین از شکاف پنجره به رختجواب می خزد

زن به پهلو می غلتد

دهان زخم را به دهان می گیرد

و با لرزی خفیف در رگ و پی

می مکد...

 

 شگفتا!

از زخم ِ من نشنیده ای؟

من

آویخته ام در ِ خانه ات

روای ِ منزل ِ تو

چون چراغی که به مسجد حرام است.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 9:54 توسط شهریارگلوانی |

در برابرم

جمجمه ای با دو حفره خالی به جای چشم

و در برابرت

جمجمه ای با دو حفره خالی به جای چشم

و ستاره هایی

که نمی دانم چرا سوسو ی ِ شان

مرا به رویاهای اندیشیده ام در سالهای دور می برد

و جمجمه ام شناور در شیر

به سوی جمجمه ات

با دو حفره خالی

در شبی باشکوه

به رویای ِ تو می اندیشد

و زیر سوسوی ِ نور ِ بی صدای ستاره

آرام فرو می رود

و در اعماق ات پنهان می شود...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 17:59 توسط شهریارگلوانی |

روزی از روزهای  خاکستری، زمین، خسته و فرسوده  توان مقاومت را در برابر هجوم خواب از دست داد و به ناگاه کوههای باشکوه و استوار شانه های گرد خود را لرزاندند و آهی بلند از ته دل برآوردند. دریاهای گسترده نفس آبی خود را فرو بردند  و بعد با سرفه ای بلند بیرون دادند.زمین هرچه را ذره ذره داده بود به یکباره پس گرفت. نفت فوران نکرد. دشتهای پهناور خشک شدند و ماشین ها به آهن قراضه ای بی ارزش بدل شدند. کف زخمی و خون فشان اقیانوسها سکوهای حفاری را بلعیدند. انسان،  هراسان به دنبال سرپناه به هر سو گریزان شد.  گروهی جان به جایی دیگر به در بردند و گروهی  ماندند و با مادر به خواب رفته خود یکی  شدند.

چیزی نگذشت همه جا را آرامش فرا گرفت و جز صدای نفس های خواب رفتگان در جهان پر از عطر و موسیقی ، صدایی بگوش نرسید. سوسن و یاسمن شادمان به هم پیچیدند و هزاردستان نغمه خوان داستانها آغازید. بنفشه ها ریشه های مرطوب خود را دیوانه وار و عاشقانه در اعماق خاک بارور فرو بردند و سپیدارها دستهای خود را به بی نهایت آسمان کشیدند...

و کوههای باشکوه  آهی بلند کشیدند و دریاهای گسترده به غرش در آمدند ،

... و زمین غرق رویاهای سبز و آبی شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 18:54 توسط شهریارگلوانی |

ایتمیش آدام

داها یاخشی. بوگون یاخشی گؤرونورسن! بیلیرم دانیشمییاجاقسان. آما بیر گولومسه مه یه نه دییرسن؟ هه! آی ساغ اول. بئله با! ایندی اؤلدی. گولومسه مه یین سئویندیریر منی. دورا بیله رسن؟ بالینجی دیکّه لدیره م. چوخ گؤزه ل. بو چای دان بیر قورتوم ایچ. لاپ سن به یه ندگین کیمی ده مله میشم. کهلیک اؤتوسودا وار. قؤی دستمالی گؤزون اوستوندن بیر آز کناره ویریم. نئجه دی؟ گون ده ،  گون اورتا یئرینه قاوزانیب. گؤیده بیر ده نه  بولود یوخدی. چای نئجه یدی؟ خوشونا گلدی؟هه؟ چوخ گؤزه ل! یاخشی. قوی بو ایستیکانی چارپایانین اوستونه قویوم. پالتارلارین یویوب شریته سرمیشم.

