دو پرنده


از پهنه آسمان آبی
یا دو پرنده گذشتند از برابرت
یا دو موشک که از مرزی نامعلوم شلیک شده بودند.

یا صبحی آرام با غنچه های شکفته و سبزی های معطر
یا همان سلول و همان صبح و همان اندیشه ی ِ دیروزی
به جا آوردن موقعیت!

سلول مشترک
هدف مشترک
و باوری که ما کمی زودتر به آن رسیده بودیم.

هنوز جسم مان را داریم،
رها یا زندانی
و پرنده ای که راز ماست...

آنامین خاطیره سینه


شافاق آتاندا،

دالغالار سسینده تام اوشاقلیقیمی اؤیادیرام 

آخشاما تک

بیربیر لپه لرینی ساییرام

گئجه

ساحیلی یویان اولدوزلاری گؤزله ین،  ایللریمی،  یاتیرام...

آما

خاطیرلیانمیرام آنامین  چؤلی بوروین سونبول  قوخوسونی،

                                                         -  یایین یاندیران گونو آلتیندا –

 ناهار سوفره سینی سالاندا.

بونلارسیز آما

هه له اؤوودلارینین اایستیسی

                                    اللریمی قیزدیریر.

Metin ALTIOK

ترجمه ی ِ شعری از متین آلتیوک:

KONYAK, KİTAP VE KAHVE

 

Tenha bir eylül bahçesinde

Bir bardak konyak, kitap ve kahve

Otururken dalmış kendi kendime,

Güz rüzgârı geçiyor kitabımın içinden

Ot kokan nefesiyle.

 

Hızla çevirerek sayfalarını

Savuruyor bütün harfleri

Gözlerimin önünde,

Koparıp kimbilir hangi sözlerden

İrili ufaklı belki binlerce.

 

Telâşla kapatıyorum kapağını kitabın

Bastırıp üstüne elimle.

Bakıyorum herşey yerliyerinde;

Tenha bir eylül bahçesinde

Bir bardak konyak, kitap ve kahve.

 

تنها در باغی خزان زده

یک بطری کنیاک، کتاب و قهوه

نشسته و غرق در اندیشه های خود

باد خزان

با نفس آغشته به بوی علف

 از لابه لای کتابم می گذرد.

 

در برابر چشمان ام

صفحات را تند بر می گرداند

و حرفها را به هم می ریزد.

چه کسی می داند

چند هزار

کلمه کوچک و بزرگ

در باد گم می شود؟

 

به سختی جلد کتاب را می بندم

دستهایم را روی آن می فشارم

می بینم

در باغ ِ خزان زده

همه چیز مرتب است

یک بطری کنیاک ، کتاب و قهوه.

 

COFFEE, COGNAC AND A BOOK
 
In a lonely September garden
I sit with my cup of coffee
My cognac and my book
Turning over deep thoughts
The wind blows through
The pages of my book
With the smell of grass
 
Riffling the pages quickly
Muddling the letters
In front of my eyes
Who knows how many
Thousands of words
Both small and great
Are lost in the wind
 
I hastily close the cover
Pressing it firm with my hand
Peeking, see all is in order
In a lonely September garden
With a cup of coffee
A book and a cognac

Metin Altıok

متین آلتیوک شاعر نامدار تورک در چهاردهم مارس 1940 در برگاما (Bergama) چشم به جهان گشود.تحصیلات قبل از دانشگاه را در Karşıyaka Lisesi به اتمام رساند و در سال 1971 از رشته ی ِ فلسفه ی ِ دانشکده ی ِ تاریخ و جغرافیای ِ دانشگاه آنکارا (DTCF ) فارغ التحصیل شد. در سال 1976 نخستین کتاب شعراش را تحت عنوان ('Gezgin') به چاپ رساند که با اقبال عمومی روبرو شد. همزمان  مدرس گروه فلسفه ی ِ مدرسه ی ِ بینگول (Bingöl Lisesi) و بعدتر در دوره ی ِ تبعید خود در Genç ilçesi ی ِ بینگول و Karaman İmam Hatip Lisesi به تدریس فلسفه پرداخت. در سال 1990 بازنشست شد و به آنکارا بازگشت. متین عضو حزب کارگران ( İşçi Partisi) بود . روز دوم ماه تموز ، در جریان  قتل عام سیواس (Sivas) در حالیکه بشدت زخمی شده بود تنها کسی بود که از کشتار جان سالم به در برد ولی  به کما فرو رفت و بعد از چند روز در نهم ماه تموز سال 1993 در آنکارا چشم از جهان فرو بست. متین از اندیشه ورزان دردمند بود. زبان شعر ویژه اش نوشته های اورا حلاوتی ویژه بخشیده است. تنهایی ، سرگردانی، از خود بیگانگی و در عین حال مبارزه طلبی سنگ بنای اشعار او را تشکیل می دهند. کلمات : ستاره، کبوتر، گربه ، دستها، صورت، آیینه، نسیم، گره، سایه رفتن ، خانه های فقیرانه، سفر، مسافرت، سوختن، درد و ...   در اشعارش بیش از کلمات دیگر به کار رفته است. در هریک از ا شعار این کلمات بار معنایی ویژه ای پیدا می کنند و  افق نوینی به روی خواننده می گشایند:  

Heybesinde yılan
İşaretleri,
Baldıran zehiri
Yüzüğünün içinde
Ve yanında
Kav taşıyan ben;
Tekinsizim size göre
İbret için yakılması gereken

 

مار در آستین

و شوکران در انگشتر اش.

