كلاه 

نمايشنامه كوتاه: ملاقات آرنت با هايدگر

 

سوزان آردو

مترجم: شهریار گلوانی

 

 

دو روشنفكر برجسته قرن بيستم  ،هانا آرنت نظريه پردازسياسي(1906-1975)ومارتين هايدگر(1889-1976)همديگر را در دانشگاه ماربورگ آلمان ملاقات مي كنند.دو اندیشمند برجسته ای كه آثارشان  همچنان بر موج انديشه قرن بيست و بيست و يكم تاثير گذار است.از بين آثار آرنت" ريشه هاي توتاليتاريسم" و " بيهودگي شر" شهرت بسزايي براي وي به ارمغان آورده است و" رساله" بودن و زمان" در بين آثار هايدگر شهرت بسزایی دارد.

نامه هاي رد و بدل شده بين آرنت و هايدگر مدارك جالبي هستند که رابطه پيچيده و بحث انگيزبين اين دو را نشان مي دهد. رابطه آنها با فراز و فرودهايي تا مرگ آرنت به سال 1975ادامه يافت.هايدگر تنها 5ماه بعد از آرنت زنده بود.

به هنگام اولين ديدارشان آرنت - 18ساله ودانشجوي رشته فلسفه- مشغول نگارش رساله دكتراي خود تحت عنوان "مفهوم عشق از نظر سنت آگوستين" بود وهايدگر 35ساله ، متاهل و دو پسر جوان داشت .هايدگر ستاره در حال طلوع رشته فلسفه دانشگاه ماربرگ ، سخنراني هاي فلسفي اش اقبال عامه يافته بود.بعد ها اكثر دانشجويان وي هركدام در حوزه تخصصي خود  افرادي موثر و تاثيرگذار شدند. از آن جمله اند :آرنت، هانس جونز،كارل لويث و هربرت ماركوزه.از خلال اشعار و نامه هايي كه آرنت و هايدگر به هم نوشته اند رابطه عاشق ومعشوقي ،استاد و شاگردي ، علاقه به حوزه يكسان دانش، رقابت سرسخت و دوستي عميق شان آشكار مي شود.آرنت و هايدگر سالهاي زيادي در مسائل متنوعي با هم ارتباط داشتند اما نتوانستند در بسياري از مسائل به وحدت نظر و تفاهم مشترك برسند.

مرگ پدر و پدر بزرگ از يكسو و ازدواج ناگهاني مادر از سويي ديگر ضربه هولناك روحي بر هاناي جوان وارد آورد و مفاهيم مرگ و جدايي " رهسپاري به سوي مرگ" ذهن او را اشغال نمود.هانا با نظارت و دقت فراوان در خانواده اي يهودي با گرايشات كاسموپوليتن ، آته ايست ، چپگرا و آسيميله تربيت شده بود ، در حاليكه هايدگر از خانواده اي كاتوليك دو آتشه با پيش زمينه دهقاني كه وابسته به خاك و طبيعت بودندو اصلا" او را جهت كشيش كاتوليك شدن تربيت كرده بودند سربرآورده بود.

آرنت و هايدگر با كشش غيرقابل مقاومتي به سوي هم جذب و در ماجرايي مخفي و احساساتي درگير شدند. اما تاريخ وانتتخاب سياسي آن دو را مجبور به جدايي نمود.هايدگر مسير سوسيال-ناسيوناليسم را برگزيد و تا 1945 يكي از هواخواهان سرسخت نازي ها و شخصيت به قول خودش استثنائي هيتلر باقي ماند.آرنت ضد فاشيست به همكاري با صهيونيست ها پرداخت از سوي گشتاپو دستگير و سالها در فرانسه به عنوان شخصي فاقد تابعبت سپري كرد. بعدها از كمپ پناهندگي گريخت و در سال 1951 به آمريكا رفت و تابعيت آن كشور را پذيرفت. با وجود همه اين مسائل ... و با همه اين اتفاقات آن دو رابطه خود را پس از جنگ از سر گرفتند و تا پايان عمرشان روابط خود را حفظ كردند.