یاخشی . ایستیرسن گؤزون آچاسان؟ بیلیره م چتین اولاجاق اما بیرآز دؤزمه لیسن. قوی بو اؤرتوگو قاوزیییم. الین وئر منه. نیگران اولما. هر شیء دوزه له جک. سنه اینانیرام. یاخشی ایندی قیشلارین تخده ن یئره ساللا. ها بئله ها . آیاقلارین یئره قوی. قوخما. مواظبم. قویمارام ییخیلاسان. باشلایاق یئریمه یه. یاپیشمیشام گل! یاپیشمیشام. چوخ گؤزه ل! گورورسن کی. باشاردین. باشاریسان. بیلیردیم باشاراجاقسان. دوداقلارینداکی گولوشه باخ. گؤروره م لاپ کئفده سن...

 

.... ایسته سن بیله سن بوآدام کیمدی... او ائله سن اؤزونسن.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 21:49 توسط شهریارگلوانی |

با میلیونها گره

بافته با باد

عنکبوت های رقاص

بر پوستم پنجه می کشند.

 

دستهایم را  حلقه می کنم

و اسب

سوی غروب زعفرانی و شب دراز

چندان به تاخت می رود

که نفس هایم به شماره بیافتد

و

بناگوشت را قلقلک دهد.

 

بوی اسب

و

گندمزاران تشنه برداشت

و رویای ماه.

 

حصار سکوت بین مان را می شکنم

وقتی که عنکبو تهای رقاص از لابه لای انگشتان گره شده  می گذرند

و دیوانگی هجوم می آورد.

 

دلم شعله ور است

به پا جنگل ِ زلفت

-         افشان به روی سینه ام -

گر نگیرد...

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 11:7 توسط شهریارگلوانی |

با بازوان گشوده گسترده  روی برف

چونان شناگری در آغوش موج

خیره در تو

خود را می نگرم

و خود را می نگرم با نگاه در خودم

می بینم

براستی می بینم

تو اینجا نیستی!

 

زیر چتر ایستاده ایم

و سفید و آبی و آبی و سفید

الاّ خودم.

 

با آنکه خیره در تو

و ایستاده اینجا

الاّ خودم و الاّ خود ِ خودم

بیرون ، جایی

مک می زنم نخستین دانه های برف را.

 

برای تو

راه می روم

برای تو راه می روم

راستش را بخواهی اما ، برای خودمان.

این منم

برای خودمان راه می روم

به سوی خانه ی ِ کوچک مان.

 

به سوی مامنی گرم راه می روم

بیرون انبوه مردمان راه می روند

می خندند

داد می زنند

و من نگاه از سیل جاری نگاهها برای نگاه تو می دزدم

و در تو خیره می شوم

 

روی صندلی یخ زده نشسته ام

با تو روی صندلی یخ زده نشسته ام

می بینم تنها خودم ام

که در گرمایت ذوب می شوم

و قطره قطره در تو می چکم

نشان به آن نشان که تو می رفتی

و من گسترده روی برف

هنوز

بر تو خیره ام...

+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 11:0 توسط شهریارگلوانی |

من از هزاره ها می گویم

و تو انگشت بر ماشه می فشاری

با چشمهای بسته

و گوشی که

زیر کلاه خود

 با من نیست.

به چه می اندیشی

پاداش سر برج ات؟

 

 

 بی حوصله پوسترها را می نگری ،

زیر لب

نامفهوم

شعارها را تکرار می کنی،

و می اندیشی:

نافرمانی ات جهان را نجات می دهد؟!!

 

و تو

نان توست ات را با شوپن سق بزن

مراقب باش در ایستگاه صحیح پیاده شوی

وگرنه راه رفته را باز خواهی گشت.

 

نگران افشاگری ویکی لیکس نیستم

عشق راز برملایی است

که در تله ایی مرطوب برشت می خواند

و کلاغ هایش را پر می دهد.

 

آنها گازهای اشگ آورشان را آزمایش  می کنند

و سلاح هایشان را حمایل

و عمل از اراده فاصله می گیرد.

 

یکی بر سنگفرش می افتد

و خون بالا می آورد.

آنسوتر

توده گدایان

صف بسته پای مجسمه ای که پا ندارد  ...

 

سردار برنزی لبخند می زند

و ژیژک لابلای اندیشه هایش را می کاود...

