متین آلتیوک
شاعر نامدار تورک در چهاردهم مارس 1940 در برگاما (Bergama) چشم به جهان گشود.تحصیلات قبل از دانشگاه را در Karşıyaka Lisesi به اتمام رساند و در سال 1971 از
رشته ی ِ فلسفه ی ِ دانشکده ی ِ تاریخ و جغرافیای ِ دانشگاه آنکارا (DTCF ) فارغ التحصیل شد. در سال 1976
نخستین کتاب شعراش را تحت عنوان ('Gezgin') به چاپ رساند که با اقبال عمومی روبرو شد. همزمان مدرس گروه فلسفه ی ِ مدرسه ی ِ بینگول (Bingöl Lisesi) و بعدتر
در دوره ی ِ تبعید خود در Genç ilçesi ی ِ بینگول و Karaman İmam Hatip Lisesi به تدریس فلسفه پرداخت. در سال 1990
بازنشست شد و به آنکارا بازگشت. متین عضو حزب کارگران ( İşçi Partisi) بود .
روز دوم ماه تموز ، در جریان قتل عام سیواس (Sivas) در حالیکه بشدت زخمی شده بود تنها کسی بود که
از کشتار جان سالم به در برد ولی به کما
فرو رفت و بعد از چند روز در نهم ماه تموز سال 1993 در آنکارا چشم از جهان فرو
بست.
متین از اندیشه ورزان دردمند بود. زبان شعر ویژه اش نوشته های اورا
حلاوتی ویژه بخشیده است. تنهایی ، سرگردانی، از خود بیگانگی و در عین حال مبارزه
طلبی سنگ بنای اشعار او را تشکیل می دهند. کلمات : ستاره، کبوتر، گربه ، دستها،
صورت، آیینه، نسیم، گره، سایه رفتن ، خانه های فقیرانه، سفر، مسافرت، سوختن، درد و
... در اشعارش بیش از کلمات دیگر به کار رفته است. در
هریک از ا شعار این کلمات بار معنایی ویژه ای پیدا می کنند و افق نوینی به روی خواننده می گشایند:
Heybesinde yılan
İşaretleri,
Baldıran zehiri
Yüzüğünün içinde
Ve yanında
Kav taşıyan ben;
Tekinsizim size göre
İbret için yakılması gereken
مار در آستین
و شوکران در انگشتر اش.
من
با مشعلی در کنارش ؛
ناپاکم در پندارتان
و سزاوار سوختن برای عبرت ...
Snake tracks
On the saddlebag
Poison hemlock
In the ring
And I at the side
Carry the torch;
To you I am unclean
An example
Of what is to be burned.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ ساعت 19:57 توسط شهریارگلوانی
|
من عاشق موقعیتها هستم. یه چیزی معادل سیچواشن
انگلیسی زبانها. با خودم که تنها میمانم، مثل وقتی که میخواهم پا بکوبم بروم آن
طرف شهر، کانونی که توش درس میدهم و یا کلاس قصهنویسی که توش درس میخوانم،
موقعیت ایجاد میکنم.چیزی مثل گذر از تونل زمان، گاه با گذر از خاطراتبه گذشته برمیگردم، بههمهیِ آنهایی که زمانی خاطرهای از آنها داشتم
سر میزنم.آدمهایی که روزی بیقرارشان بودم و حالا احساس غریبی میکنم.آدمهایی که
گذر زمان پیرشان نمیکند و در آن امیر همان ارسلان ِ داستان امیرارسلان نامدار
باباست .گاهی داستانهایم
را اززبان دیگران میشنوم گاه در پگاهی حزن انگیز داستان آفتاب را مینویسم، گاه زیر
تازیانهی بیداد، کبودی تن نسل آفتاب را فریاد
میزنم ودر مهمانی آتش بغضِ فرو خوردهیِ نسلمان را به سوی کاخ ستم، قی میکنم وخم
به ابرو نمیآورم. بابا را به یاد میآورم که شبهای ِ طولانی زمستان وقتی زنها و
مردهایِ همسایه ، گرداگرد کرسی خانهمان کیپ هم مینشستند با صدای گرم و آهنگیناش
میخواند: