Edvard Limonov
ادوارد لیمونوف
ادوارد لیمونوف یکی از پر سرو صداترین نویسندگان روس است. در دوران حاکمیت اتحاد جماهیر شوروی به عنوان ناراضی به ایالات متحده آمریکا پناهنده شد اما چندی نگذشت به صف مخالفین پروپاقرص کاپیتالیسم پیوست. بدنبال فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مجددا" به روسیه بازگشت و حزب نئو بلشویک را تاسیس و هواداران جوان و ناسیونالیست خود را به نبرد مسلحانه جهت سرنگونی دولت تشویق نمود.لیمونوف چندین بار به زندان افتاد. لیمونوف در عین قصه نویسی ، شاعری مشهور است ./کولتاز/
موتانت
آن وقتها ژیگولین چیزی شبیه دلال بردگان بود. کارش خرید و فروش دختران جوان سالم و زیبا بود که زیاد دست به دست نشده بودند .رستوران ها و بارها را جستجو می کرد ، دختران دلخواهش را انتخاب می کرد و با خود به پاریس می آورد وبه صاحبان آژانسهای مد می فروخت. طبق عادت هر وقت با همراهانش به پاریس می آمد در آپارتمان من اتراق می کرد . نه که فکر کنید پولی و درصدی نصیب من می شد . علت مهمانداری من تنها میل و آرزوی آتشینم به سکس بود...
وقتی آن زن در آستانه ی اتاق من ظاهر شد شلواری پر ازنقش و نگارهای عجیب گلهای شکفته آفتابگردان به سبک شرقیها و چکمه ای با پاشنه های بسیار بلند به پا داشت . کتی از جنس جین به تن داشت وزلفهای پریشان و شانه نخورده اش با رنگ وبوی کهنگی مثل کپه روی یقه بازش ریخته بود.پشت سرش چهره ی سرخ گون پسرکوچکی که چمدان هایش را حمل می کرد دیده می شد.
دختر خودش را معرفی کرد: "اسم من سالیه"
بعد خندید و لبهایش را با زبانش لیسید.
" تو هم حتما" ادواردی"
"ها، درسته ادواردم. کجا گم و گور شده بودی سالی؟ درست چهار ساعت تو فرودگاه منتظرت بودم . نکنه فکر می کنی کار دیگری ندارم؟"
سالی با خوشحالی نگاهی به پسر همراهش انداخت:" رفته بودم نگاهی به آپارتمان خیوگو بیاندازم"
پسره حرفهای سالی را تایید کرد اما ترسی پنهان در نگاهش موج می زد . شایدسالی به او گفته بود من پدرش هستم . چیزی معلوم نبود.
من با لحنی خشک و ناراحت گفتم: " خیوگو از اینکه سالی رو صحیح و سالم به من رساندی متشکرم . گودبای. حالا میتونی بری."
سالی باید یه دوش می گرفت. خیوگو طوری با قدمهای سنگین به طرف آسانسور می رفت که گویی به طرف اتاق گاز می رود. در را بستم و به دقت مشغول ارزیابی سالی شدم. سالی هنوز لبخندش را به لب داشت و چشمهای شکلاتی رنگش را گشادتر کرد و با نگاهی مهمان پرور به من نگاه کرد. چشمانش شبیه چشمان گاو بود . گشاد و بی هیچ حس و حالت انسانی.
گفتم:" یه دوش بگیر و لطفا"این لباسهای پاره پوره رو هم دور بیانداز . "
به آنچه گفتم عمل کرد و پرسید:" راستی ساشا ژیگولین به دیدن ام نمی آد؟ "
" نه. بیچاره دو بار زنگ زده. نگران گم شدن تو در فرودگاه بود. ضمنا" خیلی هم عصبانی شده بود. " کمی سکوت کردم و پرسیدم:"نکنه از اون پسره خیوگو خوشت اومده؟"
سالی جواب داد:"خیوگو پسر بدی نیست. تو هواپیما آشنا شدیم...نه بین مون اتفاقی نیافتاده...فقط رفته بودم نگاهی به خونه اش بیاندازم..تو آخرین طبقه ی یه ساختمان خیلی بزرگ اتاق کوچکی داره .از پنجره ی اتاقش همه ی شهر دیده میشه..." پاهایش را روی زمین کشید و مجددا" تکرار کرد:" نه بین مون اتفاقی نیافتاده."
لبخند زدم.
" معلوم میشه اگه اتاق اون بزرگ بود حتما" اتفاقی بین تون می افتاد؟"
آهی کشید و گفت:" راستش چی بگم ...شاید...من خسته ام ادوارد"
"اوکی. همه چیز آماده اس. میتونی دوش بگیری"
سالی مطیعانه وارد وان شد. منهم شروع به جمع آوری لباسهایش که روی زمین ولو بود کردم.