نمايشنامه " كلاه " انگيزه هاي احتمالي در اولين ملاقات آرنت و هايدگر را واكاوي مي كند. نمايشنامه شعله فروزاني را بررسي مي كند كه چنان انرژي رواني ، حسي، جنسي و روشنفكرانه اي بين آن دوايجاد كرد كه تا پايان عمرشان به حرارت بخشي پرداخت.

***

شخصيت هاي نمايش:

هانا آرنت : 18 ساله . دانشجوي فلسفه .

مارتين هايدگر: 35 ساله . استاد فلسفه.

آنا مندلسون: 18 ساله . دانشجوي فلسفه . دوست صميمي هانا.

پل مك كارتي: 28 ساله. آمريكايي . استاد فلسفه . همسر آنا .

زمان و مكان : سسماربرگ آلمان . 1923 .

صحنه 1

اتاق زير شيرواني  هانا .

سر و صداي تيك و تاك ساعت و سوختن چوب ها سكوت تاريكي را مي شكند. كمي بعد موسيقي ملايم كلازمر خاموش مي شود. با روشن شدن لامپ ها ، مي بينيم كه هانا در برابر پايه اجاق خم شده است و به آتش آن مي دمد. كپه اي از كتابها روي ميز و زمين  تلنبار شده است ." آنا"  ظرف شكلات روي  اجاق را به هم ميزند. با ملاقه قدري از آن را برمي دارد فوت مي كند و به هانا تعارف مي كند.

هانا : (كمي از شكلات را امتحان مي كند) عزيزم آن ! بهت ميگم ...اين داره مي سوزه... مزه شكلاتهاي تورو نمي ده!

( هانا بيشتر بر مي دارد ، هردو فوت مي كنند ...بعد هانا به آن" تعارف مي كند)

آنا: (خداي من) اوهوم...شايد شير يا كاكائوش مثل قبل نيست.هرچند كه به ظاهر شبيه هم بودند اما عملا" تفاوت دارند( شادمانه )مثل پل.

هانا: عزيزم مگه ما تحت تاثير اين آمريكائي شيرين نيستيم؟

آنا(مي خندد): يادت باشه من هم دندونام به شيريني عادت كرده اند.

هانا: شكلات داغ سهم ما، پل داغ سهم ديگران.

آنا(يك قاشق پر شكلات داغ به هانا تعارف مي كند): مگه خودت مگفتی پل حرف نداره ؟

هانا (خداي من) : آره . واقعا" حرف نداره .از كي تا حالا اينجا تدريس مي كنه؟

آنا:( سيبی را پوست می کند)حدود دو سال. مشهورترين پروفسور.البته به استثنای هايدگر.

هانا: که اينطور.

آنا: چی ؟

هانا: تو خودت چی؟

آنا:من اينجا فقط به عشق "بزرگترين پرفسور روی زمين"پرفسور هايدگر هستم. تصورش را بکن . من عاشق روحيه ورزشكاري اين فيلسوف هستم(قلب اش تند مي زند)تصوراش را بكن با چوب و لباس اسكي سر كلاس حاضر ميشه!!

آنا: چه اشكالي داره؟ پل چند بار باهاش اسكي كرده.بنظر اسكي باز فوق العاده ايه.دوست داره به جاي فلسفه استاد اسكي بود...

هانا:اسكي باز برجسته، استاد برجسته ، فيلسوف برجسته...ديگه چي؟

حرف هاي هانا را ضربات قوي به در قطع مي كند.آن از روي صندلي بلند مي شود و به قصد جواب دادن به سوي در مي رود.پل خندان با زنبيلي در دست وارد مي شود.

پل: هايدگر ...هايدگر...هايدگر...

پل(با اشتياق پيشاني آنا را مي بوسد. بعد آنا را بغل مي كند)عزيزم داشتي راجع به بزرگترين ستاره فلسفه مدرن به هانا مي گفتي؟

هانا: آره ما داشتيم راجع به تو حرف مي زديم.دارچين و خامه خريده اي؟

پل: آره توي زنبيله. ضمنا" چالا هم خريده ام.

(پل زنبيل را روي ميز كه كپه اي از كتاب رويش را اشغال كرده مي گذارد و كلاه آنا را روي سرش مي گذارد و بعضي از كتابها را بر مي دارد...كتابهايي با عناوين يوتاني، گوته و يك كتاب از بتهوون)

پل( به كتابها نگاه مي كند) ارسطو... گوته ... توماس مان...بتهوون...سنت آگوستين...كانت...هانا هر كتابي كه نخونده اي اينجاست...

