قاضی


             قاضی  

            مرای اولگن

     فیلمنامه ی کوتاه

قاضی سالخورده در حال جمع کردن وسایل روی میز . فردا  موعد بازنشستگی اش است. قفل کمداش راباز می کند و سه پرونده ای را که به کناری گذاشته بود بر می دارد و داخل کیف می گذارد. برای کنترل نهایی نگاهی به اطراف اش می اندازد تا از سر جای خود بودن همه چیز اطمینان یابد. ساعت روی دیوار را نگاه می کند.  وقت اش است. بلند می شود. پالتو اش را می پوشد و از اطاق خارج می شود. در را می بندد.راه می افتد. همکاران و معاونین اش بیرون درب ورودی دادگستری منتظرش هستند. کلید اتاق اش را به خدمتکار می دهد ، از همه خداحافظی می کند و سوار تاکسی می شود.

ادامه نوشته

جان یوجل Can Yücel


جان یوجل( 1999- 1926) شاعر سرشناس شعر مدرن ترکیه، با زبان صمیمی و چند لایه ی ِ خود در شعر ترکیه شیوه ای متفاوت خلق کرده است.  جان یوجل  فرزند حسنعلی یوجل به سال 1926 در استانبول دیده به جهان گشود. در دانشگاههای آنکارا و کمبریج زبان لاتین و یونانی را فرا گرفت و در تعدادی از سفارتخانه ها با سمت مترجم مشغول کار شد. یوجل در بخش تورکی بی بی سی لندن به گویندگی  پرداخت. خدمت سربازی خود را در کرده به پایان رساند و در سال 1958 به هنگام بازگشت به ترکیه در بودروم (Bodrum )  راهنمای توریستها شد. بعدها به عنوان شاعر و مترجم مستقل در استانبول به حیات ادبی حرفه ای روی آورد. در سال 1956 با گولر یوجل ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند دختر ( گؤزل و سو) و یک فرزند پسر ( حسن ) است. در سالهای آخر عمرش به داتچا(  Datça ) نقل مکان کرد و نوشته های خود را بطور هفتگی  در نشریه لمان (Leman) و ماهانه  در نشریه اؤکوز(Öküz) به دست انتشار سپرد. در انتخابات 18 نیسان به نمایندگی از جانب حزب ÖDP نفر نخست از شهر ازمیر انتخاب شد. یوجل شب 12 اگوست سال 1999 چشم بر جهان فرو بست و در میان گلهای آفتابگردان - که عاشق شان بود - به خاک سپرده شد. 


شعر سبز

 

تکثیر می شوند ستارگان

در امتداد نگاهت.

چندان که به انگشتان نتوان شمرد.

 

گاه آوازهای شبانه به گوش می رسد

و

گاهی سکوت.

گوش که بخوابانی

صدا ها اوج می گیرد در شب

تند و آرام.

 

هر چیز به زبان خود سخن می گوید

گرچه تاریکی بپوشاندش

و همچنان ادامه می یابد رنگارنگ

در شاخه های  درخت، در باد

و دردل شب .

هر چیز با رنگ خود سخن می گوید.

 

 

چشم می بست  و منتظر می ماند

سرپنجه های برگ گون اش  را می گستراند

گوش می خواباند تا بشنود

در شاخه های درخت ، در باد

سبزی را ؛

می شنید و در رویاهایش  به خواب می رفت...

می روم دیگر

می روم دیگر...

 

یوسف خیال اوغلی

شهریار گلوانی

 

می روم دیگر

[ زآنرو که]

عمرم را فدای عشقی نافرجام کردم؛

و اینک می روم تا

آغوش خاک مامن این خواب پریشان من باشد.

 

اینک که می روم

کدامین دست

تن رنجور از درد دوری از وطن ام را  به خاک خواهد سپرد

و چه کسی بار گناه این جنایت هولناک را بر دوش خواهد کشید؟

 

پوسید چشم و دل ام در این شهر بارانی

می روم دیگر

بلندم کن

تا اندوه هجران بر سکوی مرده شور جا بماند.

 

می خواستم آوازی برایتان بخوانم

که صدها سال است فراموشش کرده اید...

و با مهری بی پایان

بر ناوک مژگانتان بوسه زنم.

