کولاک هاشور می زند
بر شیشه تنت
چسبیده ای به دری که باز نمی شود...
از فروردین زندگی می آیی
... تا در کدام ماه این سال ِ آبستن
گلوله هاشور بزند
تن بلوری ات را
...
خورشید لنگان به آشیانه برود
و شهر چشم به طرح رهایی ات بدوزد...