( آنا كلاه را از سر پل بر مي دارد و به طرف هانا پرتاب ميكند. پل خيز بر ميدارد تا كلاه را در هوا بگيرد اما هانا كلاه را دوباره به سوي آنا پرتاب مي كند. بالاخره پل كلاه را مي قاپد و بر سرش مي گذارد.بازيگرها دست از بازیگوشی برمی دارند.

آنا پل را از پشت سر بغل مي كند و با چانه اش پشت گردن اورا نوازش مي كند.هانا شكلات را توي ليوان مي ريزد.)

آن(گردن پل را مي بويد) هووم . چه لذيذ. بوي ...

هانا : شكلات ميده.

آنا( گردن لرزان پل را مي بوسد) بذار گرمت كنم.

(آنا سرش را داخل يقه پليور پل مي كند و در آن مي دمد. سرش را فقط براي كشيدن نفس عميق وفوت كردني ديگر بيرون مي آورد.هانا آنها را مي نگرد.با حرارت كرم و شكلات را به هم مي زند و به طرف آندو مي رود)

هانا: آنا مواظب باش نريزي

پل كه از دمش هاي" آنا" به هيجان آمده گونه اش را به گونه آنا مي مالد و در آغوش هم فرو مي روند.هانا همچنان با حرارت شكلات و كرم را به هم مي زند.)

پل ( مي نشند و آنا روي زانوان اش جا خوش مي كند) جدي ميگم هانا سعي كن از محضر اين جادوگر مسكريچ بهره ببري. هايدگر فوق العاده

آنا( تكه اي سيب به پل مي دهد) افسون كننده اس..

هانا(انگشتانش را در ليوان شكلات فرو ميبرد و بعد شروع به مكيدن شان مي كند) اما من شكلات داغ را به جادوگران ترجيح مي دهم ...م م م م ....عاليه...

پل: دانشجوها واسه ي شركت در كلاس درس اش سرودست مي شكنند( بازوانش را بر گرد آنا تنگ تر مي كند و ران اش را نوازش مي كند) همه مفتون اش هستند. ( آنا را مي بوسد) حتي يكي از دانشحويان اش بخاطر او دست به خودكشي زد.

آنا (در تاييد پل)ظاهرا" دختره تو يكي از سوالاتي كه هايدگر مطرح كرده بود گير كرده بود.

(هانا مكيدن انگشتاشو متوقف مي كنه)

هانا( سيگاري مي گيراند)معجون جادويي!....( با حالت ماليخوليايي) هووم پس كشنده هم هست.

آنا: ميدوني چيه ...ممكن ه اساسا" اين حرفا شايعه يي بيش نباشد( با حرارت پل را مي بوسد) اتهام بي اساس.

پل : حرفاي مفت و بدخواهانه (بازوي آنا را مي بوسد)مي بيني...

هانا(خطاب به آنا)يه كم دارچين بده

هانا : خب امتحان مي كنم .اصلا" من واسه  يادگيري اينجا هستم. واسه فكركردن.(هانا در حال صحبت كردن سيگار هم مي كشد و كمي خامه توي ليوان مي ريزد) فقط به خاطر خودم .من وابسته به هيچ كس و هيچ چيزي نيستم.

آنا(مشروب مي ريزد و به هانا تعارف مي كند)ميدوني هايدگر ارزش مزه كردن شو داره. تو باهاس

هانا(من من كنان)افتضاحه!مي بيني؟ مي بيني؟ همه يه جوري گرفتار هايدگر هستن( ليوان اش را روي ميز مي كوبد، شكلات روي كتاب ها پخش مي شود)كوفتي!(كتابها را تميز مي كند. شكلاتهاي ريخته را جمع مي كند) خيلي چيزا در موردش مي دونم . مثلا" اينكه آفتاب نزده درس شو شروع مي كنه.(هانا كلاه را از سر پل بر ميدارد و روي سر خودش مي گذارد، آيينه جيبي اش را در مي آورد و صورت اش را نگاه مي كند.)

تاريكي. موزيك كلازمر كم كم اوج مي گيرد.