من

با مشعلی در کنارش ؛

ناپاکم در پندارتان

و سزاوار سوختن برای عبرت ...


 

Snake tracks
On the saddlebag
Poison hemlock
In the ring
And I at the side
Carry the torch;
To you I am unclean
An example
Of what is to be burned.


زندگی

ما بزرگ شدیم

 بی که زندگی را بفهمیم.

گمان بردیم زندگی گذر زمان است

اما

چه دیر دانستیم

زمان چیزی است

و زندگی چیزی دیگر.

ترجمه از مجله ی ِ گراننا - شاعر ناشناس

دوداق پايي

ترجمه آزاد از:

سونای آکین

دوداق پايي 

   

  گیلاسیندا  

  بيراخیلان دوداق پايي  

  قدرده  

  اوزاق قالا بیلمه ره م

  گؤزلريندن

   

  ياخين اولسون ايسته ره م  

  اللريم اللرينه  

  کنارینداکي گؤزه ل قصره  

حسرتله نمه سی کیمین

  کؤهنه بير ائو ین

   

  سني میخ کیمین بئینیمه چالدیم  

  و بوتون انبرلاری ییغیب 

  دنیزه آتدیم 

   

    سهم لب

یارای دوری ام نیست

- حتا

به اندازه ی ِ سهم لبی که بر گیلاس به جا نهاده ای-

از چشمانت!

 

دوست دارم دستانم

کنار دستانت باشند

چونان خانه ی ِ مخروبه ای که

با حسرت

به قصر ِ کناری اش

زل می زند...

 

 

به دریچه ی ِ دلم

قفلت کرده ام

و همه ی ِ کلیدها را

به دریا ریخته ام...

قاراباغ

 

اوجا

یوموشاق دانیشیر

قالیپ

حالینا بیرده یئلین اسمه سینه

دنیز کناریندا

یاشییر

دار خیاوانلاردا

قاراباغین گئنیش چوللری

چیچکلی داغلاری

یاشیل باغلاریندان قوولاندان سونرا...

 

آویخته

چون دری که به خانه

و دست و پایی که به اندام

رها چون آبی در آبشار

تسلیم جاذبه

به هزینه ای که ضرورت  تعیین می کند.

 

مرد در شفق

نفس را به تمامی در سینه حبس می کند

و لبان داغ گلوله را می بوسد!

 

نسیم خبرچین از شکاف پنجره به رختجواب می خزد

زن به پهلو می غلتد

دهان زخم را به دهان می گیرد

و با لرزی خفیف در رگ و پی

می مکد...

 

 شگفتا!

از زخم ِ من نشنیده ای؟

من

آویخته ام در ِ خانه ات

روای ِ منزل ِ تو

چون چراغی که به مسجد حرام است.

در برابرم

جمجمه ای با دو حفره خالی به جای چشم

و در برابرت

جمجمه ای با دو حفره خالی به جای چشم

و ستاره هایی

که نمی دانم چرا سوسو ی ِ شان

مرا به رویاهای اندیشیده ام در سالهای دور می برد

و جمجمه ام شناور در شیر

به سوی جمجمه ات

با دو حفره خالی

در شبی باشکوه

به رویای ِ تو می اندیشد

و زیر سوسوی ِ نور ِ بی صدای ستاره

آرام فرو می رود

و در اعماق ات پنهان می شود...

با میلیونها گره

بافته با باد

عنکبوت های رقاص

بر پوستم پنجه می کشند.

 

دستهایم را  حلقه می کنم

و اسب

سوی غروب زعفرانی و شب دراز

چندان به تاخت می رود

که نفس هایم به شماره بیافتد

و

بناگوشت را قلقلک دهد.

 

بوی اسب

و

گندمزاران تشنه برداشت

و رویای ماه.

 

حصار سکوت بین مان را می شکنم

وقتی که عنکبو تهای رقاص از لابه لای انگشتان گره شده  می گذرند

و دیوانگی هجوم می آورد.

 

دلم شعله ور است

به پا جنگل ِ زلفت

-         افشان به روی سینه ام -

گر نگیرد...

 

با بازوان گشوده گسترده  روی برف

چونان شناگری در آغوش موج

خیره در تو

خود را می نگرم

و خود را می نگرم با نگاه در خودم

می بینم

براستی می بینم

تو اینجا نیستی!

 

زیر چتر ایستاده ایم

و سفید و آبی و آبی و سفید

الاّ خودم.

 

با آنکه خیره در تو

و ایستاده اینجا

الاّ خودم و الاّ خود ِ خودم

بیرون ، جایی

مک می زنم نخستین دانه های برف را.

 

برای تو

راه می روم

برای تو راه می روم

راستش را بخواهی اما ، برای خودمان.

این منم

برای خودمان راه می روم

به سوی خانه ی ِ کوچک مان.

 

به سوی مامنی گرم راه می روم

بیرون انبوه مردمان راه می روند

می خندند

داد می زنند

و من نگاه از سیل جاری نگاهها برای نگاه تو می دزدم

و در تو خیره می شوم

 

روی صندلی یخ زده نشسته ام

با تو روی صندلی یخ زده نشسته ام

می بینم تنها خودم ام

که در گرمایت ذوب می شوم

و قطره قطره در تو می چکم

نشان به آن نشان که تو می رفتی

و من گسترده روی برف

هنوز

بر تو خیره ام...

من از هزاره ها می گویم

و تو انگشت بر ماشه می فشاری

با چشمهای بسته

و گوشی که

زیر کلاه خود

 با من نیست.

