اینک

شب ِ زلف
و پریشانی های بسیار...
 
 
با ارمغان ِ سالهای باد 
سالهای بد،
در کوله؛
 راست ایستاده ام 
با دهان آتشفشانم خاموش
بر فراز قله ای 
با دهان آتشفشانش در جنبش
و دل ِ پایین رفتن ام نیست.
 
باز اینک
آیینه ای باز
چندانکه عبور بتوانی کرد به تمامیت از میان اش
بی آنکه منعکس شوی!
 
در گوشتان چه خوانده اند 
کبوتران باد
این گونه
بی محابا در چشمانم تخم می گذارید؟
 
در آستانه ی ِ آیینه ی ِ من به صف شوید
و
از مرگ بگذرید...