+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 19:28 توسط شهریارگلوانی |

لوت روحومو باسدیرین

 

منیم

 نئچه منیم وار.

 

سحر یوخودان دوراندا

هانسی منی مین دورماسین بیلمیره م.

 

گؤزگونون اؤنونده

منه باخان منیمی

اوره کدن سالاملاییب

هانسی پالتارین گیمه سین سوروشورام!

 

 

 

اینان آللاها

بیزیم ایشیمیزه

شوشه ده ریده ن یاخشیدی.

 

آیاقلاریمیزی اینجه ساخلیا

اوینایاندا اوتانمیاق.

 

فورمدا اولماق گؤزللیگین بیرینجی شرطیدی

ایکینجیسی ایسته دیگی فورما زووشمه...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 9:25 توسط شهریارگلوانی |

اینک

شب ِ زلف
و پریشانی های بسیار...
 
 
با ارمغان ِ سالهای باد 
سالهای بد،
در کوله؛
 راست ایستاده ام 
با دهان آتشفشانم خاموش
بر فراز قله ای 
با دهان آتشفشانش در جنبش
و دل ِ پایین رفتن ام نیست.
 
باز اینک
آیینه ای باز
چندانکه عبور بتوانی کرد به تمامیت از میان اش
بی آنکه منعکس شوی!
 
در گوشتان چه خوانده اند 
کبوتران باد
این گونه
بی محابا در چشمانم تخم می گذارید؟
 
در آستانه ی ِ آیینه ی ِ من به صف شوید
و
از مرگ بگذرید...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 16:29 توسط شهریارگلوانی |

