اینک

شب ِ زلف
و پریشانی های بسیار...
 
 
با ارمغان ِ سالهای باد 
سالهای بد،
در کوله؛
 راست ایستاده ام 
با دهان آتشفشانم خاموش
بر فراز قله ای 
با دهان آتشفشانش در جنبش
و دل ِ پایین رفتن ام نیست.
 
باز اینک
آیینه ای باز
چندانکه عبور بتوانی کرد به تمامیت از میان اش
بی آنکه منعکس شوی!
 
در گوشتان چه خوانده اند 
کبوتران باد
این گونه
بی محابا در چشمانم تخم می گذارید؟
 
در آستانه ی ِ آیینه ی ِ من به صف شوید
و
از مرگ بگذرید...

باب دیلان

رمز و رازهنريِ باب دیلان

Untitled

 گفت و گو با کلار سوده
ترجمه : شهریار گلوانی
- اجازه بدهید قبل از هر چیز یک موضوع را روشن بکنیم. این کتاب بیوگرافی باب دیلان نیست که؟
- نه. به هیچ وجه. اصلا ً در فکر نوشتن بیوگرافی باب دیلان نبودم؛ دلیل اش وجود نوشته های بسیار عالی در این زمینه است. کتاب در زمینه میزان تاثیرات باب دیلان بر جنبه های مختلف فرهنگ آمریکا و تداوم فرهنگ گذشته این کشور است.
- تو تاریخ شناس وبسایت رسمی باب دیلان هستی. این شغل را چگونه بدست آوردی؟
- در سالهای دهه نود جسته گریخته مطالبی در باره او در یکی از مجلات می نوشتم. حدود سال 2001 درخواستی از سوی BobDylan.com شد تا مطلبی برای وبسایت در باره آلبوم جدید وی بنام Love and Theft بنویسم . گفتم به این شرط می نویسم که خودم هم از آن آلبوم خوشم بیاید. آلبوم را پسندیدم و مقاله را نوشتم. بعد چند خطی در باره آلبوم کنسرت زنده دیلان در سالن فیلهارمونیک در سال 1964، که خودم هم در آن حضور داشتم، نوشتم و بخاطر همین نوشته نامزد دریافت جایزه Grammy شدم. البته جایزه را نبردم اما به لوس آنجلس دعوت شدم و انجا با آلیسیا کیز، آشر و گرین دی ملاقات کردم که برای پرفسور دانشگاه پرینستون تجربه خارق العاده ای است.
- تو در کتابت باب دیلان را با پیکاسو مقایسه کرده ای.
- هنرمندان اندکی هستند که به مسیر کلی فعالیت خود وفادار می مانند. نقاشی ها یا ترانه های آنها پی در پی به دلیل مد روز و بازار پسندی از مسیر خود منحرف نمی شود و هر روز به رنگی در نمی آید. اما هنرمندانی هم هستند که در عین وفاداری به خود و آرمان خود چرخش های ناگهانی برای کشف حوزه های بدیع و ناشناخته می کنند. پیکاسو یکی از اینهاست؛ دیلان یکی از اینهاست.
- چرخش ناگهانی دیلان چه بود؟
- در گذر زمان سبک های او به ظاهر چنان تغییرات بزرگی کرده اند که حتا هواداران پروپا قرص اش را به اعتراض واداشته اند. او از سبک موسیقی اعتراضی که حاکمیت را نشانه رفته بود به آوازهای بسیار خصوصی و بعدتر در فستیوال فولک نیوپورت از فولک به راک اند رول روی آورد. مدتی به موسیقی گاسپل سیاهان اعماق جنوب علاقمند شد. بعدها به کسوت مسیحیت اوانجلیکال در آمد. در دهه 1980 دوران بی برگ و باری خود را سپری می کند. بعد ده سال بعدی را مثل آتشفشانی از خلاقیت می شود که شبیه هیچ دوره ای از زندگانی سابق اش نیست.
- در باره شخصیت خلاق و هنرمند باب دیلون چه برای گفتن داری؟می گویی او یک کاراکتر است ، یک مجری کارآ. اما روی صحنه مثل یک دلقک به نظر می آید.
- مجری بزرگ کسی است که سبکی را انتخاب و به آن جان ببخشد. این چیزی است که دیلون همه عمرش را آنگونه بوده است. هر وقت برای دیدن اش در روی صحنه می روی او می داند که کل قضیه یک نمایش است و تو برای گذراندن اوقاتی شاد و سرگرم کننده به آنجا رفته ای. او نقشی را برمی گزیند که بتواند هنرش را نمایان کند که شامل کفش و لباس و کلاه و نحوه ایستادن اش هم می شود. هر بار و به هر مناسبتی لحن و شیوه اجرا را تفییر می دهد و مردم هم اغلب گله و شکایت می کنند که آهنگ اجرا شده شبیه نسخه ضبط شده اش نیست.
- منظورت آهنگ « زمانه تغییر» "The Times They Are a-Changin,' ِ ِ ...
- دقیقا ً !چطور انتظار داری آهنگی که مضمون اش تغییر است اجرای اش تغییر نکند؟
- در سالهای دهه 1960 پدرت تو روستای گرینویچ کتابفروشی داشت ، جایی که تونستی با چهره های مشهور Beat ملاقات داشته باشی. در واقع ملاقات باب دیلان و آلن گینسبرگ در آپارتمانی انجام شد که درست در طبقه بالای کتابفروشی واقع شده بود. بعد از بزرگ شدن به اهمیت آن اتفاق واقف شدی؟
- تو ده سالگی همه فکر می کنند آنچه روی می دهد چیزی طبیعی است. من هم همین احساس را داشتم. پدر و عمویم صاحب کتابفروشی روستا بودند. روستایی که در واقع چهارراه حیات ادبی نیویورک در دهه 1960 بود. ان موقع جو غریبی بر فضای ادبی حاکم بود؛ جنبشی در جریان بود که بعدها به " ضد فرهنگ " شهرت یافت و من شاهد آن واقعه بودم . در ضمن زندگی دو سویه ای داشتم زیرا خانواده من هنوز جزء طبقه کارگر بروکلین بودند. میتونم بگم که خود روستا و همه چیز از هنر و موسیقی و ادبیات در جنبش بود. اما من مفهوم تاریخی آنها را درک نمی کردم ... نه.
- اگر بخواهی برای کسی که قبلا ً هیچ چیز در باره باب دیلان نشنیده و هیچ آشنایی با وی ندارد و یا برای کسی که در موردش چیزهایی شنیده اما از آواز و سبک موسیقی فولک خوشش نمی آید در باره اهمیت وی بگویی ، چه می گویی؟
- چیزی که در مورد دیلان میتوانم بگویم این است که او قادر است ترانه هایی بنویسد که لطیف و در عین حال خشن اند. دیلان کسی است که برای مبارزه و صدمات حین مقاومت که در واقع مفهوم بنیادی حیات انسانی است می نویسد. دیلان در باره تجربیات بشری می خواند و از ين رو شاعر است.
باب دیلان ( آهنگساز، ترانه سرا و خواننده ي آمريكايي )

