با میلیونها گره

بافته با باد

عنکبوت های رقاص

بر پوستم پنجه می کشند.

 

دستهایم را  حلقه می کنم

و اسب

سوی غروب زعفرانی و شب دراز

چندان به تاخت می رود

که نفس هایم به شماره بیافتد

و

بناگوشت را قلقلک دهد.

 

بوی اسب

و

گندمزاران تشنه برداشت

و رویای ماه.

 

حصار سکوت بین مان را می شکنم

وقتی که عنکبو تهای رقاص از لابه لای انگشتان گره شده  می گذرند

و دیوانگی هجوم می آورد.

 

دلم شعله ور است

به پا جنگل ِ زلفت

-         افشان به روی سینه ام -

گر نگیرد...

 

با بازوان گشوده گسترده  روی برف

چونان شناگری در آغوش موج

خیره در تو

خود را می نگرم

و خود را می نگرم با نگاه در خودم

می بینم

براستی می بینم

تو اینجا نیستی!

 

زیر چتر ایستاده ایم

و سفید و آبی و آبی و سفید

الاّ خودم.

 

با آنکه خیره در تو

و ایستاده اینجا

الاّ خودم و الاّ خود ِ خودم

بیرون ، جایی

مک می زنم نخستین دانه های برف را.

 

برای تو

راه می روم

برای تو راه می روم

راستش را بخواهی اما ، برای خودمان.

این منم

برای خودمان راه می روم

به سوی خانه ی ِ کوچک مان.

 

به سوی مامنی گرم راه می روم

بیرون انبوه مردمان راه می روند

می خندند

داد می زنند

و من نگاه از سیل جاری نگاهها برای نگاه تو می دزدم

و در تو خیره می شوم

 

روی صندلی یخ زده نشسته ام

با تو روی صندلی یخ زده نشسته ام

می بینم تنها خودم ام

که در گرمایت ذوب می شوم

و قطره قطره در تو می چکم

نشان به آن نشان که تو می رفتی

و من گسترده روی برف

هنوز

بر تو خیره ام...