آویخته
چون دری که به خانه
و دست و پایی که به اندام
رها چون آبی در آبشار
تسلیم جاذبه
به هزینه ای که ضرورت تعیین می کند.
مرد در شفق
نفس را به تمامی در سینه حبس می کند
و لبان داغ گلوله را می بوسد!
نسیم خبرچین از شکاف پنجره به رختجواب می خزد
زن به پهلو می غلتد
دهان زخم را به دهان می گیرد
و با لرزی خفیف در رگ و پی
می مکد...
شگفتا!
از زخم ِ من نشنیده ای؟
من
آویخته ام در ِ خانه ات
روای ِ منزل ِ تو
چون چراغی که به مسجد حرام است.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 9:54 توسط شهریارگلوانی
|