با میلیونها گره
بافته با باد
عنکبوت های رقاص
بر پوستم پنجه می کشند.
دستهایم را حلقه می کنم
و اسب
سوی غروب زعفرانی و شب دراز
چندان به تاخت می رود
که نفس هایم به شماره بیافتد
و
بناگوشت را قلقلک دهد.
بوی اسب
و
گندمزاران تشنه برداشت
و رویای ماه.
حصار سکوت بین مان را می شکنم
وقتی که عنکبو تهای رقاص از لابه لای انگشتان گره شده می گذرند
و دیوانگی هجوم می آورد.
دلم شعله ور است
به پا جنگل ِ زلفت
- افشان به روی سینه ام -
گر نگیرد...