 

آوازی معصوم و ساده

خفته در نهاد هزاران هزار قربانی

شاید هم در روز نخست محشر

همه با هم این آواز را سر دادیم...

 

از چه اینهمه دوست تان داشتم ... از چه این گونه شد سرنوشتم؟

از چه اینهمه مصیبت باران شدم ؟

از چه رو میهن گلستان من

اینگونه به شوره زاری برهوت مبدل گشت؟

 

اینک می روم

از پیش شمایانی که به هر زبانی سخن گفتم حرفم را نفهمیدید

من سرم را در راهتان ارزانی کردم

و شما بی انصافان

بی محاکمه مرا به چوبه دار سپردید.

 

اینک می روم

به هزارتوی دنیایی بی روزن،

اینک می روم

« می توانی ستاره های آویخته بر گیسوان ات را بکنی، مادر! »

 

در این پایان راه

 من هنوز شیدای ترانه فریبنده ای هستم که عشق نام نهاده اند

و حال که از دست من خلاص شدی

شادکام باشی ترکیه ی ِ عزیزم!

 

البته که آرزوهای فراوانی برای خود و میهن ام داشتم

شاید آرمان هایم را جایی که رها کردم

ادامه دهند رفقا و زن و فرزندانم  ...

 

دلم شکست و سازم ترک برداشت

شاید سرنوشت ام بدین سان بود

ارزانی شما باد

این دلی که دردهایش را از شما هدیه گرفتم.

 

هیچ یک از رویاهایم عملی نشد مادر!

نه تو را شادکام کردم و نه خود را

وزندگی امانم نداد تا حتا عکسی شاد به یادگار بردارم.

همچون کلید گمشده ای بی صاحب ام مادر!

نه دست دوستی بر شانه ام و نه دست ِمهری بر سرم...

 

مگر از گل و لای بی حاصل جاده ها بودم؟

مگر از خیسی مدام و سرما بودم؟

مگر از باران بودم ؟ مادر!!!

 

اینهمه سال اشگهایت را برای ریختن به کدامین دریا نگهداشته ای؟

بگذار بمیرم

آخر چرا زادی ام مادر؟

به : حبیب حسن نژاد

 

 

چوبه دار

خورشید در شفق

اناالحق!

 

***

شب مهتابی

چشمان خواب آلود

شعر!

 

***

 

زهر کلام

کوبش در

هق هقی در درون!

 

***

ماهیان بی خبر

ماهیگیر در خواب

تور عزرائیل!

 

***

پیمانه

می

تابوت!

 

***

 

بندباز

خطی میان مرگ و زندگی

شادی کودکانه!

 

***

 

جنگ

ویلچر

فحش بی پایان!

 

***

 

دفاع طولانی وکیل

متهم نا امید

بی صبری قاضی!

 

***

خستگی

قوطی کنسرو خالی پر از پوست پیاز

شوخی زننده!

***

جوجه قناری بر شاخه

نخستین تلاش پرواز

شادمانی گربه!

***

بارش برف شبانه

هوای خوب صبح

آرزوی بر باد رفته کودکان!

ترجمه شعری از احمد شاملو به تورکی

Shamlu's Picture

ترجمه : شهریار گلوانی

 

Gün gəlir yenidən güvərçinlərimizi tapiriq

Və sevgi gözəlligin elin tutur

 

Bir gün ki öpücük ən küçük şaarkıdır

Və insan insanin qardaşıdır

Bir gün ki kapıları kapatmıllar

Kilit əfsane olür

Və yaşamaqa ürək kifayət

 

Bir gün ki hər sözün mənası sevməkdir

Ta sən sön sözi deməyə sözsüz galmiyasan

 

Bir gün ki hər kələmənin mənasi

Yaşamdir

Ta mən sön şe`rimə qafiyə dərdınə qalmiyam.

