اینک
شب ِ زلفو پریشانی های بسیار... با ارمغان ِ سالهای باد سالهای بد،در کوله؛ راست ایستاده ام با دهان آتشفشانم خاموشبر فراز قله ای با دهان آتشفشانش در جنبشو دل ِ پایین رفتن ام نیست. باز اینکآیینه ای بازچندانکه عبور بتوانی کرد به تمامیت از میان اشبی آنکه منعکس شوی! در گوشتان چه خوانده اند کبوتران باداین گونهبی محابا در چشمانم تخم می گذارید؟ در آستانه ی ِ آیینه ی ِ من به صف شویدواز مرگ بگذرید...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ ساعت 16:29 توسط شهریارگلوانی
|