توی آشپزخانه سالی که تنها یه شورت به تن اش بود روی صندلی نشسته بود و سرنوشت اش را برایم تعریف می کرد.
"... بعد با اولیویه آشنا شدم. اهل فرانسه بود.درسته 19 سال داشت اما خیلی پولدار بود...همیشه منو به رستورانهای گرانقیمت میبرد و می خواست باهام نزدیکی کنه. اما من دوست نداشتم چون ازش خوشم نمی آمد.درهمین دوران من تو نیویورک زندگی می کردم و دنبال کار می گشتم. یه بار اولیویه گفت که دوستش دنبال یک منشی موقتی می گرده. می دونستم که حتما" قبول می کردم اما کار با کامپیوتر بلد نبودم.اما اولیویه گفت که اصلا" اهمیتی نداره ..همان روز اول کارم هر دوبه من تجاوز کردند...راستش منهم اعتراضی نکردم.
"دوست شان داشتی؟"
" نه استیو هم مثل اولیویه عجیب غریب بود .تازه پیر هم بود 37 سال داشت. "
" اگه اینطوره چطور راضی شدی؟"
" نمی خواستم کارمو از دست بدم. استیو سه هفته منو نگه داشت. هرهفته 200 دلار نقدا" پرداخت می کرد"
"شرط می بندم که هر روز به نزدیکی کردن مجبورت می کردن. مگرنه؟"
"ها... میشه گفت درسته"
"اینکه یه استثمار واقعی یه. ارزانترین فاحشه قیمتش روزی 50 دلاره. شبش 100دلار. اونا فقط هفته ای 200دلار بهت دادن و یه هفته ازت استفاده کردن...مگه اینطوری نبوده؟"
" میدونی من اینجور چیزارو دیر متوجه میشم"
هرچند که به نظرش عجیب می آمد اما با من موافقت کرد.
***
مشخص بود که سالی از فهم و درک بالایی برخوردار نبود اما نمی توانم بفهمم چطوری مردها را جذب می کرد. هر روز دهها مرد زنگ می زد و سراغشو می گرفت. در عرض یکی دوروز تو پاریس از منهم مشهورتر شده بود. منی که چند ساله ساکن اینجا هستم. بعد از اولین نزدیکی ام با او حس کردم نتونستم ارضاش کنم . مثل اینکه هیچ حسی نداشت. بعد از آن هرچند که در یک بستر می خوابیدیم اما من هیچ علاقه ای برای نزدیکی با او نشان نمی دادم.تو اتاق تخت دیگری هم بود اما سالی اصلا" علاقه ای به جدا خوابیدن نشان نداد. صبح قبل از آرایش کردن بیشتر شبیه دختر دهاتی ها می شد. با خودم می گفتم میتونه زن ایده آل تارزان بشه. اما گذشته ی پرماجرای او از خطرات گشت و گذار معصومانه تارزان در جنگل بسیارخطرناکتر بود.
"...ادوارد بعدها برگشتم پیش خانواده ام . یه شب با خواهرم مریان رفتیم به یه باری که آن نزدیکی ها بود. بار پر از مشتری بود . همه مست بودن. مریان دنبال معشوق سابقش می گشت . فکر می کرد شاید بتونه تو بار پیداش کنه. نتونستیم اونو اونجا پیدا کنیم اما دلمون هم نمی خواست فورا" به خانه برگردیم. نشستیم و سفارش آبجو دادیم.
دور میز کناری ما دسته ای پسر مست نشسته بودند. وقتی دیدند دودختر تنها بدون دوست پسرنشسته اند طبیعتا" شروع به مزه پرانی کردند. بعد شروع به دست درازی کردند. خواهرم مریان اخلاق سگی داره. اصلا" پیش کسی کم نمی آره . شیشه آبجوی مقابلش رو برداشت و کوبید به سر پسری که بهش دست درازی میکرد. ای خدا ادوارد تو بار همه چیز به هم خورد.هرکسی شروع به زدن دیگری کرد. منهم شیشه آبجو را شکستم و فرو کردم تو شانه ی پسری که منو بغل کرده بود.شانه اش خونین و مالین شد. اون هم خواست در مقابل صندلی رو به سر من بکوبه. اما من سرمو دزدیدم و صندلی خورد به ویترین بار. .." سالی با یادآوری قهرمانی های سابق اش چهره اش گلگون شد و غرور خاصی از نگاهش نمایان می بارید.." عاقبت صاحب بار سر ما داد کشید :فرار کنید از اینجا برید دخترا و الا براتون بد میشه...ما هم از معرکه در رفتیم و سوار ماشین مان شدیم و دور شدیم...