به چه می اندیشی

پاداش سر برج ات؟

 

 

 بی حوصله پوسترها را می نگری ،

زیر لب

نامفهوم

شعارها را تکرار می کنی،

و می اندیشی:

نافرمانی ات جهان را نجات می دهد؟!!

 

و تو

نان توست ات را با شوپن سق بزن

مراقب باش در ایستگاه صحیح پیاده شوی

وگرنه راه رفته را باز خواهی گشت.

 

نگران افشاگری ویکی لیکس نیستم

عشق راز برملایی است

که در تله ایی مرطوب برشت می خواند

و کلاغ هایش را پر می دهد.

 

آنها گازهای اشگ آورشان را آزمایش  می کنند

و سلاح هایشان را حمایل

و عمل از اراده فاصله می گیرد.

 

یکی بر سنگفرش می افتد

و خون بالا می آورد.

آنسوتر

توده گدایان

صف بسته پای مجسمه ای که پا ندارد  ...

 

سردار برنزی لبخند می زند

و ژیژک لابلای اندیشه هایش را می کاود...

لوت روحومو باسدیرین /موقعیت

لوت روحومو باسدیرین

 

منیم

 نئچه منیم وار.

 

سحر یوخودان دوراندا

هانسی منی مین دورماسین بیلمیره م.

 

گؤزگونون اؤنونده

منه باخان منیمی

اوره کدن سالاملاییب

هانسی پالتارین گیمه سین سوروشورام!

 

 

 

اینان آللاها

بیزیم ایشیمیزه

شوشه ده ریده ن یاخشیدی.

 

آیاقلاریمیزی اینجه ساخلیا

اوینایاندا اوتانمیاق.

 

فورمدا اولماق گؤزللیگین بیرینجی شرطیدی

ایکینجیسی ایسته دیگی فورما زووشمه...

 

 

موقعیت

من عاشق موقعیت‌ها هستم. یه چیزی معادل سیچواشن انگلیسی‌ زبانها. با خودم که تنها می‌مانم، مثل وقتی که می‌خواهم پا بکوبم بروم آن طرف شهر، کانونی که توش درس می‌دهم و یا کلاس قصه‌نویسی که توش درس می‌خوانم، موقعیت ایجاد می‌کنم.چیزی مثل گذر از تونل زمان، گاه با گذر از خاطرات  به گذشته برمی‌گردم، به  همه‌یِ آنهایی که زمانی خاطره‌ای از آنها داشتم سر می‌زنم.آدمهایی که روزی بی‌قرارشان بودم و حالا احساس غریبی می‌کنم.آدم‌هایی که گذر زمان پیرشان نمی‌کند و در آن امیر همان ارسلان ِ داستان امیرارسلان نامدار باباست . گاهی داستانهایم را اززبان دیگران می‌شنوم گاه در پگاهی حزن انگیز داستان آفتاب را می‌نویسم، گاه زیر تازیانه‌ی بیداد،  کبودی تن نسل آفتاب را فریاد می‌زنم ودر مهمانی آتش بغضِ فرو خورده‌یِ نسل‌مان را به سوی کاخ ستم، قی می‌کنم وخم به ابرو نمی‌آورم. بابا را به یاد می‌آورم که شب‌های ِ طولانی زمستان وقتی زن‌ها و مرد‌هایِ همسایه ، گرداگرد کرسی خانه‌مان کیپ هم می‌نشستند با صدای گرم و آهنگین‌اش می‌خواند:

ادامه نوشته

اینک

شب ِ زلف
و پریشانی های بسیار...
 
 
با ارمغان ِ سالهای باد 
سالهای بد،
در کوله؛
 راست ایستاده ام 
با دهان آتشفشانم خاموش
بر فراز قله ای 
با دهان آتشفشانش در جنبش
و دل ِ پایین رفتن ام نیست.
 
باز اینک
آیینه ای باز
چندانکه عبور بتوانی کرد به تمامیت از میان اش
بی آنکه منعکس شوی!
 
در گوشتان چه خوانده اند 
کبوتران باد
این گونه
بی محابا در چشمانم تخم می گذارید؟
 
در آستانه ی ِ آیینه ی ِ من به صف شوید
و
از مرگ بگذرید...

جزیره




کلمه
نارنجک نبود
...

اما
دستگیرش می‌کنند
به دورش سیم خاردار می‌پیچند
...

                    منصوره اشرافی


گاهی خلیج

جزیره ای است.

گاهی حتا صخره،

پرنده

و حتا بی خیالی در بعد از ظهری داغ...

گاهی قاره ای

به هم برآمده از کلمات ِ متقاطع

جزیره ای است

و فنجانی در آستانه لبریزی

و تقریب ِ فاصله ای در کار ِ نزدیکی

و انسان ِ ساقطی در ترمینال ِ گدایی

جزیره ای است

که به ردیف انسانهای پشت چراغ قرمز

در چشم انداز لوده آتش خوری شان

قناعت نمی کند.

گاهی کلمات محصور

کودکی را انتظار می کشند

که بر آیینه بغل بکوبد

و به آیینه ساز بگوید:

واقعا ً کلمات از آنچه در آیینه دیده می شوند نزدیکترند؟

ممکن نیست.

حتا اگر پیشتر چنین بوده

زآنرو که هر کلمه جزیره ای است

با آتشفشانی از شعر در اعماق!

 

سندن سونرا

سندن سونرا

هر نه اولاجاق اولسون

وئجیمه ده ییل کی ...

