من از هزاره ها می گویم

و تو انگشت بر ماشه می فشاری

با چشمهای بسته

و گوشی که

زیر کلاه خود

 با من نیست.

به چه می اندیشی

پاداش سر برج ات؟

 

 

 بی حوصله پوسترها را می نگری ،

زیر لب

نامفهوم

شعارها را تکرار می کنی،

و می اندیشی:

نافرمانی ات جهان را نجات می دهد؟!!

 

و تو

نان توست ات را با شوپن سق بزن

مراقب باش در ایستگاه صحیح پیاده شوی

وگرنه راه رفته را باز خواهی گشت.

 

نگران افشاگری ویکی لیکس نیستم

عشق راز برملایی است

که در تله ایی مرطوب برشت می خواند

و کلاغ هایش را پر می دهد.

 

آنها گازهای اشگ آورشان را آزمایش  می کنند

و سلاح هایشان را حمایل

و عمل از اراده فاصله می گیرد.

 

یکی بر سنگفرش می افتد

و خون بالا می آورد.

آنسوتر

توده گدایان

صف بسته پای مجسمه ای که پا ندارد  ...

 

سردار برنزی لبخند می زند

و ژیژک لابلای اندیشه هایش را می کاود...