از خلاص شدن این خواهران قهرمان از دست مشتی اوباش احساس شادمانی کردم و آهی از سر رضایت کشیدم.پایان خوش داستان. اما...
"... بعدش اوباش ها هم بدنبال ما سوار ماشین شان شدند و به تعقیب مان پرداختند. بعد از ده دقیقه به ما رسیدند و خواستند ماشین ما را از جاده منحرف کرده به طرف تپه کنار جاده بکشانند... ادوارد نمی دونی درست دو ساعت با مرگ دست و پنجه نرم می کردیم تا اینکه بالاخره تونستیم ماشین اوباشهای مست را از جاده خارج کنیم و به ته دره بفرستیم. ماشین اونا چند معلق زد و بالاخره آتیش گرفت.ما هم به دیسکوتکی که اون نزدیکی ها بود رفتیم و تازه یه کم رقصیده بودیم که مریان بیهوش شد. ظاهرا" خون زیادی ازش رفته بود. "
"ظاهرا" همه ی شما وحشی هستین . نکنه فکر می کنین تو عصر غارنشینی هستین؟"
سالی طوری لبخند زد که گویی با من موافق است.
" راستش را بخواهی من از دست معشوق سابق ام فرار کرده ام و به پاریس آمده ام . اون تازه از زندان آزاد شده. معشوق خواهرشو کشته بود. "
" اینطور که معلومه تو آمریکا بعضی ها فکر می کنن وحشی های جنگل نشینند."
" واقعا" یه بیمار روانی بود. منو وسط خیابان می گرفت می برد خونه. تا خرخره مشروب می خورد . بعد تجاوز می کرد. گاهی مبل های خونه رو می شکست.منهم از ترس فرار می کردم."
سالی گفت که از سیزده سالگی وارد روابط جنسی شده بود. اولین بار در 15سالگی حامله شده. کورتاژ. خب بعدش معلومه. همخوابگی با مردان بیشمار... در این مدت کوتاه... چند ماهی معشوق تنیسور معروف جی بودن طلایی ترین خاطره اش بود.
میدونی چه روزای خوشی بود. هر روز به من پول و دو گرم کوکائین می داد. " ادوارد "
" در مقابل تو چکار می کردی؟"
" هیچی . واقعا" هیچی. فقط هر وقت دوست داشت باهاش قاطی می شدم.واقعا" دوران خوبی بود. جی هر روز صبح می رفت سر تمرین و من یا میرفتم مغازه ها واسه خرید لباس و خرت و پرت و یا تو خونه می نشستم و کوکائین مصرف می کردم و به موسیقی گوش می دادم . تو کلکسیون من بیشتر از 500 نوار موسیقی بود.عجب روزای شیرینی بود ادوارد. "
"چرا باهاش نموندی؟ ترکت کرد؟"
" نه من ترکش کردم. بهت که گفتم. برگشتم پیش والدینم. اونا هم واسه اینکار یه اتوموبیل مسابقه بهم هدیه کردن. تو یه ماه چند بار چپش کردم. چند روز هم تو بیمارستان خوابیدم. بعد رفتم نیویورک . سراغ جی را گرفتم گفتند نشانی شو عوض کرده منم دیگه نتونستم پیداش کنم.راستش را بخواهی زیاد هم دنبالش نگشتم.
" مگر یافتن آدرس تنیسور مشهوری مثل جی خیلی مشکله؟"
ناگهان سالی رو به من کرد و با لحنی مالیخولیایی و فاقد هر گونه حس درونی گفت:"ادوارد می تونی مردی پولدار واسم گیر بیاری؟"
" مگر من شبیه آدمایی هستم که دوستان پولداری دارد؟
با قاطعیت گفت:"آره ادوارد"
کمی فکر کردم و دیدم راست می گوید دوستای پولداری دارم اما متاسفانه همه ی آنها هموسکسوئال بودند.
***
دوست من ژیگولین یا همان دلال برده معتقد بود که سالی زنی متعلق به آینده است. رشد او بیشتراز ما است. من در مقام اعتراض گفتم:" ساشکا، سالی یک بار یادداشتی برایم گذاشته بود که فقط در کلمه " امشب " چند تا غلط داشت. آخر انگلیسی که زبان خود اوست . من که روس هستم امشب را درست می نویسم اما سالی..."
ژیگولین در تایید حرفهای من گفت:"راست میگی سالی بیسواده اما آنطوریکه بودا معتقد بود سالی مخلوقی" مطلق " است...سالی خود دنیایی دیگر نهقته در بطن این جهان است و بیدانشی او آنگونه که ما فکر می کنیم نیست. ادوارد ما فرزندان نوروتیک تمدنی کهنه و دمُده هستیم. سالی زنی متعلق به دنیای نوین است. ما اندیشه و مسیر روشنفکری خودمان را که از کتابها آموخته ایم باید به انسانهای نو بسپاریم.به هزاران و میلیونها انسان نو از نوع سالی...