رمز و رازهنريِ باب دیلان

Untitled

 گفت و گو با کلار سوده
ترجمه : شهریار گلوانی
- اجازه بدهید قبل از هر چیز یک موضوع را روشن بکنیم. این کتاب بیوگرافی باب دیلان نیست که؟
- نه. به هیچ وجه. اصلا ً در فکر نوشتن بیوگرافی باب دیلان نبودم؛ دلیل اش وجود نوشته های بسیار عالی در این زمینه است. کتاب در زمینه میزان تاثیرات باب دیلان بر جنبه های مختلف فرهنگ آمریکا و تداوم فرهنگ گذشته این کشور است.
- تو تاریخ شناس وبسایت رسمی باب دیلان هستی. این شغل را چگونه بدست آوردی؟
- در سالهای دهه نود جسته گریخته مطالبی در باره او در یکی از مجلات می نوشتم. حدود سال 2001 درخواستی از سوی BobDylan.com شد تا مطلبی برای وبسایت در باره آلبوم جدید وی بنام Love and Theft بنویسم . گفتم به این شرط می نویسم که خودم هم از آن آلبوم خوشم بیاید. آلبوم را پسندیدم و مقاله را نوشتم. بعد چند خطی در باره آلبوم کنسرت زنده دیلان در سالن فیلهارمونیک در سال 1964، که خودم هم در آن حضور داشتم، نوشتم و بخاطر همین نوشته نامزد دریافت جایزه Grammy شدم. البته جایزه را نبردم اما به لوس آنجلس دعوت شدم و انجا با آلیسیا کیز، آشر و گرین دی ملاقات کردم که برای پرفسور دانشگاه پرینستون تجربه خارق العاده ای است.
- تو در کتابت باب دیلان را با پیکاسو مقایسه کرده ای.
- هنرمندان اندکی هستند که به مسیر کلی فعالیت خود وفادار می مانند. نقاشی ها یا ترانه های آنها پی در پی به دلیل مد روز و بازار پسندی از مسیر خود منحرف نمی شود و هر روز به رنگی در نمی آید. اما هنرمندانی هم هستند که در عین وفاداری به خود و آرمان خود چرخش های ناگهانی برای کشف حوزه های بدیع و ناشناخته می کنند. پیکاسو یکی از اینهاست؛ دیلان یکی از اینهاست.
- چرخش ناگهانی دیلان چه بود؟
- در گذر زمان سبک های او به ظاهر چنان تغییرات بزرگی کرده اند که حتا هواداران پروپا قرص اش را به اعتراض واداشته اند. او از سبک موسیقی اعتراضی که حاکمیت را نشانه رفته بود به آوازهای بسیار خصوصی و بعدتر در فستیوال فولک نیوپورت از فولک به راک اند رول روی آورد. مدتی به موسیقی گاسپل سیاهان اعماق جنوب علاقمند شد. بعدها به کسوت مسیحیت اوانجلیکال در آمد. در دهه 1980 دوران بی برگ و باری خود را سپری می کند. بعد ده سال بعدی را مثل آتشفشانی از خلاقیت می شود که شبیه هیچ دوره ای از زندگانی سابق اش نیست.
- در باره شخصیت خلاق و هنرمند باب دیلون چه برای گفتن داری؟می گویی او یک کاراکتر است ، یک مجری کارآ. اما روی صحنه مثل یک دلقک به نظر می آید.
- مجری بزرگ کسی است که سبکی را انتخاب و به آن جان ببخشد. این چیزی است که دیلون همه عمرش را آنگونه بوده است. هر وقت برای دیدن اش در روی صحنه می روی او می داند که کل قضیه یک نمایش است و تو برای گذراندن اوقاتی شاد و سرگرم کننده به آنجا رفته ای. او نقشی را برمی گزیند که بتواند هنرش را نمایان کند که شامل کفش و لباس و کلاه و نحوه ایستادن اش هم می شود. هر بار و به هر مناسبتی لحن و شیوه اجرا را تفییر می دهد و مردم هم اغلب گله و شکایت می کنند که آهنگ اجرا شده شبیه نسخه ضبط شده اش نیست.
- منظورت آهنگ « زمانه تغییر» "The Times They Are a-Changin,' ِ ِ ...
- دقیقا ً !چطور انتظار داری آهنگی که مضمون اش تغییر است اجرای اش تغییر نکند؟
- در سالهای دهه 1960 پدرت تو روستای گرینویچ کتابفروشی داشت ، جایی که تونستی با چهره های مشهور Beat ملاقات داشته باشی. در واقع ملاقات باب دیلان و آلن گینسبرگ در آپارتمانی انجام شد که درست در طبقه بالای کتابفروشی واقع شده بود. بعد از بزرگ شدن به اهمیت آن اتفاق واقف شدی؟
- تو ده سالگی همه فکر می کنند آنچه روی می دهد چیزی طبیعی است. من هم همین احساس را داشتم. پدر و عمویم صاحب کتابفروشی روستا بودند. روستایی که در واقع چهارراه حیات ادبی نیویورک در دهه 1960 بود. ان موقع جو غریبی بر فضای ادبی حاکم بود؛ جنبشی در جریان بود که بعدها به " ضد فرهنگ " شهرت یافت و من شاهد آن واقعه بودم . در ضمن زندگی دو سویه ای داشتم زیرا خانواده من هنوز جزء طبقه کارگر بروکلین بودند. میتونم بگم که خود روستا و همه چیز از هنر و موسیقی و ادبیات در جنبش بود. اما من مفهوم تاریخی آنها را درک نمی کردم ... نه.
- اگر بخواهی برای کسی که قبلا ً هیچ چیز در باره باب دیلان نشنیده و هیچ آشنایی با وی ندارد و یا برای کسی که در موردش چیزهایی شنیده اما از آواز و سبک موسیقی فولک خوشش نمی آید در باره اهمیت وی بگویی ، چه می گویی؟
- چیزی که در مورد دیلان میتوانم بگویم این است که او قادر است ترانه هایی بنویسد که لطیف و در عین حال خشن اند. دیلان کسی است که برای مبارزه و صدمات حین مقاومت که در واقع مفهوم بنیادی حیات انسانی است می نویسد. دیلان در باره تجربیات بشری می خواند و از ين رو شاعر است.
باب دیلان ( آهنگساز، ترانه سرا و خواننده ي آمريكايي )
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 8:54 توسط شهریارگلوانی |

می روم دیگر...