 

Bir gün ki hər dödaq üstə mahni ola

Ta ən az marş büsə ola

 

Bir gün ki sən gələsən

Həməşəligə gələsən

Və sevgi gözəlligilə bir ola

Ö gün ki güvərçinlərimizə dən səpək

 

Və mən ö günün gözi yöldasiyam

Hatta əgər ö gün

Ölmüyam

 

داش آکل

                     ترجمه : علیرضا ذیحق

 

                                  http://www.maral65.blogfa.com/post-222.aspx

    

   «داش آكل» ايله «كاكا رستم» ين قانلي بيچاق اولدوقلاريني بوتون شيراز اهلي بيليردي. بيرگون داش آكل قديم كي پاتوقي «دوميل» قهوه‌خاناسيندا ديزلري اوسته چؤمبله‌ن اوتورموشدي...

ادامه نوشته

گذر از تونل(دوريس لسينگ)


گذر از تونل
دوريس لسينگ
برگردان: شهريار گلواني

به نقل از سایت دیباچه

http://www.dibache.com/index.asp

 

متن کامل مصاحبه دوریس لسینگ

گفت وگوی دوريس لسينگ، برندة نوبل ادبيات، با پاريس ري‮ويو
برگردان: شهريار گلواني
(متن کامل)

به نقل از سایت دیباچه

http://www.dibache.com/text.asp?cat=8&id=1607

ادامه نوشته

ترجمه شعری از آنا احمداوا

شعری از: آنا آخماتوا(Ana Axmatova)

 تورکی چئویرمه: 

اونون گلمه سینی اینتظار چکه ره ک

سانکی حیاتین ایپک تئللرینه آسلانیرام!

او گوزَللر گوزَلی نغمه قوشاندا

معناسیز قالیری آزادلیق، جوانلیق، شنلیک !

گوزلریم گوزوندَه حالقا باغلاییر

دئییرَم اولمایا دانته یه

جهنم یازیسین یازدیران سن سن؟

جواب وئریر : من یازدیردیم اونا!

ترجمه فارسی :

به انتظار آمدن اش چندان به انتهای شب چشم دوخته ام

گویی از طناب ابریشمین شب آویخته ام .

چیست مگر این آزادی، شادی و جوانی

در برابر زیبایی آن زیباترین!

دست افشان می آید با دفی در دست

و نگاهم در نگاهش حلقه در حلقه زنجیر می شود

می گویم : تو بودی انگار رنج دوزخ را به دانته نمایاندی ؟

می گوید :آری!

 

ترجمه شعری از اکتاویو پاژ

 

       اکتاویو پاژ

   برگردان: شهریار گلوانی

 

 

آن سوی ِ ریکیشش

گنگ ِ سبز جاری است .

در هم می شکند

افق شیشه گون

بر فراز قله ها.

در عمق عظیم آرامش

بر روی بلورهای رخشان

در آغوش آسمان آبی

 ابرهای سیاه

و سپیدی صخره ها

بالا و پایین می رفتیم.

گفتی: اینجا سرشار از چشمه هاست.

آنشب انگشتانم

 در عمق پستانهایت خفتند.

سفارش پیتزا

سفارش پيتزا

                                         مترجم:   آیدا

 

 


صدا: الو، پيتزا‌فروشي، مي‌تونم كمكتون كنم .

شوهر: بله، اگه ممكن ِ يك پيتزاي بزرگ مي‌خواستيم.

صدا: حتماً، چه پيتزايي مي‌خواستيد؟

شوهر:‌ پپروني ...

ادامه نوشته

هنر عشق/کیمیا در اغماء

 

هنر عشـق

ميشل تي.فولي

مترجم :آیدا

[صحنه : گالري هنر ] پرده بالا مي رود. روي صحنه دونالد پشت ميز قمار نشسته و گوشي هايِ مخصوصِ راهنمائي بازديد كنندگان را به آنها مي دهد. جوانكي خجالتي وارد مي شود، گوشي راهنما را از دونالد مي گيرد،  ضمن بكار انداختن آن شروع به  تماشاي آثار هنري مي كند.   صدايي آرام و گوشنواز از بلندگو به گوش مي رسد.


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

من گنگ خواب دیده و
خلقی تمام ، کر
من عاجزم زگفتن و
خلق از شنیدنش.