دوستم ابدا" شوخی نمی کرد .او از صمیم دل به برتر بودن سالی نسبت به ما معتقد بود. راستی موضوع دیگری هم به خاطرم رسید . یک بار دیر به خانه برگشتم . سالی خوابیده بود. سوپ را گرم کردم و در بشقاب ریختم. ناگهان متوجه استخوانهایی شدم که گوشت شان را خورده و تنها استخوان خالی باقی مانده بود . صبح موضوع را به سالی گفتم: " ببینم گوشت استخوانها را می خوری و دوباره تو قابلمه می ریزی؟هر چقدر دوست داری بخور و استخوان ها رو تو سطل آشغال بنداز"
در پاسخ اعتراض من تنها لبخندی بوداوار پر معنی تحویل ام داد.
***
سالی 20 ساله است. تا کنون در 16 محاکمه شرکت کرده است. نه. کسی از او شکایت نکرده ، برعکس همواره شاکی او بوده است. پدر مهربان و سالخورده اش از دختران تارزان خود برای تیغ زدن مردان سبکسر استفاده می کند. بعد از هر تصادف رانندگی که تعداشان به 7 می رسد پدر سالی ضمن دریافت پول از شرکتهای بیمه ،از کارخانجات سازنده اتوموبیلها هم مبالغ هنگفتی پول خسارت عدم ایمنی دریافت کرده است.در صف قربانیان پدر سالی که شغل وکالت داشت مدیران رستورانها ، بارها، کازینو و کافه ها نیز قرار داشتند.
در صفحات کتاب زندگی سالی تنها دو کلمه حک شده بود: خون و صدهامَرد! گروهی از این مردان جوان و گروهی مسن بودند. سالی تنها به خاطر پول و با این شرط که مزدش را قبلا" بگیرد با مردان همبستر شده بود.من فکر می کنم تنها چیزی که سالی از فیلمهای سینمایی و تلویزیونی و آهنگهای شبه متال دیسکویی آموخته ای است که زن واقعی کسی است که تا آنجا که می تواند با مردان همبستر شود و صد البته هر چه بیشتر بهتر. سالی سکس را یک وظیفه اجتماعی به حساب می آورد همچنانکه مادران انگلیسی او در چند نسل قبل بچه دارشدن و اشتغال به امر متصرفات را وظیفه ای اجتماعی مححسوب می کردند. "زن نوین" یعنی زنی که نمی داند فرانسه در کجا واقع شده است. اگر به شوخی سالی را در هواپیمایی که به هندوستان پرواز می کند سوار کنند و در دهلی بگویند که اینجا پاریس است او ممکن است سالها بی آنکه متوجه شود در آنجا زندگی کند. یک بار برای امتحان چند موسیقیدان کلاسیک را نام بردم و همچنانکه انتظار داشتم او اصلا" اسمشان را نشنیده بود. در حالیکه حتما" خاطرتان است که قبلا" گفتم در آرشیو او بیش از 500کاست موسیقی بود که همه ی ترانه های آنها را از حفظ بود.در درون او نیازهای عجیب و غریبی در غلیان بود. به محض بیدار شدن سراغ کانالهایی می رفت که آهنگ های تند و پرسروصداپخش می کردند و بطور بیرحمانه ای سریعا" از کانالهایی که انسانها در آن حرف می زدند رد می شد ، تازه بعد از این بود که شروع به لباس پوشیدن می کرد. اگر ناگهان موسیقی قطع می شد و گوینده ای شروع به حرف زدن می کرد سالی بلافاصله کانال را عوض می کرد .معلوم نبود بر اساس کدام معجزه یکی از بالهای تمدن بیش از دیگر بالها تکامل یافته بود که باعث شده بود سالی زن نوین قرن بیست و یکم لخت و عور بی آنکه احساش شرم کند در اتاق من اینور و آنور برود. سالی متعلق به آینده بود . "او" دیگر"او"ی قبلی نبود. من متقاعد شدم که سالی موتاسیون کرده و از چهارچوب زنانگی خارج شده بود.
سالی موتانت همزمان هم زن بود و هم زن نبود . موتانت ها هم انسانند و هم انسان نیستند. بعد از یک هفته که سالی شروع به جمع آوری مزد کار خود در مراکز استریپ تیز و نیز همخوابگی با مردان نمود کاملا" مشخص بود بسیار بیشتر از حق التالیفی بود که من در قبال انتشار کتابم از انتشارات "رمزی " دریافت می کردم. با این محاسبه دریافتم که وارد عصری شده ایم که اندیشه و استعداد در آن جایی ندارد.