از چشمان منتظر دختر آب
قطره اشگی پاشیده بر آینه
و دل ِ عاشق ِ آغشته به بوی فقراش
صبورانه به جهاز می اندیشد.
چه دریایی خفته در نگاه اش
بستر جدال لطافت با صخره
و پنجره ای برای تبادل پنهان بوسه ها.
دیری است چشمان منتظر تسلیم گشته ،
بهمن به احترام سرما و تنهایی اش کلاه از سر بر میدارد
و کتابهای غرق در غبار
به ابرهایی که بر دامن گشوده سهند بی وقفه می گریند،
می اندیشند.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:26 توسط شهریارگلوانی
|