قوی بو وجدانسیز بایقوش گئجه یاریسی

اؤلکه ده کی لوت آغاجین قوروموش چیینینده

با نناسین

قار دورمادان ائله چیله سین کی

یاز یولون ایتیرسین؛

و ائلیمیزین قانی قاچمیش کوچه لریندن گئچمسین...

...
ادامه نوشته

قاپیلار

قاپیلار دویولمور آتلار کیشنه میر

نه مرمی گولمه سی نه نعره سسسی

سه ره لیب نبی لر ایستی دؤشگه، 

گون به گون آزالیر دؤیوش هوسی.

ادامه نوشته

Love

سئوگی تزه کسیلمیش حیوان اتی کیمیدیر

منظوروم

کیچیک تپه نین کناریندا بیتمیش بالاجا آغاجین اوستونده یئرییه ن سوسه رینین

قوشدا یارادان یئمک حیسّی کیمی بیر شی.

گاهدا قویروقون گه میره ن، چؤر توتموش قوجا داوار ایتینین

مورگویه ن خاطیره لرینه بنزیر...

.....


سئوگی بیزی سئچیر

دومان داغی سئچه ن کیمی

 و سئچدیکده ن سونرا : یئدی یوموروق قیفیللانمیش قاپییادی کی آرزولاییرسان کاشکی آچیلمیایدی

و کیمسه ایچه ریده ن " کیمسه ن " دئمییه یدی

بونلارا ره غمن

اوغلان هر آددیمی آتدیقجا اؤره گین یئییر و قیزین ایزیله  مدرسه یه گئدیر

و خیالیندا اوننان دنیز کناریندا قه جه مه داش اویناییر

و یئل هرده ن اونون چینلی دامنین گؤیه قاوزاییر

ویئل یارپاقین گوموش اؤزونی گوستریر

گون آغاجین نملی بوتالاریندان گئچیر

یئره یاییلیر

و قارا تورپاقین قوجاقیندا یاتان چؤر توتموش ایتین چوروموش اتین قیزدیریر

و یاواشجا ایچریسنده یاتان جاناواری آییدیر...

از چشمان منتظر دختر آب

قطره اشگی پاشیده بر آینه

و دل ِ عاشق ِ آغشته به بوی فقراش

صبورانه به جهاز می اندیشد.

چه دریایی خفته در نگاه اش

بستر جدال لطافت با صخره

و پنجره ای برای تبادل پنهان بوسه ها.

دیری است چشمان منتظر تسلیم گشته ،

بهمن به احترام سرما و تنهایی اش کلاه از سر بر میدارد

و کتابهای غرق در غبار

به ابرهایی که بر دامن گشوده سهند بی وقفه می گریند،

می اندیشند.

از دل تاریکی فرو می ریزند

ستارگان

بر سکوهای خیس!

 

زندگان سمفونی عشقی غریب را سر می دهند

غرق می شوند در بیگانگی شان

و حاشیه ی ِ تابلوی ِ لبخند شان به زردی می گراید!

 

نگو دوستم نداری

... از دل تاریکی فرو می ریزد

ستاره ای

بر سکوی خیس!

 

نسیم

آواز غریب قایقران غمگین را به ساحل دور می برد

و قایق را به جزیره های متروک.

 

نگو دوستم نداری!

تابوتی سیاه

در خاک عقیم به انتظار می نشیند...

منیم دؤغوم گونوم

 منیم دؤغوم گونوم


دئییللر اوغلان دؤغولدوم

خیرداجا قارا بالیق یوخ اولان گونی

گون گؤیون زیروسینده یدی

و بنووشه لر آناملا گؤزآیدینلاشیردیلار.

قیزلار پئنجر ده رمه دن دؤنه نده

قیز مه مه سینن اوستومی باسدیردیلار

بولودلار سو چیله دیلر

آغاشلارین دعایا قاوزانمیش یاپراقلارینا.

دئییللر...

سن دؤغولاندا

هئچ بینانین کؤکو تیتره مه دی

و هئچ ائو ییخیلمادی!

قاپی دالیندا

قاپینی آچیب بویور دئمزلر

احتیاج اللرین

یومروغا دؤنوب چالماسا،

...

 

شوبهه زنجیرلرین قیرمیش ال

صبیرسیز

پاسلانمیش دویه نجی شوقلا دؤیدو:

قاپی آچیلدی،

گوز اؤنونده

ایشیق سرگیسیدی ، توی بایرامیدی

عدالت هامییا ائله برابر بولونموشدو کی

گؤزه للیک زمانه جامیندا باشینا قالمیشدی!

 

دییه سن بورالاردادا

یاشاییش یئنی دن دوغولوب

ابدی پارلایاجاق...

گؤز آچدیم

گؤزگو دالیندان گؤزلرین منه تیکمیشدی

                                                 سحر!

سایمامازلیغا ویردیم اوزومو

پرده نی چکدیم

تکلیک یاتاقیما قاییدیب

یاتدیم...

 

گؤز آچدیم

پرده نین دالیندا نه وار گؤره سن

                            [ اؤز اؤزومه دئدیم]

...

 

یؤخودون

قلمده ن کاغاذ اوسته دامیسان

                                    سحر!

من ایسه

بیر قورتوم قهوه یله

ایچیره م سنی!

گؤزلر

گؤزلرین گؤزه لریندن دویغوایچمه یه

یئللر گؤیدن یئنیر.

 

من آما،

هر گئجه اؤلمک اوچون یاتاقیما گیره نده

ایللر بویی گؤزلرین یولونا مسافر اولمامی اونودمورام،

الیمده کی

        سنده ن

             منده ن

                 بوش چمدانلا...