می روم دیگر

می روم دیگر...

 

یوسف خیال اوغلی

شهریار گلوانی

 

می روم دیگر

[ زآنرو که]

عمرم را فدای عشقی نافرجام کردم؛

و اینک می روم تا

آغوش خاک مامن این خواب پریشان من باشد.

 

اینک که می روم

کدامین دست

تن رنجور از درد دوری از وطن ام را  به خاک خواهد سپرد

و چه کسی بار گناه این جنایت هولناک را بر دوش خواهد کشید؟

 

پوسید چشم و دل ام در این شهر بارانی

می روم دیگر

بلندم کن

تا اندوه هجران بر سکوی مرده شور جا بماند.

 

می خواستم آوازی برایتان بخوانم

که صدها سال است فراموشش کرده اید...

و با مهری بی پایان

بر ناوک مژگانتان بوسه زنم.

 

آوازی معصوم و ساده

خفته در نهاد هزاران هزار قربانی

شاید هم در روز نخست محشر

همه با هم این آواز را سر دادیم...

 

از چه اینهمه دوست تان داشتم ... از چه این گونه شد سرنوشتم؟

از چه اینهمه مصیبت باران شدم ؟

از چه رو میهن گلستان من

اینگونه به شوره زاری برهوت مبدل گشت؟

 

اینک می روم

از پیش شمایانی که به هر زبانی سخن گفتم حرفم را نفهمیدید

من سرم را در راهتان ارزانی کردم

و شما بی انصافان

بی محاکمه مرا به چوبه دار سپردید.

 

اینک می روم

به هزارتوی دنیایی بی روزن،

اینک می روم

« می توانی ستاره های آویخته بر گیسوان ات را بکنی، مادر! »

 

در این پایان راه

 من هنوز شیدای ترانه فریبنده ای هستم که عشق نام نهاده اند

و حال که از دست من خلاص شدی

شادکام باشی ترکیه ی ِ عزیزم!

 

البته که آرزوهای فراوانی برای خود و میهن ام داشتم

شاید آرمان هایم را جایی که رها کردم

ادامه دهند رفقا و زن و فرزندانم  ...

 

دلم شکست و سازم ترک برداشت

شاید سرنوشت ام بدین سان بود

ارزانی شما باد

این دلی که دردهایش را از شما هدیه گرفتم.

 

هیچ یک از رویاهایم عملی نشد مادر!

نه تو را شادکام کردم و نه خود را

وزندگی امانم نداد تا حتا عکسی شاد به یادگار بردارم.

همچون کلید گمشده ای بی صاحب ام مادر!

نه دست دوستی بر شانه ام و نه دست ِمهری بر سرم...

 

مگر از گل و لای بی حاصل جاده ها بودم؟

مگر از خیسی مدام و سرما بودم؟

مگر از باران بودم ؟ مادر!!!

 

اینهمه سال اشگهایت را برای ریختن به کدامین دریا نگهداشته ای؟

بگذار بمیرم

آخر چرا زادی ام مادر؟