کیمیا در اغماء

داشتم بازی می‌کردم با محمد. در باغ شجر خانه‌مان که پایم لیز خورد و به زمین غلتیدم.. ابتدا چشمانم سیاهی رفت و بعد حتتا صدای فریاد محمد را هم نمی‌شنیدم. فکر کردم شب عید است و دقایقی دیگر سال تحویل خواهد شد. من با همه‌ی نادانی و خردی‌ام می‌دانستم که تحویل سال لحظه‌یِ شادی بزرگی است، و تو چگونه فکر نکردی پدر،  با آنهمه دانش‌ات،  که عشق شادی بزرگی است... که عشق تحویل نخواهد شد الا به رضایت دل... و تو چگونه گمان کردی که دل تنها از آن شمس توست و رضایت دل من را به هیچ گرفتی...پدر!پدر! بعدِ آنکه مرا به شمس بخشیدی نور را از من گرفتی و من به قصد یافتن عشق در آب شدم چون برهمنان و تا هشت ماه چندان ریاضت کشیدم که خدای فرمود از آب درآی و به نزد من آی! پدر... از آب در آمدم و و بیمار شدم... چندان نپایید که مردم. مرا با همه‌یِ قبیله‌یِ زنانه‌ام سوزاندند و خاکسترم را بر باد دادند.

ادامه نوشته

نمایشنامه: کلاه

                                    

كلاه 

نمايشنامه كوتاه: ملاقات آرنت با هايدگر

 

سوزان آردو

مترجم: شهریار گلوانی

 

 

دو روشنفكر برجسته قرن بيستم  ،هانا آرنت نظريه پردازسياسي(1906-1975)ومارتين هايدگر(1889-1976)همديگر را در دانشگاه ماربورگ آلمان ملاقات مي كنند.دو اندیشمند برجسته ای كه آثارشان  همچنان بر موج انديشه قرن بيست و بيست و يكم تاثير گذار است.از بين آثار آرنت" ريشه هاي توتاليتاريسم" و " بيهودگي شر" شهرت بسزايي براي وي به ارمغان آورده است و" رساله" بودن و زمان" در بين آثار هايدگر شهرت بسزایی دارد.

نامه هاي رد و بدل شده بين آرنت و هايدگر مدارك جالبي هستند که رابطه پيچيده و بحث انگيزبين اين دو را نشان مي دهد. رابطه آنها با فراز و فرودهايي تا مرگ آرنت به سال 1975ادامه يافت.هايدگر تنها 5ماه بعد از آرنت زنده بود...

ادامه نوشته

ترجمه داستانی از گایه جی(Gaye Jee)

 

کنش انسانی

نویسنده: گایه جی

برگردان: آیدا

 

خورشید سحرگاهی انوار شیری رنگی بر لبه ی غار می پاشید. با نوازش نخستین بارقه های آفتاب از خواب بیدار شدم.  کوچولو مشتش را به گونه اش فشرده و به خوابی عمیق فرورفته بود. پاهایم را از لبه ی غار آویزان کرده به دره چشم دوختم.

گذرگاه منتهی به غار چنان سست  بود که اندکی بی دقتی به قیمت جان آدمی تمام می شد .

مه طلایی رنگی سراسر دره و تمام درختان را فرا گرفته بود ، و در افقی که به اندازه ی خیلی خیلی روز راه رفتن آن طرفتر بود محو می شد.

ادامه نوشته

Edvard Limonov

Eduard Limonov

ادوارد لیمونوف

ادوارد لیمونوف یکی از پر سرو صداترین نویسندگان روس است. در دوران حاکمیت اتحاد جماهیر شوروی به عنوان ناراضی به ایالات متحده آمریکا پناهنده شد اما چندی نگذشت به صف مخالفین پروپاقرص کاپیتالیسم پیوست. بدنبال فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مجددا" به روسیه بازگشت و حزب نئو بلشویک را تاسیس و هواداران جوان و ناسیونالیست خود را به نبرد مسلحانه جهت سرنگونی دولت تشویق نمود.لیمونوف چندین بار به زندان افتاد. لیمونوف در عین قصه نویسی ، شاعری مشهور است ./کولتاز/

 

 

موتانت

آن وقتها ژیگولین چیزی شبیه دلال بردگان بود. کارش خرید و فروش دختران جوان سالم و زیبا بود که زیاد دست به دست نشده بودند .رستوران ها و بارها را جستجو می کرد ، دختران دلخواهش را انتخاب می کرد و با خود به پاریس می آورد وبه صاحبان آژانسهای مد می فروخت.  طبق عادت هر وقت با همراهانش به پاریس می آمد در آپارتمان من اتراق می کرد . نه که فکر کنید پولی و درصدی نصیب من می شد .