 

قاپینی آچ

یئل گؤیده ن یئنیب

قؤن قانادینا

نیگران اولما چمدانینا

دولاجاق

        سنین

            منیم

دئگیلمه میش سؤزلریمیزده ن...

قایم باشک آغاز کردیم

من و مرگ و زندگی

مرگ چشم گذاشت

پشت زندگی قایم شدم

و در چشم به هم زدنی مرا یافت.

 

 من چشم گذاشتم

تا ده شمردم

می دانم مرگ پشت زندگی قایم شده

سالهاست می گردم

نه زندگی را یافته ام و نه مرگ را

 

روزی خواهم یافت

می دانم

پشت برگ انجیر

و یا آویخته بر شاخه سیب

یا در دانه گندم

و بهار چون ابلیسی چشم خواهد گشود

و تا صدا به صدا برسد

سنگینی خواب

تا فراسوی آسمان ساکت

گسترده خواهد شد.

 

 مرگ را در سکوت خود مردم

و صدای خواب را تا آنسوی آسمان گستردم

تا باز  انجیر و سیب و گندم

وآسمان

 از لختی خود

شرمنده شوند...

و عشق نزدیک بود

چندانکه مژه هامان بر هم می سائید

و میان ِ مان پل ِ مویی بود.

 

به تفرج درآمدم در باغ آرزو

و سبزی صحرا مرا فریفت

چندانکه

 اشگ را به چشمه چشمم برگرداندم.

 

پیش از آنکه از حدقه درآورم

جرعه آبی دادم چشمم را

قاصدک ِ مژگانم

به سرزمین های دورم نبرد.

 

حالم به هم خورد

زمستان کاشتم

و خورشید خنده زد.  

به جانباختگان غزه:

از نخستین بارقه ی خورشید

دارت می زنند

و تیرهای آفتاب

چشمانت را خواهند سوزاند...

 

نور که بتابد

عشق در دهانت با بوسه تیری غنچه می شود

و آنگاه

باران سنگ بر سر و

سینه ای که هنوز می تپد رو به خورشید.

بر چهره ماسیده از ترس شان

خشمت خنده نمی زند.

ترس شان که فزونی بگیرد

سخت تر می زنند

سنگها و دشنام ها را...

 

از لابلای انگشتان جنایتی که به سویت دراز می شود

ببین!

افق طلایی!

نخستین بارقه ی خورشید!

و تیرهای آفتاب....

اوخشاما

دورورام گاه سویون اوزونده

سو سینیر دوشوره م سویا

گولوش سسی آخشاملاریمی دولدورور...

دییه سن

آنلادیغیمیز دیل  تکجه اوخشاماقدی

چای استیکانیندان قاوزانان بخار،

و اوتاقیمیزی دولدوران سیگارت توستوسی ،

و یاتاغیمیزدا یاناغینا دوشن گؤزلریمین پارلاقی کیمی!

....

بئله دویغولارینان مشغولام ایندی لر

و بیر قاپی خیالیمین اوزونه باغلانیرسا باشقا بیری آچیلیر.

 

نه اولار

[ بوتون عومروموز سئودیگیمیز قادین

- حیات یولداشلاریمیزی یوخ-

آنالاریمیزی دئییره م ]

شهریمیزی مقدس ائوسیزلر کیمی دولدورماسین

چونکی

تکجه وطنی سئوه نلر آنالاری سئوه بیلرلر

-         بو سوزون ترسه سیده دوزدو-

دیواردا اوینایان گؤی رنگلر،  اودوندو

و گؤیده ن دوشه ن توپ،  اولدوز ده نه سیدی.

 

حقیقت کپیر باغلاییب

قان کیمی

شهرلر کیمی

تؤز بوروموش یوللارا دوشن گون ایشیقی کیمی

حاصیل سیز قابارلی اللر کیمی

سیله بیلمه سه کده او اوردادی

توستی و اود آراسیندا...

جسارت

 

حالا که

آب به حد کافی بر دیواره سد فشار می آورد

و لک لک ها ی سفید

در پهنه ی ِ آسمان

به دسته ای از بمب افکن ها می مانند

به توان بالها و

انرژی هوای داغ در شش ها پی می بریم

که فریاد می شوند

چه میزان جسارت لازم است برای عشق

وقتی که خطر خیمه می زند بر فراز شهر

و چه میزان عشق لازم است

برای پر کردن رگهای خالی

و ساعت هایی که دیگر زمان را نمی گویند

و چه میزان نفس

-  گردبادی از نفس ها-

برای سردادن آواز کوتاه بهار.

 

عروج

درخت شکل دیگر رفیق سر به دار من است

وقتی که سبز می شود

و برف

ترجمه بارش کم کم زمانه من است

وقتی که زرد می شوم و می افتم زیر پایتان

آه ای رفیق

تفاوت من با تو

در آشفتگی زمانه و به هم ریختگی واژه هاست

تو افتادی و بزرگ شدی

من بزرگ می شوم تا بیافتم

و در واپسین گام این سرانجام

زمین از آن من است

زمان از آن من است

با من مجادله کن

اگر گمان می بری واژه از آن توست

تحریکم کن

تهیدستی هستم صاحب زمین

صاحب زمان

و در برابرم هزار احتمال شیطانی

شیطان مترادف انسان است

وقتی که سعی می کند

دست انسانی دیگر را از پشت ببندد

 

آه ای رفیق

همانجایی که هستی بمان

از دور بزرگی

من تو را از نزدیک خواهم زایید

هشدار

هشدار می دهند:

مواظب تیزی سیم خاردار باشیم،

و سگی که هار است و گاز می گیرد،

و امواج خروشان رودخانه ای که خلاف جریان اش شنا می کنیم

هشدار می دهیم:

مواظب ِ اسب تان باشید،

چه بسیار باره گانی  که بی سوار بازگشته اند.

