قایم باشک آغاز کردیم
من و مرگ و زندگی
مرگ چشم گذاشت
پشت زندگی قایم شدم
و در چشم به هم زدنی مرا یافت.
من چشم گذاشتم
تا ده شمردم
می دانم مرگ پشت زندگی قایم شده
سالهاست می گردم
نه زندگی را یافته ام و نه مرگ را
روزی خواهم یافت
می دانم
پشت برگ انجیر
و یا آویخته بر شاخه سیب
یا در دانه گندم
و بهار چون ابلیسی چشم خواهد گشود
و تا صدا به صدا برسد
سنگینی خواب
تا فراسوی آسمان ساکت
گسترده خواهد شد.
مرگ را در سکوت خود مردم
و صدای خواب را تا آنسوی آسمان گستردم
تا باز انجیر و سیب و گندم
وآسمان
از لختی خود
شرمنده شوند...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:39 توسط شهریارگلوانی
|