ادامه نوشته

جنگ- لوئیجی پیراندللو

 

 

جنگ

لوئيجي پيراندللو

برگردان:شهریار گلوانی

دربارة نويسنده:

لوئيجي پيراندللو (1936ـ 1867) تا سالهاي بعد از جنگ جهاني اول نويسنده اي گمنام بود. اما انتشار نمايشنامة » شش نفر در جستجوي يك نويسنده « شهرتي ناگهاني براي وي به ارمغان آورد.

پيراندللو عضو خانواده اي مرفه بود كه در منطقه عقب مانده و آشوب خيز ايتاليا زندگي مي كردند. منطقه اي كه هر كس مجبور بود شخصاً از حقوق و دارايي خود دفاع كند. بنابراين بيرحمي و بيعدالتي اولين موضوعاتي بودند كه بر روي شخصيت وي تأثير گذاشتند . دوران زندگي او بعدها با رنج و مرارت فراوان همراه شد، شكست تجاري پدرش بعلاوه ديوانه شدن همسرش شرايط سختي را بر وي تحميل نمودند.

پيراندللو كه علاقمند كشف حالات دروني انسان بود اغلب با قراردادن شخصيتهاي داستان خود در شرايط فانتزي به جاي موقعيتهاي رئاليستي سعي در انكشاف آنها داشت. امروزه پيراندللو يكي از تأثيرگذارترين نمايشنامه نويسان قرن بيستم بشمار مي رود.


ادامه نوشته

ترجمه ای از آنار

داستان پادشاه خوب

آنار

رقیه بابالو

      مي‌خواهم داستان پادشاهي را برايتان تعريف كنم که راويان اخبار و ناقلان آثار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار در باره اش چنين روايت كرده‌اند: در ايام قديم در چين و ماچين پادشاهي زندگي مي‌كرد كه بسيار عادل  بود، عادل‌تر از همه پادشاهان ديگر؛ اين پادشاه خوب هيچگاه رعايايش را اذيت نمي‌كرد و نازكتر از برگ گل چيزي به آنها نمي‌گفت. مثل بقية پادشاهان گردنشان را نمي‌زد و به دارشان نمي‌آويخت. پادشاه به رغم سالخوردگی‌اش ،آزارش به مورچه‌اي هم نرسيده بود. حتي كك و شپشي را هم نكشته بود.

 

ادامه نوشته

برگی از آلبوم

 

 

 

برگي از آلبوم

كاترين ما نسفيلد

ترجمه: شهريار گلواني

 

دربارة نويسنده:

كاترين مانسفيلد به سال1888 م. در شهر ولينگتونِ نيوزيلند ديده به جهان گشود و تحصيلاتش را در انگلستان به پايان برد. كاترين علاقمند بود كه موسيقيدان شود ولي ازدواجش در سال1909 مانع از رسيدن به هدف اش شد. پس از متاركه با همسرش در1913 با جان ميدلتون موري منتقد ادبي پر آوازه ازدواج كرد.

   بيماري، كاترين را مجبور به مسافرتهاي متعدد به فرانسه و آلمان كرد و در سال1911 اولين مجموعه داستانهاي كوتاهش را منتشر نمود. دومين مجموعه داستانهاي كوتاه تحت عنوان » سعادت « شهرت او را به عنوان نويسنده اي منحصر بفرد و درخشان تثبيت كرد.(1920)

   بعد از مرگ زود هنگام اش در سال1923، چندين مجموعة ديگر از داستانها و تعدادي شعر و نامه هايش بوسيلة شوهرش اديت و منتشر شدند.

 

ادامه نوشته

ترجمه شعری از برتولت برشت Brecht, Bertolt

 

گلنلره

 

 

قارانلیق زاماندا عومروموز کئچیر

یالتاقلیق بو دوراندا خطرسیز اولور

آنلامییانلارین آلنی قیریشسیز

گولنلر فاجعه دن خبرسیز اولور

 

 

 

 

ادامه نوشته

سربازان در باغ

دو ترجمه از شعر سربازان در با غ  بدستم رسید که متاسفانه هر دو ترجمه اشکالات اساسی هم در وفاداری مترجم به ساخت و هم وفاداری به محتوای شعر داشتند نظرات خودم را مفصلا" به دوستان ارسال کردم. حال ترجمه خودم را تقدیم می کنم که مطمئنا"حرف آخر نیست.

