بچه ها

من شاعر نیستم

اما گاه،

واژگان روشن

به ملاقاتم می آیند

آنگونه کآفتآب

بی هیچ رخصتی بر باغ می تابد

و چکاوکی که آواز

و گله ای وحشی که چرا

و ابر که می بارد...می بارد...

دیدن ِ تان ساده نیست،

و نگاهتان کوهی بلند است،

با دامنه ای وسیع...

گندمزار خنده هایتان همراه باد می رقصند

ودر مشت تان

ولوله ای بی درنگ خفته است!!!...