روح سرگردان كافكا

 

شهريار گلواني

 

نقد داستان حنجرة لال نوشتة عليرضا ذيحق

 

 

با « حنجرة لال » در پي فرياد رس بودن ، تلاشي است در لبة تيغ ، از آنرو كه هر چه برقلم نويسنده جاري مي شود ، بي درنگ تجسم مي يابد و چون تجسد يافت ، ثبات مي يابد و ثبات آگاهي يعني عدم خلق دگرگونيهاي عميق در روساخت كيفي تصور هستي ، واين دقيقاً همان حركت در لبة تيغ است كه جسارتي مي طلبد مضاعف و قدرتي مي خواهد قَدَر . و همة اينها لاجرم بايد ابتدا از زبان كسي به گفتار درآيد كه خود ذاتاً محدوديتهايي دارد و بعد صورت نوشتاري بخود بگيرد كه محدوديتهاي نويسنده ـ عليرضا ذيحق ـ را دو چندان مي كند. دوست نازنيني به ظرافت مي گفت: عليرضا (ذيحق ) وقتي به ضرورت نوشتن (بخوانيد تحميل متن بر نويسنده ) برسد ديگر در هيچ انديشة ديگري غير از نوشتن نيست. من سخن او را در خصوص اكثر قريب به اتفاق نويسندگان ، الاّ نويسندگان فرمايشي صادق مي دانم و دربارة نويسندة » حنجرة لال « هم صدالبته صائب است.

اگر عنوان كنم كه داستان » حنجرة لال « در تحليل نهايي داستاني است رئال و وجوه غالب مكتب در آن موج مي زند ، بلاشك فرياد ناتوراليستها، اگزيستانسياليستها و مدرنيستها و چه بسا پست مدرنيست ها گوش فلك را در مخالفت كر كند كه چنين است و چنان نيست. اما من مي خواهم با همة اين پيش فرضها بر ادعاي خود پاي بفشارم . چرا؟ به اين دليل بسيار ساده و واضح: رواج منش زباني جزء به كل. گريز از صله باره گي و نواله خواري ادبيات پَست و شورش در آرايه هاي ادبي مستعل. اما اينهمه لزوماً همچنانكه در آغاز هم گفتم محدوديتهاي خاص خود را داراست: مشكل هميشگي نگاه ثنوي به زن. اجازه بدهيد نگاه و رفتار راوي ـ عليرضا ذيـحق ـ را نسبـت به كاراكتر زن در » حنجرة لال « بررسي كنيم :

    » دختركي با چشمان سياه، از شكاف ديوارهاي كاهگلي همسايه ، نگاه هراسناكي به من داشت ... مرد و زني ديدم به زير بيد آرميده ... زن پيچيده در جامه اي سرخ و فيروزه با زلفاني بلند و آراسته جامي سرخ را از سبويي سفالي پر مي كرد ... با خندة دختركي كه بر بالاي شاخه توت مي چيد ، حسي در من پاگرفت كه براي لحظاتي ، زخمي را كه بي صدا هستي ام را مي گرفت فراموش كردم، خود را از درخت بالا كشيدم و به دخترك كه رسيدم نگاههاي پرهراس زني را ديدم كه دمي قبل براي مرد همراهش جامي پر به دست راستش ... زن سبويي به دستم داد و گفت » همة خون دلي است كه بايد بخوري ! آرامت مي كند ... زن دل و جگرهايي را كه در جامي برتري انباشته بود، به سيخ مي كشيد و روي منقلي با زغالهاي افروخته ، جزغاله مي كرد ... به چشمان زن كه روزي ديدگان دختركي سياه چشم در آن جا داشت خيره بودم و به مرد همراهش مي نگريستم كه چشمانش به چشمان كركس مي مانست و با ديدن من بال گشود و با چنگالهاي تيزش مرا ربود و در اعماق سياهيها غرقم كرد...

( حنجرة لال. اورين شماره53 )

اين نقل قول طولاني از داستان را عمداً آوردم تا نشان دهم كه ديد صادق هدايتي نويسندگان ما به زن به لحاظ غلبة بروني ديالكتيك سنت و مدرنيته، تفاوت چنداني نكرده است. ثنوي انديشي و شناخت سنتي مبتني بر ساختار متقارن . زن را يا لكاته و دست گردان و يا اثيري و دست ناسودني مي شناسند:

چشم در چشم زن، دستانم شانه هايش را چسبيد ، اما در نگاهم او جز مشتي خاك نبود .. .«

     (منبع فوق )

   زن در هر حال شيء است يا وسيلة انگيزش احلام است يا ابزاري تزييني در داستان كه هي جگر جزغاله كند و يا در بوف كور به مدل نقاشي روي كوزه تبديل شود.

   نگاه كلي داستان حنجرة لال به استراتژي ساختاري است. لذا نويسنده يا حدّ ممكن گفتگوي ميان شخصيتها را حذف مي كند و پيش تر به منولوگ هاي دروني نظر دارد. اين شگرد فضايي كابوسي و عالمي وَهمي در داستان ايجاد مي كند كه ممكن است بعضي از خوانندگان را گمراه كند . زبان عليرضا در اين داستان بيشتر بيان روايي شعري است و در مواردي از زبان داستاني فاصله مي گيرد: زباني مقتصد و مجازي و آميخته با رمز و استعاره . از خودم پرسيدم اگر نويسنده كه خود شاعري تواناست روزي بخواهد همين داستان را به شعر در اورد ، زبان اش چه تفاوتي خواهد كرد و صدالبته پاسخي متقن به اين سؤال خود ندارم فقط مي توانم بگويم كه اصطلاح فرانسوي (Gewor Fenheit) در مورد ما ـ بعنوان خواننده ـ صحيح است ( حالت كسي كه به درون جهان پرتاب شده باشد ) ماهم به ناگهان به دنياي كافكايي عليرضا پرتاب مي شويم و فريادي را مي شنويم از حنجره اي لال: فرياد ناتواني فرد و فرياد ناتواني روشنفكر جهان سومي! فرياد مني كه در واقع نيست. جنگي روانكاوانه بين من و فرامن!

من در اين داستان بوضوح ردّ پاي روشنفكري را مي بينم كه همچون همة جوامع استبداد زده و رژيم هاي مركزيت طلب احساس گناه و ترس به موازات هم در او رشد كرده است:

... سرگيجه اي سخت به زمين ام افكند. وقتي پا شدم آسمان خاكستري بود و من خيره در طناب داري كه از بلنداي شاخة توتي آويزان بود.سرم به موزائيك هاي كف حياط خورده بود بدجوري باد كرده بود و هر چقدر سعي مي كردم كه يك جوري از گره دار عبور دهم موفق نمي شدم ...

   (منبع فوق )

   سخن آخر اينكه عليرضا با عصب و اعضاء و جوارح ، خون چكان و زخمي از چنگال كركسان ناخودآگاه جمعي و فردي خود را سرريز مي كند تا رمزگشايي كند از درد مشترك!

      گفتم گره نگشوده ام زان طرّه تا من بوده ام

      گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاري كند ...

 

داستان حنجره لال را اینجا بخوانیدhttp://www.maral65.blogfa.com/post-45.aspx