 

سربازان در باغ

 

شاعر:اسپادا 

 

بعد از کودتا

شبی سربازان در باغ نرودا ظاهر شدند

صخره ها را لعنت میکردند چرا که مانع رفتن شان می شدند

و فانوسها را فراز آوردند به بازجویی درختان

از پنجره اتاق خواب

نرودا فاتحین بازمانده از گالیون های غرق شده را می دید

که به ساحل باز می گشتند تا غارت نا تمام خود را به پایان برند

 

 

شاعر در احتضار بود

سرطان جانش را در می نوردید

و او در بستر خود به قصد کشتن شعله ها در هم می پیچید

 گروهبان که پله ها  بالا آمد

نرودا چهره به چهره اش ایستاد و گفت:

اینجا تنها خطری که ترا تهدید می کند شعر است

گروهبان کلاه ش را به احترام برداشت و گفت:

مرا ببخشید سینیور نرودا!

 

از پله ها پایین رفت و فانوس ها پی در پی هم نور باختند...

 

اینک سی سال است

در جستجوی سحری هستیم که

سربازان را از باغ فراری دهد.

 

 

كئفلي كيشي‌له آييق جنّين دانيشماسي

 

كئفلي كيشي‌له آييق جنّين دانيشماسي

 

آنتوان چخوف

 

لاخماتُف، سيلاحلي قووه لرين گئچميش ايشچي سي و دولتين امكلي كاتيبي، ائوينده كي ماسانين داليندا اوتوروب، اون آلتينجي قدهي بوشالداراق، قارداشليق، بيرليك و آزادليقي دوشونوردي كي بيرده ن بيره لامپانين داليندان بير جين باشين قالديريب، باخيشين اونا تيكدي...

ادامه نوشته

مرگ در استادیوم

                مرگ در استادیوم 

                             روبرت ناتان

 

     

 

                                                              دربارة نويسنده

روبروت ناتان،نووليست آمريكايي،به سال1894 در شهر نيويورك آمريكا ديده به جهان گشود. تحصيلات خود را در مدارس خصوصي و سپس در دانشگاه هاروارد به اتمام رساند و در سال1919 نخستين نوول خود را با عنوان »خويشاوندان پيتر«منتشر كرد. شاخصة ادبي ناتان آميزه‌اي از فانتزي،طنز گزنده و در عين حال شيرين و سبكي‌ هجوي است كه در آثاري چون ارباب عروسكي(1923) زنِ اسقف(1928) بكار گرفته است. با »بهاري ديگر«(1933) كه نوولي است دربارة افسردگي به شهرت دست يافت. ناتان بيش از30 نوول به رشتة تحرير درآورد كه اكثر آنها داستانهاي لطيف عاشقانه يا قصه‌هاي خيالي و ساختگي بودند از جملة اين نوولها مي‌توان به »جادة اعصار«(1935) در خصوص يهوديان مهاجر اروپا،سفر به تاپيولا«(1938) كه داستاني است با كاراكترهاي حيواني و»پرتره جني«(1940) اشاره كرد كه همين داستان آخري را مي‌توان بهترين نوول وي محسوب كرد.

گرچه بعضي از منتقدين آثار ناتان را بي‌روح مي‌دانند اما در خصوص تكنيك و استيل عالي وي اتفاق نظر دارند. چندين جلد از اشعار او در مجموعه‌اي تحت عنوان »برگ سبز«(1950) منتشر شده كه حاوي بهترين اشعار او هستند. آخرين نوولهاي او عبارتند از: »حواي بي‌گناه«(1951) »بازگشت عشق«(1958) و »رنگ غروب«(1960).

