قاضی
قاضی
فیلمنامه ی کوتاه
قاضی سالخورده در حال جمع کردن وسایل روی میز . فردا موعد بازنشستگی اش است. قفل کمداش راباز می کند و سه پرونده ای را که به کناری گذاشته بود بر می دارد و داخل کیف می گذارد. برای کنترل نهایی نگاهی به اطراف اش می اندازد تا از سر جای خود بودن همه چیز اطمینان یابد. ساعت روی دیوار را نگاه می کند. وقت اش است. بلند می شود. پالتو اش را می پوشد و از اطاق خارج می شود. در را می بندد.راه می افتد. همکاران و معاونین اش بیرون درب ورودی دادگستری منتظرش هستند. کلید اتاق اش را به خدمتکار می دهد ، از همه خداحافظی می کند و سوار تاکسی می شود.
گاراژ حیدرپاشا . گیشه ی فروش بلیط. قاضی بلیط قطار جای خواب دار می خرد. سوار قطار می شود و لوازم اش را در کوپه ی ِ خودش جا به جا می کند.
در رختخواب اش دراز می کشد. قطار حرکت می کند.
قطار در حال حرکت است. قاضی از روی میز کیف اش را بر می دارد و از داخل اش پرونده ها را بیرون می آورد. یکی از پرونده ها را انتخاب و باز می کند
« سالن دادگاه. شلوغ. با اشاره ی ِ منشی همه ی ِ حاضرین بلند می شوند و می ایستند. سه نفر قاضی وارد سالن می شوند و در صندلی های مخصوص خود می نشینند. ( قاضی داستان ما رئیس دادگاه است).
- « متهم به ناموس سه زن تجاوز کرده ، اشیای باارزش و قیمتی آنها را سرقت و هر سه را به قتل رسانده است. »
« در نتیجه ی ِ تحقیقات و بررسی های انجام گرفته مشخص گردید دلایل و شواهد کافی برای انجام بزه انتسابی از سوی متهم موجود نبوده و لذا رای به برائت متهم داده می شود.»
قاضی از رای صادره راضی نیست و به نظر ناراحت می آید. علیرغم اینکه صددرصد به گناهکار بودن متهم معتقد است اما به دلیل فقدان دلایل کافی مجبور به صدور رای برائت گردیده است. مجرم فوق العاده خوشحال است.
کوپه ی ِ قطار. قاضی در حال نگاه کردن به عکس مجرم پرونده است. پرونده را می بندد و با حالت فکورانه و درگیر ذهنی از پنجره به مناظر بیرون خیره می شود.
قطار متوقف می شود. قاضی پیاده شده و خارج از ایستگاه سوار تاکسی می شود. عکس الصاقی روی پرونده را به راننده ی ِ تاکسی نشان می دهد. راننده چند لحظه عکس را نگاه می کند و پس از به جا آوردن صاحب عکس حرکت می کند. تاکسی در مقابل یک رستوران متوقف می شود. راننده به قاضی می گوید شخصی که دنبالش می گردد صاحب آن رستوران است. قاضی پیاده می شود. مدت زیادی از زمان رسیدگی به این پرونده سپری شده است و قاضی در این اندیشه است که آیا می تواند مجرم پرونده را در بین حاضرین شناسایی کند یا نه. وارد رستوران می شود و پشت میزی می نشیند. به گارسون سفارش غذا می دهد. در این اثنا با دید زدن دور و برش دنبال مجرم می گردد. بالاخره موفق به شناختن او می شود. مجرم حالا پیر شده است. پشت میزی نشسته و به حساب مشتریان رسیدگی می کند.
قاضی دست به غذا نمی زند. از گارسون صورت حساب می خواهد. داخل بشقابی که صورت حساب را آورده پرونده و پول غذا قرار می دهد. از جیب اش قلمی را در آورده نصف می کند و کنار پرونده می گذارد. زیر نگاه گیج شده ی ِ گارسون می گوید بشقاب را با این وضعیت پیش صاحبکارش ببرد.
صاحبکار با دیدن بشقاب و پرونده و قلم شکسته یکه می خورد. نگاهش به نگاه قاضی دوخته می شود. قاضی از پشت میز برمی خیزد و با قدمهای سنگین از رستوران خارج می شود. صاحب رستوران با چهره ی ِ غرق در عرق نیم خیز شده و خارج شدن قاضی را می نگرد.
با خارج شدن قاضی ...
مقابل کوپه ی ِ قاضی می رسد. در کوپه قفل است. در می زند. صدایی نمی آید. باز هم در می زند و بالاخره با کلید یدکی در را باز می کند.
روی میز پرونده ی ِ سوم قرار دارد. قاضی با یک قلم شکسته در کنار دستش روی رختخواب دراز کشیده و خون همچنان از رگ بریده ی ِ اش جاری است...