 

صحنه 2:دفتر مارتين

با روشن شدن صحنه موزيك خاموش مي شود.توده عظيمي از كتابها روي زمين. چندين ميز و صندلي در اطراف.روي ديوار نقاشي بزرگي از يك درخت ، و يك جفت چوب اسكي به در تكيه داده شده. نردبان چوبي كنار قفسه ها .مارتين كتابها را دسته كرده در قفسه ها جاي مي دهد.بعد براي اينكه دستش به قفسه هاي بالايي برسد روي صندلي يا نردبان مي رود. ضربه اي آرام به در.درنگ. بعد ضربه اي محكمتر.مارتين از نردبان پايين مي آيد، در را باز مي كند كمي با مهمان اش بم در احوالپرسي مي مند و بعد او را به داخل دعوت مي كند.

به محض اينكه هانا با كتاب هايش زير بغل و كلاه بزرگ روي سر و كت بلند و سياهش در بر وارد مي شود ، لبه بلند كت به چوب اسكي ها گير مي كند و سكندري مي خورد . چوب اسكي ها به سر مارتين كه خم شده تا مانع افتادن هانا بشود برخورد مي كند . هانا به زمين مي خورد و كلاه از روي سرش مي افتد.

هانا( دست مارتين را كه براي كمك به سويش دراز شده مي فشارد و نيم خيز مي شود) آه خيلي متاسفم ...پرفسور هايدگر ...واسه دير كردنم خيلي متاسفم...من...من هانا آرنت هستم.من ...من داشتم ...

مارتين ( يك دستش را براي كمك به هانا دراز كرده و با دست ديگرش جاي ضربه چوب اسكي را مي مالد) اين جور اتفاقات هميشه نشانه خوبيه.

مارتين و هانا چوب هاي اسكي را برمي داند و به ديوار تكيه مي دهند. مارتين برمي گردد و هانا را ورانداز مي كند . هانا كت اش را در ميآورد و در همين حال...)

مارتين( كلاه را بر ميدارد و در دستش مي چرخاند) از نظر كانت ، بله، هر تجربه اي قبل از هر چيز تجربه اي منحصربفرد و انساني يه. وقتي به اين كلاه نگاه مي كنيم نمي توانيم انكار كنيم كه به شيوه اي كاملا" انساني به آن نگاه مي كنيم.( كلاه را بالا مي گيرد) آيا مي توانيم بگوييم اين كلاه وراي تجربه ما چيز ديگري است؟نه نمي توانيم چون اين تجربه همچون همه تجارب ما از فيلتر احساسات مان ، از درون مان، از زمان و فضا عبور مي كند ( تاكيد مي كند) زمان و فضا.

( تعدادي از كتابهاي هانا روي زمين مي افتد و سكوت را مي شكند)

مارتين( كم كم عصباني مي شود) اگر درك ما از اين كلاه – مثل همه دريافت هاي ما از جهان – محدود به تجارب خود ما باشد ( با نگاه كتاب ديگري را كه مي افتد تعقيب مي كند ، عصباني) كه اين تجارب به نوبه خود محدود در زمان مكان است (خطاب به هانا)انتخاب اخلاقي مان را چگونه انجام خواهيم داد؟

هانا(كتاب هايش را جمع مي كند ، با صدايي كه به زحمت شنيده مي شود)از طريق ...ضرورت مطلق.

( مارتين با نگاهي خيره منتظر ادامه حرف هاي هانا مي ماند)

هانا: ما بايد.... ما بايد طوري رفتار كنيم كه گويي اصولي كه به دنبال شان ايم بايد به قانوني تبديل بشه كه همه ملزم به پيروي از آن باشند.

مارتين(با لحني كنايه آميز) واسه اين ادعاي آخري ات مثال عيني بزن.