ادامه نوشته

دو شعر از اورهان ولي/ داستان کوتاه نبض

                                                     

                                                                      

دو شعر از اورهان ولي (شاعر نوگراي تركيه)

 عاطفه

خواب ديدم مادرم مرده

گريان بيدار شدم

و روز بعد از عيدي را بياد آوردم                                                      

كه نخ باد‌كنك‌ام از دستم رها شد

و به آسمان رفت

و من سخت گريستم

 

گريه

اگر بگريم

صدايم را در مصراع‌هاي شعرم مي‌شنويد؟

دستهايتان

گرمي گريه‌هايم را لمس مي‌كنند؟



Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

نبض

همه‌یِ قصه‌هاش حول یه محور می‌چرخیدند. کلمه‌هارو آسیاب می‌کرد.خوب که پودر و له می‌شدند، ورزشان می‌داد و باهاشون قصه می‌ساخت.بعد از ظهرهمان روزی که همراه جمله‌های ناقص‌اش با شتاب سوار تاکسی شده و مقابل گلفروشی‌ای که همیشه‌یِ خدا بوی عطر نارسیس‌اش فضا را  پر می‌کرد پیاده شده بود تا چند جمله‌یِ مکمل بخرد، از خواب بودن همه‌یِ اهل خانه استفاده كرد و بحياط رفت و درشت ترين گل آفتابگردان را از باغچه‌ای که انگشتان‌اش را در آن کاشته بود، كند واز تنه‌یِ  بلند زبرش جدا كرد و قاليچه كوچولویی را که جلو در افتاده بود برداشت و زير سايك درخت كاج پير انداخت و يك ورق بزرگ روزنامه زير دستش پهن كرد. حالا دیگر کلمات مچاله شده هی از پله‌هایِ پس و پشت کتابهای وردست‌اش بالا می‌رفتند و ثانیه‌هایِ خلوت و تنهایی را ردیف به ردیف می‌چیدن تویِ کشکول قدیمی. تازه شروع کرده بود با حوصله و دقت يك يك دانه هاى آفتابگردان را از سطح صاف و سبز گل جدا بکند و دانه هاى سفيد و سياه، ريز و درشت، پر مغز و تازه را روى روزنامه گرد آورد که یکدفعه سرشو بلند کرد و نگاهشو دید که جفت همان نگاهی بود که اون روز آفتابی نارنجی توی خیابان راه گم کرده بود و هاج و واج مونده بود میان طپش‌ها و سوگندها و رویش تند تند یک گل نرگس میان دستاش که ریشه‌اش در عمق جانش می‌دوید و تنه و برگاش رو به سوی آفتاب چشماش قد می‌کشیدند. آرام آرام نگاهش‏ آمد ايستاد دمِ درِ دلش. دلش نيامد كه همونجا بايسته و نگاه كنه. ترسيد خسته بشه. دلشو باز كرد و گذاشت بياد بنشينه درست سر دلش. شش هفت سالی نشست و قلپ قلپ نگاهشو ريخت تو دلش. از ترس‏ اينكه نگاهشو گم كنه ديگه نگذاشت از جاش‏ تكون بخوره. هر چي مي ‌خواست براش‏ فراهم مي ‌كرد. راستي چطور تونست بشناسدش‏ کسی رو كه تا اون موقع نديده بود. اولا سبك بود مثل پروانه ولي بعداً افتاد رو دلش. يه بار كه هوس‏ كرد نگاهشو ببينه سرشو كرد تو دلشو ديد دلش تنگ شده. زود چشماشو دزديد و زل زد به نگاهش‏ بعد سنگيني ‌شو دوباره فراموش‏ كرد.

