از چشمان منتظر دختر آب

قطره اشگی پاشیده بر آینه

و دل ِ عاشق ِ آغشته به بوی فقراش

صبورانه به جهاز می اندیشد.

چه دریایی خفته در نگاه اش

بستر جدال لطافت با صخره

و پنجره ای برای تبادل پنهان بوسه ها.

دیری است چشمان منتظر تسلیم گشته ،

بهمن به احترام سرما و تنهایی اش کلاه از سر بر میدارد

و کتابهای غرق در غبار

به ابرهایی که بر دامن گشوده سهند بی وقفه می گریند،

می اندیشند.