و رودخانه ای که در مسیرش شنا می کنید،

زآنرو که

آبشاری به سقوط تان فرا می خواند...

مرگ و زندگی

 

آرام باش ای عزیز

کودک درون من

این حکایت دریا و زندگی است

گاهی فرو می رود کسی

چشمان بسته و تاریکی و سکوت

و گاه بالا بر می آید

هوا، درخشش آب و آفتاب ...

بی رخصت

بچه ها

من شاعر نیستم

اما گاه،

واژگان روشن

به ملاقاتم می آیند

آنگونه کآفتآب

بی هیچ رخصتی بر باغ می تابد

و چکاوکی که آواز

و گله ای وحشی که چرا

و ابر که می بارد...می بارد...

دیدن ِ تان ساده نیست،

و نگاهتان کوهی بلند است،

با دامنه ای وسیع...

گندمزار خنده هایتان همراه باد می رقصند

ودر مشت تان

ولوله ای بی درنگ خفته است!!!...

حقیقت

در سرای بی روزن

گرد می گیرند از حقایق والا:

جنگل،

          تفنگ،

                    و ترانه ی ِ

                               مترنم در گلوی زخمی پرنده ،

که دیرگاهی است در عمق  ِ ذهن ِِ مان به بیضه نشسته

                                               و... نمی زاید!

دست های خسته

فرتوت از اینهمه انکار

گرد می گیرند

ازحقیقت ِ محتضر

یخ زده

بلورشده

         ای که

در قاب عینک مرد نزدیک بین شاید که به کار بیاید.

 

 

مرواریدی فراتر از زیبایی

کامل – اما فراموش شده-

 رشته آویز ِ  گردن زنی سوگوار

                         شاید که ،               

                                       گردد.

 

مرثیه می گوید: از چه اینهمه حقیقت،

وقتی که چون استخوانی در گلو می ماند؟

 

به جستجوی اش بر نمی خیزند.

 در سرای ِ بی روزن،

تنها سرخی ِ ناگزیرش 

در کار می کند

دست ها را!

آغاج


شاعرلرین باخیشیندا

هربیر آغاج بیر اینساندیر

 بعضیلری اؤرمانلاردا

کیمیلری تکلیگینده سوسوز داغدا

اؤنلار بیتیر

اؤنلار سئویر

اؤنلار هردن سئودیگینه حسرت قالیر

حسرتینده ن شکایتسیز، سوسوز سوسور، سوسوز اؤلور

بعضی لرین گوزلرینده

هر بیر آغاج بیر اینسانین حیاتینا سون قویماقا کفایتدیر

بعضی لرین گوزلرینده

هر بیر آغاج سازادؤنوب، سؤزلولرین دئییلمیه ن سؤزلرینی

چالا بیلیر..

منه گؤره هر بیر آغاج بیر آنادی...بیر وطندی

اوره کلرده  یاشیییری ...اوره گینده یاشادیری اولادلارین...

 

قوم ساعاتی

  وصيتنامه 

   

 یاشاییش قوم ساعاتیدیر

عومور قومی

         جان دامارتک

 داملا داملا دامیری.

جان دامدیقدا

سون مقصده آخیری

 

تکجه

           داملا داملا دامان عمروموز ده گیل.

 

ساده بیر شیء کیمی باشلاییر حیات

یوخاری حیصه سی معناسیز اولور

آشاغی دامدیقجا قوم ده نه لری

آشاغی حیصه­ سی سئوگیده­ ن دولور

 

قوجالیق

         سئوگیده­ن باشقا شیء ده گیل.

 

بعضی وارلی اولور بعضی سی یوخسول 

بعضی سی چوخ آغیر بعضی سی یونگول

عجاییب بیر ایشدیر هامی چالیشیر

بیر شیء اولوب قالسین میراث دنیادا

بیری کاغاذ، بیری سی دی، بیری پول

 

منده­ ن قالان

            سوزده­ ن باشقا شیء­ ده­ گیل.

 

توکولن ده­ نه ­لر اوسته قاییدماز

دوردورسان زامانی سئوگیده اولر

ترسینه چئویرسن قوم ساعاتینی

اوندان آخیب گئده ن حیات آنلاری

تکجه اوز زاتینا چئوریله بیلر

 

منده

ساعات قومی قورتولان ده­ گیل.

 

هه له قورتولمامیش منده دامجیلار

ده رین سئویشمه­ لر یاتیب ایچیمده

هه له حیات شوقی بیتمیییب منده

قوی دامسین دامجیلار

قوی عومور سورسون

گوللر وارکی هه ­­له اکه ممه میشم

چوخلی میوه وارکی ده ره ممه میشه م.


آنجاق منیم سون قومومدا بیلیره م

آشاغیدا سئوگی داغی قالاجاق...

منده ن سونرا ترسه دونسه قوم ساعات

اوندان قوجاق قوجاق سئوگی یاغاجاق...

اورین داغیینا بنزر

"آدام وارکی نفس چکیر اولودی

آدام وارکی  اولوب آما دیریدیر "

                              

 اَورین کیمین اوجا بویلی ...

گئنیش اوره ک ...