هانا ( مي كوشد منظورش را توضيح دهد) پرفسور هايدگر ... من

مارتين( با تندي) در تفكر كانتي ، مي توانيم تحقق نهايي هر انتخابي را مشاهده كنيم – مثل همين انتخابي كه همين الان بحث اش را كردي( پشت به هانا مي كند و شروع به قدم زدن مي كند) حالا برگرديم به راز وجود. قديمي ترين راز روي زمين . بيا راه حل هايي كه براي حل اين مسئله ارائه شده مرور كنيم ( به مرتب كردن كتابها ادامه مي دهد . روي پله ي يك سمت نردبان ايستاده و به هانا اشاره مي كند تا بعضي از كتاب ها را به او بدهد و آنها را در قفسه مي چيند . در جاليكه صحبت مي كنند هانا از پايه ديگر نردبان بالاتر و بالاتر مي رود) ديدگاه افلاطون در خصوص اين مسئله چه بود؟

هانا(ضمن دادن كتابي به مارتين با لحني نامطمئن) جهان چيزي غير از مثل نيست .مثالي از قلمرو واقعيت ها.

مارتين: و فيثاغورث ؟

 هانا: رياضيات . از نظر او جهان چيزي غير از رياضيات نيست.

مارتين: دكارت؟

هانا: cogito ergo sum . جهان حاصل تفكر ما است.

مارتين: كانت؟

هانا : جهان حاصل سازه ي روحي ماست.

مارتين : نيچه؟

هانا: اراده معطوف به قدرت . بازي قدرت و هرج و مرج .

مارتين: هوسرل؟

هانا: جهان فنومني از وجود ماست .

مارتين( آرام تر شده) خارق العاده .( از نردبان پايين مي آيد و به هانا كمك مي كند تا پايين بيايد) و البته آنچه كه همه آنها از درك اش عاجز بوده اند رمز بنيادي است . ( تاكيد مي كند) رمز بنيادي...اينكه چيزي...وجود دارد.نه اينكه چيزي نباشد. (تاكيد مي كند) اينكه جهان وجود دارد.( در حاليكه كلمه " وجود" را روي تخته سياه مي نويسد) و جود همان شرط اوليه موجود شدن است. ( مارتين لامپ را خاموش مي كند. تاريكي و سكوت . صدايي جز صداي سوختن چوب و تيك تاك ساعت بگوش نمي رسد. ) بدون نور ... قادر به ديدن نيستيم.( لامپ را روشن مي كند)

هانا:بدون نور قادر به ديدن نيستيم. بدون وجود موجود نمي تواند

مارتين: () و اينجاست كه مسئله زمان وارد مي شود. هر موجودي ، هر وجودي و هريك از ما موقتي هستيم. ما عين زمان ايم.همه ما از هستي به سوي نيستي مي رويم.

هانا: همه رفتني هستيم.

مارتين:قطعا"...قطعا"...

هانا: بايد ...بايد با... رفتن مواجه شويم. با نيستي.(ضربه) با مرگ.

مارتين: رهسپار مقصد مرگ ايم. پس لاجرم مسئوليت زندگي بر دوش ماست. وجز خودت كس ديگري مسئول زندگي تو نيست.حالا

هانا: اگر بداني كه زندگي ات لاجرم ... روزي محكوم به نيستي است

مارتين: اگر زندگي ات به مثابه وجود – رو به سوي مرگ دارد ، آنگاه قادري از ميان احتمالات بيشمار يكي را برگزيني.

هانا: بايد اينكار را كرد

مارتين : تنها و تنها در اين صورت است كه زندگي ات معنا خواهد داشت. آنگاه مي شود گفت به زندگي ات و جهان پيرامونت ارزش قائلي.

هانا :به اين ترتيب مفهوم زندگي راستين پذيرش مسئوليت است.پذيرش مسئوليت اعمال..

مارتين:  (با خنده) و جاودانه شدن

 

مارتين آرامتر شده و با انرژي باز يافته حرف مي زند و دستهايش را در فضا حركت مي دهد. هانا كلاهش را روي سرش مي گذارد .مارتين كمك مي كند تا هانا كت اش را بپوشد. كت به چوب هاي اسكي گير مي كند . چوب ها مي افتند و اينبار به سر مارتين و هانا اصابت مي كنند . آن دو در حال خنده با يك دست چوبها را از روي زمين برمي دارند و با دست ديگر جاي ضربه چوب را مي مالند. بالاخره چوبها را به ديوار تكيه مي دهند.

هانا: (كلاهش را مرتب مي كند) پرفسور هايدگر...تز دكتري من...من...در باره مفهوم....عشق از نظر سنت آگوستين است. آيا...ايا سوپروايزري من را قبول مي كنيد...

