می روم دیگر...
یوسف خیال اوغلی
شهریار گلوانی
می روم دیگر
[ زآنرو که]
عمرم را فدای عشقی نافرجام
کردم؛
و اینک می روم تا
آغوش خاک مامن این خواب
پریشان من باشد.
اینک که می روم
کدامین دست
تن رنجور از درد دوری از
وطن ام را به خاک خواهد سپرد
و چه کسی بار گناه این
جنایت هولناک را بر دوش خواهد کشید؟
پوسید چشم و دل ام در این
شهر بارانی
می روم دیگر
بلندم کن
تا اندوه هجران بر سکوی
مرده شور جا بماند.
می خواستم آوازی برایتان
بخوانم
که صدها سال است فراموشش
کرده اید...
و با مهری بی پایان
بر ناوک مژگانتان بوسه زنم.
آوازی معصوم و ساده
خفته در نهاد هزاران هزار قربانی
شاید هم در روز نخست محشر
همه با هم این آواز را سر
دادیم...
از چه اینهمه دوست تان
داشتم ... از چه این گونه شد سرنوشتم؟
از چه اینهمه مصیبت باران
شدم ؟
از چه رو میهن گلستان من
اینگونه به شوره زاری برهوت
مبدل گشت؟
اینک می روم
از پیش شمایانی که به هر
زبانی سخن گفتم حرفم را نفهمیدید
من سرم را در راهتان ارزانی
کردم
و شما بی انصافان
بی محاکمه مرا به چوبه دار
سپردید.
اینک می روم
به هزارتوی دنیایی بی روزن،
اینک می روم
« می توانی ستاره های
آویخته بر گیسوان ات را بکنی، مادر! »
در این پایان راه
من هنوز شیدای ترانه فریبنده ای هستم که عشق نام
نهاده اند
و حال که از دست من خلاص
شدی
شادکام باشی ترکیه ی ِ
عزیزم!
البته که آرزوهای فراوانی
برای خود و میهن ام داشتم
شاید آرمان هایم را جایی که
رها کردم
ادامه دهند رفقا و زن و
فرزندانم ...
دلم شکست و سازم ترک برداشت
شاید سرنوشت ام بدین سان
بود
ارزانی شما باد
این دلی که دردهایش را از
شما هدیه گرفتم.
هیچ یک از رویاهایم عملی
نشد مادر!
نه تو را شادکام کردم و نه
خود را
وزندگی امانم نداد تا حتا
عکسی شاد به یادگار بردارم.
همچون کلید گمشده ای بی
صاحب ام مادر!
نه دست دوستی بر شانه ام و
نه دست ِمهری بر سرم...
مگر از گل و لای بی حاصل
جاده ها بودم؟
مگر از خیسی مدام و سرما
بودم؟
مگر از باران بودم ؟
مادر!!!
اینهمه سال اشگهایت را برای
ریختن به کدامین دریا نگهداشته ای؟
بگذار بمیرم
آخر چرا زادی ام مادر؟