 سینه سیندن مهربانلیق گوز یاشیندان آیدین اولان سولار کیمی

                                                                   کسیلمه دن آشیب داشان

آناسینین قوجاقیندا آشار داشارلابویلاشان

اوز تای توشی چیچکلرله

دورنا گوزلی بولاقلارین صاف سویی تک

سوزولوردی توز بوروموش کوچه لرده

قارتال کیمین خیاللارین قانادیندا

گوی دوشونه اوجالیردی ... یاشیییردی ... بویویوردی...

سوزلری داغلارسوزویدی

اوزی اصلانین اوزیدی

گوزلری منجیق ایشیقلی 

گونش کیمی پاریلداردی

گله جگی جنت کیمین

                          - اوتوپیا دییرسیز سیز-

کتابلاردا ، درگیلرده، شیرین شیرین صحبتلرده آختاراردی

دئمه گینن هم اوزونی

همده بیزی

آللادیردی یازیق بالام...

هیکل کیمی یونولموشدی غرور داشیندان دییه سن

آغزیندا ازبر سوزویدی:

کاشکا اولا حاجی بیگین چمنیندن

آرخالیق تیکیب گییه سن

چیلله خانا

قلی دره

صفر داغین  دوشلرینده اوتاریلمیش قویونلارین

سوت قاتیقیندان ییه سن

...

گاه گلیری ایندی هرده ن گوز اونومده ن

پری کیمین سوزوب کئچیر

شافاق کیمین داغ دالیندان نور سیچراییر

سو چیچگی کیمین سویون ، بئشیگینده ییرقالانیر

گویده اوچان درنالارلا قاناد چالیر

                                  قاناد چالیر... قاناد چالیر...

                                            گوزده ن ایتیر خیالیمدا

ایندی هرده ن دولو جامین جامیمیزا ویریر ایچیر

دولدور دییر ؛

بوش قالماسین جامین گه ره ک

دوستوم سایما جاملاریمی

من نه قدر ایچرسه م ده

چوخ دالییام سنده ن هه له...

اونچی داییما ایچه نده

عشق اولسون سنه دییره م

آیدینجا دوداقیندان آخان

قدح سئوداسین گوروره م

سنسیز ایندی هر یئر قورو

ایندی چمن لر یئرینه

یاشیل آرخالیق یوخ گولوم،

حسرت لباسین گییره م

ایندی اینان سنسیز یایین چیلله سینده ده اوشوره م

ایندی هر شیققیلتی گلنده

                                       داشلانیرام

                                                 دیسکینیره م

باشسیز بوجاقسیز دریادا،  تک باشیما اوزه ممیره م

تانیش گلمیر بورا منه

دالغالاری باشدان آشیر

اوجا قالخیر

افقلری گوره ممیره م

فیرتینا قالخیب سمایه

یه نه جک می؟ یه نمیه جک ؟ بیله ممیره م

عصیان چکیلیب هوایه

دورد بیر یاندان یاغیر بلا یاغیشلاری

یازیق باغلار بو خزانه

دوزه جک می؟ دوز میه جک ؟ بیله ممیره م

ایتیرمیشم هوش باشیمی

هئچ بیلمیره م هارالیام

یئرده قالان سازین کیمی

                            سوسولموشام

تئل تئل کوکده ن قیریلمیشام

دیدیک دیدیک دیدیلمیشم

                                       یارالیام

ایندی هرده ن نفس گلمیر

یورغون ایاقدان دوشوره م

دیزه چوکمک ده ن قورخورام

باشارمیرام

نه اولارکی اوزاد الین

توت الیمده ن منی آپار

چک اوستومی باسدیر منی

آل یانینا منی قوتار...

 

بهارین گلمه سی

سویوقدان

سویوقدان سارالان

سویوقدان سولوب سارالان قیش کوچه لری...

ادامه نوشته

کوینک

       کوینک

  بو گون - من قويون يونوینان ائديلميش توخونموش- کوینکي آلديم 

 اولدوقجا يومشاقین سئچدیم ، چونکي حيات چتيندير. 

  ائوه گیره نده اونی اؤپدوم

  و یاشاییشین قيشقيريقن اونوتدوم. 

   

  شامدان سونرا او مورگولویوردو. 

  من کوینکیمی گییدیم 

حیطده یاغان قارین آلتیندا دوردوم

او اولدوقجا یوموشاقیدی

و حیات اولدوقجا چتین!

قار

  اوچان لايلار کیمی،

کولک قانادیندا آغ توزا دونوردو. 

  ايچري کئچديم و صندلیم اوسته اوتوردوم 

  و نهايت شعر يازمایا باشلادیم 

فيکيرلشيرم کي، من اؤزوم، شعریمده داوام ائده جگم 

 مرمردن یونولموش بیر هئيکه ل کیمی، قيزيل کلمه لره بورونموش،

  بو عصرین بوداسي اولاجاغام اما اللریم کسیک. 

  من کسیک اللريمی اوزاديرام 

  اللریم بوشدور ، کاسيبدير 

  معبد قاپيسينین ديلنچیسی کيمي!

هاشور

کولاک هاشور می زند

بر شیشه تنت

چسبیده ای به دری که باز نمی شود...

 

از فروردین زندگی می آیی

... تا در کدام ماه این سال ِ آبستن

گلوله هاشور بزند

تن بلوری ات را

...

خورشید لنگان به آشیانه برود

و شهر چشم به طرح رهایی ات بدوزد...

