دو شعر از اورهان ولي/ داستان کوتاه نبض
دو شعر از اورهان ولي (شاعر نوگراي تركيه)
عاطفه
خواب ديدم مادرم مرده
گريان بيدار شدم
و روز بعد از عيدي را بياد آوردم
كه نخ بادكنكام از دستم رها شد
و به آسمان رفت
و من سخت گريستم
گريه
اگر بگريم
صدايم را در مصراعهاي شعرم ميشنويد؟
دستهايتان
گرمي گريههايم را لمس ميكنند؟
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
نبض
همهیِ قصههاش حول یه محور میچرخیدند. کلمههارو آسیاب میکرد.خوب که پودر و له میشدند، ورزشان میداد و باهاشون قصه میساخت.بعد از ظهرهمان روزی که همراه جملههای ناقصاش با شتاب سوار تاکسی شده و مقابل گلفروشیای که همیشهیِ خدا بوی عطر نارسیساش فضا را پر میکرد پیاده شده بود تا چند جملهیِ مکمل بخرد، از خواب بودن همهیِ اهل خانه استفاده كرد و بحياط رفت و درشت ترين گل آفتابگردان را از باغچهای که انگشتاناش را در آن کاشته بود، كند واز تنهیِ بلند زبرش جدا كرد و قاليچه كوچولویی را که جلو در افتاده بود برداشت و زير سايك درخت كاج پير انداخت و يك ورق بزرگ روزنامه زير دستش پهن كرد. حالا دیگر کلمات مچاله شده هی از پلههایِ پس و پشت کتابهای وردستاش بالا میرفتند و ثانیههایِ خلوت و تنهایی را ردیف به ردیف میچیدن تویِ کشکول قدیمی. تازه شروع کرده بود با حوصله و دقت يك يك دانه هاى آفتابگردان را از سطح صاف و سبز گل جدا بکند و دانه هاى سفيد و سياه، ريز و درشت، پر مغز و تازه را روى روزنامه گرد آورد که یکدفعه سرشو بلند کرد و نگاهشو دید که جفت همان نگاهی بود که اون روز آفتابی نارنجی توی خیابان راه گم کرده بود و هاج و واج مونده بود میان طپشها و سوگندها و رویش تند تند یک گل نرگس میان دستاش که ریشهاش در عمق جانش میدوید و تنه و برگاش رو به سوی آفتاب چشماش قد میکشیدند. آرام آرام نگاهش آمد ايستاد دمِ درِ دلش. دلش نيامد كه همونجا بايسته و نگاه كنه. ترسيد خسته بشه. دلشو باز كرد و گذاشت بياد بنشينه درست سر دلش. شش هفت سالی نشست و قلپ قلپ نگاهشو ريخت تو دلش. از ترس اينكه نگاهشو گم كنه ديگه نگذاشت از جاش تكون بخوره. هر چي مي خواست براش فراهم مي كرد. راستي چطور تونست بشناسدش کسی رو كه تا اون موقع نديده بود. اولا سبك بود مثل پروانه ولي بعداً افتاد رو دلش. يه بار كه هوس كرد نگاهشو ببينه سرشو كرد تو دلشو ديد دلش تنگ شده. زود چشماشو دزديد و زل زد به نگاهش بعد سنگيني شو دوباره فراموش كرد.
یهو باد سردی وزیدن گرفت و درها را به هم کوبید و اهل خانه را سراسیمه بیدار کرد و کلمات له و لورده شده را از کمد کتابها بیرون ریخت و ورق پارهها شروع کردن به رقصیدن و بانوی قصههایِ شهرزاد روسری گلدار و رنگیاش را از روی موهایِ گندمگوناش باز کرد و اونو به دست باد و ورق پارهها سپرد و با موسیقی مرغ سحر که زیر لب زمزمه میکرد هوای سرد و بی روح را در فاصلهیِ سالها یخ زدگی انگشتانش حس کرد و تعجب کرد که چرا وقتي بی بهانه رفت سفر نگاهشو با خودش نبرد. حالا این نگاه بی صاحب شده بود نهال باغی که دیوارش زیر ساز و آواز باران فاستوس لب کج کرده بود و مدام مثل خواب عزیزی که برای آیینه تعبیر میشد شکوفه میداد و میپژمرد و تنها گلبرگهاش میماند که ردیف به ردیف میچسباند روی شیشهیِ شکستهیِ باغ بخار گرفتهای که باغباناش توی کوچههایِ مست دهکدهیِ جهانی اینترنتاش اونور آبها درست وسط میدان تقسیم تویِ دود آتش و گازهایِ اشگآور و باتوم و چماق و گلولههای پلاستیکی نقش آدمهایی را دید میزد که دوتادوتا توی آب میرقصیدند و میلرزیدند و شکست هیچ قلوه سنگی روی تصویرشون دوام نداشت. هوای رفتن به جای دور و هی دل بیقراری که به پرندهها میگفت به ولای آن دقیقهیِ جادو من کاری نکردهام تنها در مظان همین اتهام سادهام که رضا به لرزش لبی در گفتگو ندادهام.
بیخیال باد و کلمات سرگردان قلابش را برداشت و نشونه گرفت و سنگ محکم خورد به پیشانی ژکوند . لئونارد بیآنکه اخم کند با مهربانی دستاش را گرفت و به مهمانی شام آخر دعوتاش کرد. تازه آوای پیانویِ معروفی سالن را پر کرده بود که صدای گوش خراش منشی دکتر بلند شد که میگفت : نوبت شماست. کلمات را تندی چپاند توی کیفاش و داخل مطب شد. جام مقدس همونجا رویِ میز بود . با اشارهیِ دکتر جام را که انعکاس آبشار کهکشان همهیِ آسمان در آن بود سرکشید و پشت پیانویی نشست که در سکوت گنگ بیگهوارهیِ خویش آرمیده بود و منتظر نوازش گشودهترین پنجهیِ پندار پروانهیِ پرپرزنی بود که موج موهای طلایی آخرین نوادهیِ نسل پاک را تار به تار به رقصاند و با خشوع، سبزینگی بوسه بر نخاع صنوبر بزند. آوای اندوه قبیلهیِ نابلد که برخاست چندان غرق موجهایِ طلایی دشت شد که فریاد پیچکها رو لابهلایِ آرزوهایاش نشنید و شکست ساقهیِ شی و نشانه را احساس نکرد.
