از دل تاریکی فرو می ریزند
ستارگان
بر سکوهای خیس!
زندگان سمفونی عشقی غریب را سر می دهند
غرق می شوند در بیگانگی شان
و حاشیه ی ِ تابلوی ِ لبخند شان به زردی می گراید!
نگو دوستم نداری
... از دل تاریکی فرو می ریزد
ستاره ای
بر سکوی خیس!
نسیم
آواز غریب قایقران غمگین را به ساحل دور می برد
و قایق را به جزیره های متروک.
نگو دوستم نداری!
تابوتی سیاه
در خاک عقیم به انتظار می نشیند...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:24 توسط شهریارگلوانی
|