ترجمه داستانی از گایه جی(Gaye Jee)
کنش انسانی
نویسنده: گایه جی
برگردان: آیدا
خورشید سحرگاهی انوار شیری رنگی بر لبه ی غار می پاشید. با نوازش نخستین بارقه های آفتاب از خواب بیدار شدم. کوچولو مشتش را به گونه اش فشرده و به خوابی عمیق فرورفته بود. پاهایم را از لبه ی غار آویزان کرده به دره چشم دوختم .گذرگاه منتهی به غار چنان سست بود که اندکی بی دقتی به قیمت جان آدمی تمام می شد .
مه طلایی رنگی سراسر دره و تمام درختان را فرا گرفته بود ، و در افقی که به اندازه ی خیلی خیلی روز راه رفتن آن طرفتر بود محو می شد.
سکوت حاکم بود و جز زمزمه ی دل انگیز باد با برگها صدایی شنیده نمی شد.
کوچولو کش و قوسی به تنش داد و خمیازه ای کشید ،موهای پر پشت و طلایی رنگش شبیه موجی از نور و آبشاری روان تا کمرباریکش فرو ریخته بود .
ماه چندین بار در آسمان ظاهر شد و ناپدید شد تا اینکه او دوباره پیش من برگشت. ما باهم در جنگل می گشتیم ،میوه ها وتخم پرندگان را می خوردیم تا روزی که فکر کردم او ترکم کرده است.
بی تاب شدم، سعی کردم عطر و بویش را از باد بگیرم که روزی صدایش را از بلند ترین شاخه ی درخت بلوط شنیدم. روزی که او برگشت ، کیسه ی سفید عجیبی را به همراه داشت .
زمانی که مادرم ترکم کرد کوچک تر از او بودم تنها چیزی که می دانستم این بود که چطوربرای موشها تله بگذرارم و غذایم را پیدا کنم ، روزی او برای جستجوی غذا به جنگل رفت اما هرگز بازنگشت ؛ سه شب در انتظار آمدنش سپری کردم تمام مدت او را صدا زدم و بعد برای همیشه تنها شدم ...
مادرم به من اموخته بود خودم را از شعله های اتش دور نگه دارم ؛ چون همانقدر که زندگی و گرما می بخشید، قادر بود همه چیز را به کام خود بکشد ونیست و نابود کند.
پلکهایم را برهم گذاشته سعی کردم تصویری از او در ذهنم مجسم کنم ؛ تمام آنچه به خاطر آوردم رنگ چشمانش بود ؛رنگ برگهای نو رسته ؛ او ریگهای صاف لب رودخانه را شکاف زده رشته ها ی بلندی درست کرده دور قوزک پاهایش حلقه می بست .
من اکنون در غاری زندگی می کنم با دیوارهایی پر از تصویر ونقش ونگار مردمی که روزگاری آنجا میزیستند مردمی که تصور می کنم شبه من بودند ؛ کاملا مثل من ،اما نه ، زیاد هم مطمئن نیستم ؛ چرا که این تصاویر آنها را در حال شکار حیوانات بزرگتر نشان می داد حیواناتی که من هرگز ندیده بودم و البته فکر می کنم زمانی که آن موجودات بزرگ آنجا را ترک کردند آنها نیز مردند ...
ولی این پندار همیشه در ذهن من موج می زد که آنها روزی از اعماق تاریکیها به سویم خواهند آمد و در گوشم زمزمه خواهند کرد که از سنگهای نوک تیز وسیله ای کشنده بسازم و بعد تصاویر روی غار را نشانم خواهند داد؛ درست هنگامی که زبانه های نور خورشید پشت درختان در مه محوشده است ؛ قبل ازطلوع خورشید...
مدتها قبل از اینکه کوچولو به نزدم بیآید فکر میکردم آخرین نوع از جنس خودم هستم ، حیوانات و گیاهانی را که کنار یکدیگر رشد کرده و زندگی می کردند می دیدم اما در این میان فقط من تنها بودم ؛ لحظه هایم صرف جمع آوری غذا و ساختن سنگهای نوک تیز برای کشتن حیوانات و ماهی ها میشد ...
تا این که روزی قبل از آمدنش ؛ آمدن او؛ در جنگل به جستجوی غذا بودم ؛ که صدای مهیبی سکوت را از بین برد ، ناگهان عده ای به سویم حمله کردند ، عده ای که صورتشان پر از مو بود و قسمت کمی از تنشان را با پوست حیوانات عجیبی پوشانده بودند ، پوستی که نه قهوه ای بود ونه سیاه ، بلکه ترکیبی بود از رنگ گلها ؛ نیزه های بلندی در دستشان بود ؛ نیزه هایی که از جنس چوب نبودند ،آنها میدرخشیدند درست شبیه نوری که به آب می تابید .