 

یوسف خیال اوغلی

شهریار گلوانی

 

می روم دیگر

[ زآنرو که]

عمرم را فدای عشقی نافرجام کردم؛

و اینک می روم تا

آغوش خاک مامن این خواب پریشان من باشد.

 

اینک که می روم

کدامین دست

تن رنجور از درد دوری از وطن ام را  به خاک خواهد سپرد

و چه کسی بار گناه این جنایت هولناک را بر دوش خواهد کشید؟

 

پوسید چشم و دل ام در این شهر بارانی

می روم دیگر

بلندم کن

تا اندوه هجران بر سکوی مرده شور جا بماند.

 

می خواستم آوازی برایتان بخوانم

که صدها سال است فراموشش کرده اید...

و با مهری بی پایان

بر ناوک مژگانتان بوسه زنم.

 

آوازی معصوم و ساده

خفته در نهاد هزاران هزار قربانی

شاید هم در روز نخست محشر

همه با هم این آواز را سر دادیم...

 

از چه اینهمه دوست تان داشتم ... از چه این گونه شد سرنوشتم؟

از چه اینهمه مصیبت باران شدم ؟

از چه رو میهن گلستان من

اینگونه به شوره زاری برهوت مبدل گشت؟

 

اینک می روم

از پیش شمایانی که به هر زبانی سخن گفتم حرفم را نفهمیدید

من سرم را در راهتان ارزانی کردم

و شما بی انصافان

بی محاکمه مرا به چوبه دار سپردید.

 

اینک می روم

به هزارتوی دنیایی بی روزن،

اینک می روم

« می توانی ستاره های آویخته بر گیسوان ات را بکنی، مادر! »

 

در این پایان راه

 من هنوز شیدای ترانه فریبنده ای هستم که عشق نام نهاده اند

و حال که از دست من خلاص شدی

شادکام باشی ترکیه ی ِ عزیزم!

 

البته که آرزوهای فراوانی برای خود و میهن ام داشتم

شاید آرمان هایم را جایی که رها کردم

ادامه دهند رفقا و زن و فرزندانم  ...

 

دلم شکست و سازم ترک برداشت

شاید سرنوشت ام بدین سان بود

ارزانی شما باد

این دلی که دردهایش را از شما هدیه گرفتم.

 

هیچ یک از رویاهایم عملی نشد مادر!

نه تو را شادکام کردم و نه خود را

وزندگی امانم نداد تا حتا عکسی شاد به یادگار بردارم.

همچون کلید گمشده ای بی صاحب ام مادر!

نه دست دوستی بر شانه ام و نه دست ِمهری بر سرم...

 

مگر از گل و لای بی حاصل جاده ها بودم؟

مگر از خیسی مدام و سرما بودم؟

مگر از باران بودم ؟ مادر!!!

 

اینهمه سال اشگهایت را برای ریختن به کدامین دریا نگهداشته ای؟

بگذار بمیرم

آخر چرا زادی ام مادر؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 8:28 توسط شهریارگلوانی |




کلمه
نارنجک نبود
...

اما
دستگیرش می‌کنند
به دورش سیم خاردار می‌پیچند
...

                    منصوره اشرافی


گاهی خلیج

جزیره ای است.

گاهی حتا صخره،

پرنده

و حتا بی خیالی در بعد از ظهری داغ...

گاهی قاره ای

به هم برآمده از کلمات ِ متقاطع

جزیره ای است

و فنجانی در آستانه لبریزی

و تقریب ِ فاصله ای در کار ِ نزدیکی

و انسان ِ ساقطی در ترمینال ِ گدایی

جزیره ای است

که به ردیف انسانهای پشت چراغ قرمز

در چشم انداز لوده آتش خوری شان

قناعت نمی کند.

گاهی کلمات محصور

کودکی را انتظار می کشند

که بر آیینه بغل بکوبد

و به آیینه ساز بگوید:

واقعا ً کلمات از آنچه در آیینه دیده می شوند نزدیکترند؟

ممکن نیست.

حتا اگر پیشتر چنین بوده

زآنرو که هر کلمه جزیره ای است

با آتشفشانی از شعر در اعماق!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 20:57 توسط شهریارگلوانی |