لوت روحومو باسدیرین /موقعیت
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
موقعیت
من عاشق موقعیتها هستم. یه چیزی معادل سیچواشن انگلیسی زبانها. با خودم که تنها میمانم، مثل وقتی که میخواهم پا بکوبم بروم آن طرف شهر، کانونی که توش درس میدهم و یا کلاس قصهنویسی که توش درس میخوانم، موقعیت ایجاد میکنم.چیزی مثل گذر از تونل زمان، گاه با گذر از خاطرات به گذشته برمیگردم، به همهیِ آنهایی که زمانی خاطرهای از آنها داشتم سر میزنم.آدمهایی که روزی بیقرارشان بودم و حالا احساس غریبی میکنم.آدمهایی که گذر زمان پیرشان نمیکند و در آن امیر همان ارسلان ِ داستان امیرارسلان نامدار باباست . گاهی داستانهایم را اززبان دیگران میشنوم گاه در پگاهی حزن انگیز داستان آفتاب را مینویسم، گاه زیر تازیانهی بیداد، کبودی تن نسل آفتاب را فریاد میزنم ودر مهمانی آتش بغضِ فرو خوردهیِ نسلمان را به سوی کاخ ستم، قی میکنم وخم به ابرو نمیآورم. بابا را به یاد میآورم که شبهای ِ طولانی زمستان وقتی زنها و مردهایِ همسایه ، گرداگرد کرسی خانهمان کیپ هم مینشستند با صدای گرم و آهنگیناش میخواند:
« ... و اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان سخندانی و خواجه صرافان معانی، توسن خوش خرام سخن را بدینگونه به جولان در آوردهاند که در شهر... نامش امیرارسلان ... هفت زبان را به خوبی میدانست ... با صد سوار شمشیر زن مقابله میکرد ... بسیار قوی پنجه و شجاع ... با صلابت و پر دل... تمام مرد و زن اسیر دام زلفاش بودند...»
آن وقت بود که همهیِ هوش و حواس ما دخترایِ کم سن و سال پرمیکشید به هوایِ امیر و پا به پاش وارد موقعیتها میشدیم و رشادتها میکردیم و جنگها و عشق و عاشقیها و دنیایِ پر از راز و رمز جادو و پریان و عفریتها و دنیای دو شقه شدهیِ خوبها و بدها.
گاهی شک میکردم که امیر را در کدام دنیا قرار دهم. مخصوصاٌ وقتی با ترکهای که در دست داشت محکم میکوبید به پشتم طوری که خطی سیاه بر آن نقش می بست ، آن وقت آرام تویِ ذهن ام میسراندماش طرف دنیایِ بدها و در موقعیتی قرار میدادم که بزرگترین و بیرحمانهترین شکل انتقامگیری بود.
بهم گفتند که مدتهاست خانهیِ تاریک و کوچکاش را ترک نکرده ، میرود و میآید اما درست مثل یک سایه. سایهای سیاه و تاریک. امیرارسلانی که میشناختم امیرارسلانی که عاشق رشادتها و جنگها و عاشقیهاش شده بودم میگن حالا یه سایه شده بود. باورش برام مشکل بود. امیرارسلانی که هفت زبان را به خوبی میشناخت حالا کجای دنیا اسیر شده بود. راستشو بخواین گاهی خودم هم اسیر موقعیت میشوم مثلاُ وقتی دهان به خنده میگشایم با یک حس ناگهانی متوجه میشوم که دندانهایم یک به یک شروع میکنند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزهی کفشهایم، همچنین حس میکنم به تدریج تکهای از استخوان گونه، یکی از پلکها، ناخنها و… دارند فرو میریزند؛ و به نظرم میآید، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسیدم به خانه و پا گذاشتم به اتاقم، بروم نزدیک پیش بخاری و یک نظر برای آخرین بار درآینه به خودم نگاه کنم!
سالها پیش که هنوز دلی بود و عشقی ، رفته بودم سراغاش یا آمده بود سراغام شاید. امیرارسلانی که عاشقاش بودم ، ...
فریاد بابا بلند شده بود که سر دو راهی خانه نیافتی توی چاله ... کی کنده بودنداش ، کسی چه میدانست ، کارشان کندن و پر نکردن بود...
کلون در را گرفتم میان انگشتام که یخ زده بود از سرمای بیرون ، صدای جریّ کرد و با دستهای ِ بیحسام بالا و پایین شد. گفته بودند اینجایی ! پا کوبیده بودم دل سپرده به مسافتها...
صدای آبشار گم نمیکرد صدای پر صلابتات را و بابا که میگفت : « با صد سوار شمشیر زن مقابله میکردی ...» من پر میدادم دلم را به جایی که میجنگیدی و حالا گذشته بو سالها....
کدخدا کنار دیواری فروریخته روی تکه سنگی نشسته بود و پک به سیگار نازک هماش میزد. دوتا کت چند وصله و یه شلوار کهنه و کلاهی بافته از نمد حصار سرماش شده بود...
آن موقعها کسی بود برای خودش... بابا که از ارسلان میگفت پوزخندی میزد یعنی که ما قویتریم...
تو که ادعات میشد این شدی حالا؟...
رویِ یخ سر میخوردم دست به دیوار و آهسته پا به کوچهای گذاشتم که روزی هزار بار نگاهام را به در خانهات میدوختم.
یه قل دو قل بازی میکردیم با دخترها و تو میآمدی که رد شی، چارشانه و قوی، سنگِ در میرفت و بچهها دادشان بالا میگرفت که تو اصلاُ حواست به بازی نیست....
امیر بودی خب... همان امیر قصههای بابا...
امروز گذشته بودند سالها... دستم به کلون بود ، نگاهم به کدخدا افتاد ، سری تکان داد و گفت : « مدتهاست که پیر شده و زمینگیر، در خانهاش باز است » بعد دوباره پکی به سیگارش زد و رفت به گذشتهها....
با دلهره و تردید در خانه را باز کردم، فروریخته بودند دیوارهای حیاط ، هیچ صدایی شنیده نمی شد گوشهیِ دری باز بود ، نیمه باز... حتتا جرات صدا زدن نداشتم ، صدای سرفههای مکررت میگفت آنجایی ، پاورچین پاورچین نزدیک شدم، اتاقت تاریک بود جز پرتوهایی از نور که از پنجرهیِ شکسته می تابید به گلیم هزار پارهات ، نمیشد جایی را دید...
پتوی کهنهای تمام تنات را پوشانده بود. استکانی لب شکسته چند حبه قند چرک ته ظرف پر ترک . به سختی سرت را از زیر پتو بیرون کشیدی ... با صدای کشدار و لرزان گفتی : « کیه؟ ... در رو ببند سردمه...» روی موهات برف پیری نشسته بود و چهره ات نقش هزار شیار تکیده و خسته... باز سرفه کردی مکرر...مکرر...