بی رخصت
بچه ها
من شاعر نیستم
اما گاه،
واژگان روشن
به ملاقاتم می آیند
آنگونه کآفتآب
بی هیچ رخصتی بر باغ می تابد
و چکاوکی که آواز
و گله ای وحشی که چرا
و ابر که می بارد...می بارد...
دیدن ِ تان ساده نیست،
و نگاهتان کوهی بلند است،
با دامنه ای وسیع...
گندمزار خنده هایتان همراه باد می رقصند
ودر مشت تان
ولوله ای بی درنگ خفته است!!!...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 9:56 توسط شهریارگلوانی
|