یهو باد سردی وزیدن گرفت و درها را به هم کوبید و اهل خانه را سراسیمه بیدار کرد و کلمات له و لورده شده را از کمد کتابها بیرون ریخت و ورق پاره‌ها شروع کردن به رقصیدن و بانوی قصه‌هایِ شهرزاد روسری گلدار و رنگی‌اش را از روی موهایِ گندمگون‌اش باز کرد و اونو به دست باد و ورق پاره‌ها سپرد و با موسیقی مرغ سحر که زیر لب زمزمه می‌کرد هوای سرد و بی روح را در فاصله‌یِ سالها یخ زدگی انگشتانش حس کرد و تعجب ‌کرد که چرا وقتي بی بهانه رفت سفر نگاهشو با خودش‏ نبرد. حالا این نگاه بی صاحب شده بود نهال باغی که دیوارش زیر ساز و آواز باران فاستوس لب کج کرده بود و مدام مثل خواب عزیزی که برای آیینه تعبیر می‌شد شکوفه می‌داد و می‌پژمرد و تنها گلبرگ‌هاش می‌ماند که ردیف به ردیف می‌چسباند روی شیشه‌یِ شکسته‌یِ باغ بخار گرفته‌ای که باغبان‌اش توی کوچه‌هایِ مست دهکده‌یِ جهانی اینترنت‌اش اونور آبها درست وسط میدان تقسیم تویِ دود آتش و گازهایِ اشگ‌آور و باتوم و چماق و گلوله‌های پلاستیکی نقش آدمهایی را دید می‌زد که دوتادوتا توی آب می‌رقصیدند و می‌لرزیدند و شکست هیچ قلوه سنگی روی تصویرشون دوام نداشت. هوای رفتن به جای دور و هی دل بی‌قراری که به پرنده‌ها می‌گفت به ولای آن دقیقه‌یِ جادو من کاری نکرده‌ام تنها در مظان همین اتهام ساده‌ام که رضا به لرزش لبی در گفتگو نداده‌ام.

بی‌خیال باد و کلمات سرگردان قلابش را برداشت و نشونه گرفت و سنگ محکم خورد به پیشانی ژکوند . لئونارد بی‌آنکه اخم کند با مهربانی دست‌اش را گرفت و به مهمانی شام آخر دعوت‌اش کرد. تازه آوای پیانویِ معروفی سالن را پر کرده بود که صدای گوش خراش منشی دکتر بلند شد که می‌گفت : نوبت شماست. کلمات را تندی چپاند توی کیف‌اش و داخل مطب شد. جام مقدس همونجا رویِ میز بود . با اشاره‌یِ دکتر جام را که انعکاس آبشار کهکشان همه‌یِ آسمان در آن بود سرکشید و پشت پیانویی نشست که در سکوت گنگ بی‌گهواره‌یِ خویش آرمیده بود و منتظر نوازش گشوده‌ترین پنجه‌یِ پندار پروانه‌یِ پرپر‌زنی بود که موج موهای طلایی آخرین نواده‌یِ نسل پاک را تار به تار به رقصاند و با خشوع، سبزینگی بوسه بر نخاع صنوبر بزند. آوای اندوه قبیله‌یِ نابلد که برخاست چندان غرق موج‌هایِ طلایی دشت شد که فریاد پیچک‌ها رو لابه‌لایِ آرزوهای‌اش نشنید و شکست ساقه‌یِ شی و نشانه را احساس نکرد.

کس نخارد پشت من

 

آنار رضایف (Anar Rzayev) نویسنده داستان "کس نخارد پشت من "روز 14 مارس 1938 در باکو متولّد شد .پدرش رسول رضا  ، شاعر معروف آذربایجان  و مادرش نگار رفیع بیگ لی است . در هفت سالگی وارد مدرسۀ موسیقی شد و دورۀ آموزشی ده ساله آن را با کسب نشان عالی به پایان رساند.در سال 1955وارد دانشکدۀ فیلولوژی آذربایجان شد . 1962 با « زمفیرا صفراوا » ازدواج کرد که حاصل این پیوند 2 فرزند بود . « تورال » که با سمت دیپلمات در وزارت خارجۀ آذربایجان مشغول فعّالیّت است و « گونل » که فارغ التحصیل دانشکدۀ شرق شناسی دانشگاه دولتی باکو است .

آنار در چارمین مجمع کانون نویسندگان آذربایجان در ماه مارس 1991 به ریاست کانون انتخاب شد ، و تا 30 اکتبر 1997 همین عنوان را حفظ کرد.1991 افتخار افتتاح اولین اجلاس مجلس ملّی به آنار داده شد . در سالهای 1995 و 2000 به نمایندگی مجلس ملی نایل آمد . در مجلس ریاست کمسیون نوسازی را به عهده داشت .این کمیسیون در خصوص تاریخ ، مدنیّت ، معماری بناهای تاریخی سینما و تئاتر و ... قوانین مهم و قابل اعتنایی به تصویب رساند .

آنار در حال حاضر عضو کمیسیون قانون اساسی جمهوری آذربایجان است .

ادامه نوشته