قایم باشک آغاز کردیم

من و مرگ و زندگی

مرگ چشم گذاشت

پشت زندگی قایم شدم

و در چشم به هم زدنی مرا یافت.

 

 من چشم گذاشتم

تا ده شمردم

می دانم مرگ پشت زندگی قایم شده

سالهاست می گردم

نه زندگی را یافته ام و نه مرگ را

 

روزی خواهم یافت

می دانم

پشت برگ انجیر

و یا آویخته بر شاخه سیب

یا در دانه گندم

و بهار چون ابلیسی چشم خواهد گشود

و تا صدا به صدا برسد

سنگینی خواب

تا فراسوی آسمان ساکت

گسترده خواهد شد.

 

 مرگ را در سکوت خود مردم

و صدای خواب را تا آنسوی آسمان گستردم

تا باز  انجیر و سیب و گندم

وآسمان

 از لختی خود

شرمنده شوند...