( صحنه تاريك مي شود. صداي تيك تاك ساعت. موسيقي كلازمر)

صحنه سوم: اتاق زير شيرواني هانا

از خارج اتاق نور رعد و برق و سر و صداي باد به گوش مي رسد.

پل چشم به صفحه شطرنج دوخته است. هانا مي كوشد موش را از سوراخ توي ديوار بيرون بكشد.آنا در حال درست كردن چاي است.

هانا : نمي دانم چه اتفاقي افتاده. امروز اصلا" از لانه اش بيرون نيامده.

پل: ( عميقا" در انديشه حركت بعدي شطرنج)هانا...خواهش مي كنم بس كن. يه موش كه ارزش اين حرفارو نداره.

آنا : ( چاي مي ريزد) ميدوني چيه ؟ از نظر تو اون يه موشه .اما آنا به اين كار عادت كرده . هانا مي گفتي تو انبار چاي پدر بزرگت  يه موش بود كه ازش مواظبت مي كردي ...راستي اسمش چي بود...مارزيپان ادكت ... اينطور نيست؟

هانا ( سرش را به علامت تائيد تكان مي دهد و بعد مهره اي را روي صفحه شطرنج حركت مي دهد) كلاه من كجاست؟

پل : ( جرعه اي از چاي را مي نوشد) مي خواي بري بيرون؟ شرشر بارون را نمي بيني؟ مثل اينكه آسمان سوراخ شده.

صداي رعد و برق و ريزش باران. اتاق مملو از رقص نور و موزيك (ديورتيمنتوي بارتوك) . سايه ي برگ درختان روي آنها مي افتد.صحنه اي رويايي و سورئال همچون فضای قصه های شاه پريان .تعليق فضا. در بك گراند صحنه آنا و پل در آغوش يكديگر مي رقصند.

هانا: ( با لحني قصه گو) و بعد كوتوله نگاهي به چاله پرآب انداخت و مي دونيد چي ديد؟

آنا : (در حال رقص) رنگين كمان؟ ابرها؟

پل : درختان؟ برگها؟

هانا : خودش را ديد.

پل : و از آنچه ديد خوشش آمد؟

هانا : ( سرش را تكان مي دهد)

آنا: و بعد چه اتفاقي افتاد؟

هانا: روزها ، ماهها و سالها از پي هم سپري شدند تا آنكه شبي چشمه چشم آسمان تركيد و جنگل را توفان درنورديد.

پل: هي، چه بر سر كوتوله آمد؟

هانا: كوتوله نگاهي به رنگين كمان انداخت و گفت" اي رنگين كمان مهربان مرا با خودت مي بري؟" (ضربه) اما پاسخ رنگين كمان "نه" بود.

آنا: رنگين كمان گفت "نه"؟

پل: حالا چرا رنگين كمان اهميتي به او نداد؟

هانا: "آه عزيزم چه بيني گنده اي داري . تو كي هستي؟

(پل و آنا به رقص شان خاتمه مي دهند)

پل: و درختها چي؟ اونها هم كوتوله رو قبول نكردن؟

هانا: كوتوله نگاهي به درختها انداخت . درختها هم نگاهي به كوتوله انداختند...و گفتند" عجب بيني بزرگي داري. تو كي هستي؟"كوتوله روي چاله پر آب خم شد و بینی گنده اش توی آب فرو رفت . شلاپ ....شلاپ... قطرات باران بر آیینه چشمانش پاشید و در دریای اشگهایش گم شد. هنوز هم قادر به دیدن خودش ...و آسمان خاکستری بود که از میان آب چاله به او خیره شده بود. ... کوتوله خیزی برداشت و از زمین جدا شد . از میان برگها و شاخه ها اوج گرفت و بالاتر رفت از رنگین کمان فراتر گذشت . اوج گرفت و اوج گرفت . ناگهان صدای تندری به گوشش خورد . نوری اندامش را به کام کشید . روی ابرها ولو شد . رو به ابرها کرد و گفت :ای ابرها مرا با خود می برید؟ ابرها بال به بال هم سائیدند و گفتندما تورا نمی شناسیم"

ریزش برگ درختان و صدای موسیقی متوقف شد .

 

                                                                                                      ادامه دارد...