غریبه ها با دیدن من فریاد مهیبی سر دادند ؛ لحظه ای فکر کردم آنها موجوداتی مثل من اند ، شبیه به من ، اما وقتی بدنهای سخت و مقاومشان را دیدم متوجه اشتباهم شدم ؛ مثل یک برده دوره ام کردند ، هر لحظه نزدیک ونزدیکتر میشدند ، فکر کردم می خواهند مرا بکشند ، تصمیم گرفتم فرار کنم ،اما نتوانستم ،آنها به من حمله کردند ، مرا روی زمین دراز کردند و به شدت ازمیان پاهایم مورد آزار و شکنجه قرار دادند ، نمی توانستم بفهمم از چه سلاحی استفاده می کنند ؛ بعد مرا خون آلود و مجروح رها کردند و رفتند، خودم را به سختی به سمت غار کشاندم و تا پایان روز بعد به خوابی عمیق فرو رفتم ، بیدار که شدم دردی کشنده را در تمام تنم حس کردم خودم را به زحمت کنار آبی رسانده و به آرامی تن خسته و مجروحم را شستشو دادم ، شب فرا رسید ماه دوباره به آسمان برگشت ؛حس کردم بسیار ضعیف و رنجور شده ام .
روزهای زیادی گذشت تا اینکه کم کم به واقعیت تازه ای پی بردم ؛ شکمم بزرگ شده بود ؛ هر چقدر که بزرگتر می شد بیشتر می ترسیدم و فکر می کردم که خواهم مرد اما مرگم هرگز فرا نرسید .
بنابراین زندگی را از سر گرفتم ، به شکار ادامه دادم ، در جنگل به جستجوی غذا و خوراکی پرداختم و در این میان شکمم بزرگ و بزرگتر میشد ؛ تا اینکه یک روز صبح وقتی بیدار شدم متوجه شدم مایعی با بوی زننده تمام تنم را فراگرفته است درد زیادی را حس کردم و فهمیدم که پایان کار نزدیک است ، درد اوج گرفت ؛در این میان آنچه که دردرونم رشد کرده بود از بدنم خارج شد.
برای اولین بار فکر کردم که نباید بمیرم ....
موجود تازه هنوز با بندی به تنم وصل شده بود که من آن را با دندانم قطع کردم ؛ به او خیره شدم ، ناله ی ضعیفی میکرد ، بلندش کرده صورتش را پاک کردم ،با دقت که به او خیره شدم پی بردم که او من دیگریست....یک همانند ...یک موجود کوچک ...
او را به آغوش کشیدم در حالی که به جستجوی چیزی بود دهانش را به سینه ام نزدیک کرد ه با حرص و ولع شروع کرد به مکیدن و من خوشحال بودم؛ خیلی خوشحال .
مدتها از این واقعه گذشت ، ماه بارها و بارها تابیده وغروب کرده بود ، کوچولو بزرگتر شد آموخت چگونه راه برود ،چه چیزهایی را بخورد وچگونه شکار کند ، او کم کم شبیه من میشد و چهری مرا بخود می گرفت
ما با هم کامل شده بودیم.
او حالا برای شکار از غار خیلی فاصله می گرفت ، دور ودورتر میشد ؛بعضی وقتها وقتی هوا کاملا تاریک می شد برمی گشت ؛ در حالی که من می ترسیدم روزی برای همیشه مرا ترک کند و بر نگردد.
روزی هنگام بازگشت کیسه ی سفید عجیبی را که از پارچه ی نازک براقی ساخته شده بود همراه خودش آورد
این کیسه به اندازه ی حمل دو تا خرگوش جا داشت و با رنگهای مختلف درخشانی علامت گذاری شده بود ؛ براق تر از آنچه که من تا بحال دیده بودم ؛ اما حالا آن کیسه پاره و تکه تکه شده بود.
روزی دیگر نیزه ی نازک براقی را آورد ، خیلی بهتر از نیزه هایی که من می ساختم منوجه شدم که از جنس نیزه های آن موجودات مو دار است ؛ آن را تیز کرده و برای جدا کردپوست و استخوان حیوانات استفاده کردم.
همچنان که خورشید در میان درختان رو به غروب گذاشته بود او در دهانه ی غار می نشست و به افق جنگل چشم می دوخت و تصاویری را روی کف غار می کشید و من از این می ترسیدم که روزی او مرا ترک کند .