شعری از میرهادی مظلومی

بخشی ازمنظومه بلند "چنلی بئل"سروده دوست عزیزم ، میر هادی مظلومی را تقدیم دوستان میکنم با این امید که در آینده نزدیک متن کامل منظومه را دریافت کنم...

 

آچ قاپینی آشیق دوستوم

سنه ماهنی گتیرمیشم

چنلی بئلدَن!

بیر تالانمیش دوشگون ائلدَن!

ساباح آچیب دلی حسن یامان یئرده

یانان یئرده

یانان یئرده

بیر ماهنی وار دوداقیمدا

مین الوون قوجاقیندا

آچ قاپینی آشیق دوستوم

سنه ماهنی گتیرمیشم

چنلی بئلدَن!

بیر تالانمیش دوشگون ائلدَن!

آسیلی دی نیگار خانیم تئللریندَن

قان دامیری کوراوغلی نین یای کریشلی اللریندَن...

راز زندگی

شاعر:؟

 

پیر خرد یک نفس آسوده بود

خلوت فرموده بود

کودک دل رفت و دو زانو نشست ،

مست مست

گفت : تورا فرصت تعلیم هست ؟

گفت : هست

گفت :

که ای خسته ترین رهنورد

سوخته و ساخته گرم وسرد

بر رخت از گردش ایام درد

چیست برازنده بالای مرد ؟

 

گفت : درد

 

گفت :

چه بود ای همه دانندگی

راست ترین راستی زندگی ؟

 

پیر که اسرار خرد خوانده بود

سخت در اندیشه فرو مانده بود

ناگه ، از شاخه ای افتاد برگ

 

گفت : مرگ

سلام بالانتین

 

سلام بالانتین

رفیق تنهایی های من

بنشین

مثل همیشه روبرو

چشم در چشم

بیا خالی کنیم همدیگر را

تو مرا

من تورا...

زمانه ی غریبی است

به هوش باش کسی نبیند

وگرنه خلوت  مان را می دزدند...

علیرضا ذیحقه اتحاف

میر هادی مظلومی دَن علیرضا ذیحقه اتحاف اولان شعر:

 

سئوداسان

   سئویمسَن

       ساراسان

نه سَن؟

 

بابک سن

     نبی سن

         یاراسان

نه سَن؟

 

دوماندان چیخیردین

اوزون گورمه لی

 

تئلینی...

   گوزونده ن

              داراسان

نه سن؟؟؟

سن و من

 

به نقل از وبلاگ:www.maral65.blogfa.com

شهريار گلواني

  ترجمه: عليرضا ذيحق

 

 سن و من

 

 

خيال لار ايلديريم لي قانا دلارلا

عاطيفه ني ايشيل ـ ايشيل پارلاتسادا

باخيش لارين كسكين لي يي

و دوشونجه نين درين لي ديركي

بير قلم ين رقصيني

شيمشك لره چئويرير.

 

 

ادامه نوشته

شعر گذشتگان(سیف الدین فرغانی)

 

هم مرگ، برجهان شما نيز بگذرد

هم رونقِ زمانِ شما، نيز بگذرد

وين بوم محنت از پی آن تا كُند خراب

بر دولت آشيان شما نيز بگذرد...

                                       سيف الدين فَرَغانی                           

ادامه نوشته

شعری از میرهادی مظلومی

میر هادی مظلومی:

 

گوزو یاشلی کوچه لردَن

 بیر یئل کیمی کوچدوم آمان

تئللرینی یئله وئریب

قال دئسَه یدین قالماز میدیم ؟

ادامه نوشته

میر هادی مظلومیدان بیر شعر

 

 

 

 

 

 

میر هادی مظلومیدان بیر شعر:

 

آنا

 

نه پاییزدی گوزلرینده ، گزدیریرسن کوچه کوچه

ایزلییرسن عومور یولون آغیر دَرین نیسگیلیله

نه دئییرسَن سَن پاییزا ، پاییز سَنه

دالدانالیب ایکی پاییز بیر بیرینه

اونا دئنه ساچلاریما دوشَن بو دَن

مین دالغادان آیریلیبدی!

مین دَنیزدَن سئچیلیبدی!

اونا دئنه

من آنایام!

اونا دئنه

من بیر قوچاق آناسیام!...

سه رباعی از حبیب حسن نژاد

 Image hosted by allyoucanupload.com

با آرزوی شفای پدر گرامی حبیب عزیز

سه رباعی از حبیب حسن نژاد:

                        ۱

از کار زمانه مات ماندم ،

                                یک راست

افزود به من هر آن چه خود خو است ؛

                                                 وَ

                                                  کاست :

من لال که بودم ، از دهانم پُر کرد ،

وقتی که پُر از دهان شدم ،

                                       لالم خواست !

                       ۲

                           

                            به : درویش ِ ترم چهارم

باور کن اگر بـــــه زخــم ، بارت بزنند

در دهر به جُرم ِ عشق ، جارت بزنند

حلاّج نمی شوی ؛

                        اگـــر هـــر روز ِ ــ

صـــــد سالِ تمام را بـه دارت بزنند !

                        ۳

         

          وقتی به غریبه می رسد ، می خواند :

 

تا کی خـــــبــر ِ هندسه ی اقلیدس

هِی در بـــــــدر ِ هندسه ی اقلیدس

قانونِ دو تا خطِّ مُوازی کشک است ،

گـــور ِ پـــدر ِ هندسه ی اقــــلیدس .

کوکتل

 

کوکتل(۱)

 

قدری عشق

قدری دروغ

 

صبر کن!

می خواهم به هََمَت بزنم...