یک روز او را تعقیب کردم ما از محدوده ی امن غار دور شدیم ؛ دور دورتر تا جایی که یا باید او را دنبال میکردم ویا گم میشدم؛ او بی صدا و آرام به راهش ادامه میداد مانند جریان آب بر روی سنگهای پوشیده از خزه .
جایی که اشعه ی خورشید از میان برگها عبور میکرد ایستاد سرش را به طرف بالا گرفت نور آفتاب به چهره اش تابید ،پشت درختی کمین کرده بودم ؛ناگهان خاک شل زیر پایم جابه جا شد و شکاف عمیق و باریکی به وجود آمد به سختی خودم را نجات دادم ؛ همان طور که به میان شکاف نگاه می کردم متوجه تعدادی استخوان ویک جمجمه شدم که روی آنها را خاک و برگهای پوسیده پوشانده بود ، استخوانی بلند و راست هم در میان آنها دیده می شد مثل همانی که من در پایم وجودش را حس میکردم ،متوجه یکی از استخوانهای بلند شدم که میان دو سنگ تیز گیر افتاده بود ودیدم که چگونه پیچیده و در هم شکسته شده بود از پیچیدگی و در هم شکستگی ان استخوان فهمیدم که ان موجود برای رها شدنش چقدر سعی و تلاش کرده است.
مدتی بی حرکت ماندم ؛ درد زیادی تنم را فرا گرفته بود اما نمی توانستم فریاد بکشم ؛ کوچولو دوباره راه افتاد در حالی که هنوز نمی دانست پشت سر او هستم ما بقدری آرام و آهسته می رفتیم که هیچ پرنده ای هم به صدای ما از جای خود نمی جنبید .
کنار رودخانه ای رسیدیم او ایستاد ؛ از اب آن نوشید سپس در میان علفهای درون رودخانه شنا کرد و من او را می دیدم که چگونه از میان آب ماهی میگیرد .
روی صخرها کمین کرده و پنهان شدم ،او دراز کشیده بود پروانه ها را می گرفت و قرچ قرچ می خورد ؛ ناگهان کسی را دیدم که داشت نزدیک می شد ، کسی که از بالای رودخانه می آمد او شبیه موجوداتی بود که به من حمله کرده بودند ، صورتش مو نداشت اما لباسی از پوست براق به تن کرده بود , کوچولوبلند شد ، فکر کردم می خواهد فرار کند اما این کار را نکرد ، دیگری کمی دورتر نشست و کوچولو چمباتمه زد ، او دستش را نشان داد کف دستش چیزی براق نمایان بود ، کوچولو بلند شد به سمت او رفت و آن را از دستش قاپ زد و برگشت .
آنها به یکدیکر نگاه می کردند و من به آنها . تصور کردم او هم شاید از ما باشد هم نوع ما ، اما موقعی به اشتباهم پی بردم که دیدم لباسش را از تنش در اورد ، سینه ای سفت و محکم داشت ، خیلی آهسته به سمت کوچولو می رفت اما کوچولوی من هیچ حرکتی نکرد ، سنگ محکمی بر داشته با تمام قدرت به طرفش پرت کردم ؛ او نقش زمین شد ؛ کوچولو از ترس عقب عقب رفت اما بعد برگشت و او را دید که غرق در خون
خود روی زمین افتاده است.
هوا تاریک شده بود وما به غار برگشته بودیم ؛ درون غار نشسته بودم و فکر میکردم چگونه می توانم گوشت و پوست چنین موجود بزرگی را از هم جدا کنم .
کوچولو در دهانه ی ورودی غار ایستاده بود نور ماه به او می تابید وتصویری تیره ومات از او نمایان می شد
مدتی ایستاد چشم به افق دوخت وبعد ...به سمت سیاهی شب راه افتاد .
تا زمان طلوع افتاب چشم به راهش بودم ، اما او بازنگشت منتظر ماندم بالای بلندترین درختها رفته او را صدا زدم، اما هرگز هیچ صدایی نشنیدم .
هوا کاملا روشن شده بود به طرف رودخانه راه افتادم دیگری هنوز نقش زمین کنار ساحل مانده بود او بقدری بزرگ و سنگین بود که حیوانات شب هم قادر به بردنش نبودند .در حالیکه داشتم تیغه ام را با تکه سنگی تیز می کردم متوجه رشته ی بلندی از سنگهای آبی و قرمز شدم که بر پیشانی آن موجود قرار داده شده بود.