هنر عشق/کیمیا در اغماء
هنر عشـق
ميشل تي.فولي
مترجم :آیدا
[صحنه : گالري هنر ] پرده بالا مي رود. روي صحنه دونالد پشت ميز قمار نشسته و گوشي هايِ مخصوصِ راهنمائي بازديد كنندگان را به آنها مي دهد. جوانكي خجالتي وارد مي شود، گوشي راهنما را از دونالد مي گيرد، ضمن بكار انداختن آن شروع به تماشاي آثار هنري مي كند. صدايي آرام و گوشنواز از بلندگو به گوش مي رسد.
صدا: به نمايشگاه ما خوش آمديد. عنوان اين نمايشگاه، "پست مدرنيسم: جرياني پايا يا ميرا؟" است. اين نمايشگاه با كمك و مساعدت ماليِ سانتوري ليكور و هاستلر مگزين بر پا شده است. اولين اثر اين نمايشگاه، "رنج سنجاب مصلوب" كار "كروگرهاس" است. اما لازم نيست وقتِتان را با تماشاي اين اثر هدر بدهيد. به جاي آن، به كسي كه هم اينك وارد سالن شد نظري بياندازيد. [زن جوان جذابي وارد مي شود و شروع به تماشاي آثار هنري مي كند]
صدا: حالا قبول كنيد كه هيچيك از شما اينجا نيامديد كه عصر روز جمعه تان را صرفاً به خاطر تماشاي آثار هنري پست ـ مدرنيستي ضايع كنيد. همه شما آمده ايد تا زنان را ملاقات كنيد و گوشه دنج پست مدرنيستي گير بياوريد. همه از اين موضوع مطلعيم، شما و من ... راستي دونالد، جالبتر از همه اينكه كه حتي اين جوانك خجولي كه همين الان گوشي را ازت گرفت، مي دونه قضيه چيه. [دونالد چشمكي به جوانك مي زند و سقلمه اي به پهلوش مي زند]
صدا: حالا لازم نيست بترسي، من اينجام تا بهت كمك كنم. يه نگاهي به اين لعبت لوند بنداز. خوشگله مگه نه؟ ببين ... نگران هيچي نباش. بهت ميگم چي بگي و چيكار كني. آروم برو و بايست پشت سرش و به اوني كه نگاه مي كنه نگاه كن، برو... اونچه را كه گفتم بكن. . . [جوانك مي رود و كنار زن مي ايستد]
صدا: حالا، حالت جذابي به صدات بده و بگو، "فوق العادُس مگه نه؟ عجب
طنز گزنده اي ... ببين چطوري تونسته مرز فورماليسمو بسط بده و به اين درجه از تأثيرگذاري برسه" جوانك: حالا معني اين حرف يعني چه؟ [زن جوان برمي گردد و با تبسم نگاهي به جوانك مي اندازد]
صدا: نه مرتيكه خرفت، اونچه رو كه بهت گفتم تكرار كن.
جوانك: آها ...، ف ... فوق العادُس مگه نه؟ ببين چطوري تونسته فوماليسمو بسط بده و به ... آها ...، به ... به ....
صدا: به اين تأثيرگذاري برسه. عجب طنزگزنده اي.
جوانك: به اين تأثيرگذاري برسه، عجب طنز گوزويي!
صدا: طنز گزنده اي!
جوانك: منظورم اينه كه طنز گزندهاي.[زن جوان نظري سرد و تحقيرآميز به جوانك مي اندازد و با ناراحتي دور مي شود. جوانك بي اعتنا شانه بالا مي اندازد و شروع به قدم زدن ميكند]
صدا: تو كه نمي خواي به اين راحتي دست از سرش برداري، مگه نه؟ برگرد اونجا، آها ببين ... زنه داره به اون مجسمه مزخرفي كه گوتزل ساخته نگاه مي كنه، عالي شد، برو تو هم تماشاش كن. زياد نزديك نشو. ما كه نمي خواهيم بترسونيمش. [جوانك آروم به طرف زن جوان مي رود]
صدا: حالا تكرار كن "شهوت روح از اين مجسمه فوران مي كند. موافقي؟
" جوانك: اه ... ولش كن!
زن: كاملاً موافقم.
جوانك: چي؟
زن: باهات موافقم. "اَه ... ولش كن! " اين ابله داشته به چي فكر مي كرده؟
جوانك: آه ... غافلگيرم كردي. راستش من اصلاً از اينجور هنرها چيزي سردر نمي آرم.
صدا: اين حرفا رو نزن، اين روش تور كردن زنا نيست، تو بايستي باوقار و عاقل جلوه كني.
زن: قبلاً داشتي شوخي مي كردي مگه نه؟ اون مزخرفات كه در مورد بسط فرماليسم و طنز گزنده سر هم كردي؟
جوانك: آه درسته. داشتم شوخي مي كردم.
زن: مطمئن نبودم. مي دوني كه چقدر ازاينابلههاييكهفكرميكنندخودنماييشون جذابه، دور بر آدم ميپلكند؟
جوانك: من نمي تونم با اينجور آدما كنار بيام. فكر مي كنم تقصير از منه كه نمي تونم از اين چيزا سردر بيارم.
صدا: آه، فراموش كن، كاملاً فراموش كن. اگه فكر مي كني صداقت كارسازه ...
جوانك: [داد ميزند] نمي خوام كارسازي كنم. فقط مي خوام با يه آدم درست حسابي آشنا بشم! [سكوت]
زن: خب، فكر مي كنم همه چي روبراهه. اما به نظرم نبايد همين حالا همه تصميمامونو بگيريم. اينطور نيست؟
جوانك: متوجه نمي شم. [هدفون را از گوشش برمي دارد و آنرا را به دونالد برمي گرداند.]
جوانك: [رو به دونالد] لازمش ندارم . [ بطرف زن جوان مي رود]
زن: كار خوبي كردي، نمي دونم چرا مردم هنوز هيچي نشده اونارو امانت ميگيرند.[مرد جوان ديگري وارد ميشود. هدستي از دونالد ميگيرد و شروع به تماشايِ آثار هنري مي كند]
جوانك: فكر مي كردم مي تونه بهم كمك كنه. چيز زيادي در مورد هنر نميدونم.
زن: اما من خيلي ميدونم. اينقدر ميدونم كه اينها همه مزخرفند. بيا ميخوام هنر واقعي رو نشونت بدم. [دست جوانك را ميگيرد و هر دو خارج مـيشوند. وقتي مرد جوان دومي هدفون رابكار مي اندازد مجدداً صداي ضبط شده به گوش مي رسد]
صدا: به نمايشگاه ما خوش آمديد. عنوان اين نمايشگاه "پست مدرنيسم: جرياني پايا ياميرا؟ " است اما لازم نيست وقت تان را با تماشاي اين آثار باصطلاح هنري هدر بدهيد به جاي آن ، به خانومي كه هم اينك وارد سالن شد نظري بياندازيد! [زن جوان ديگري وارد ميشود. مرد جواني كه هدستي بر گوشها دارد، بر روي دونالد لبخند مي زند و دونالد متقابلاً بر روي مرد جوان لبخند مي زند. تاريكي]
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
من گنگ خواب دیده و
خلقی تمام ، کر
من عاجزم زگفتن و
خلق از شنیدنش.
کیمیا در اغماء
داشتم بازی میکردم با محمد. در باغ شجر خانهمان که پایم لیز خورد و به زمین غلتیدم.. ابتدا چشمانم سیاهی رفت و بعد حتتا صدای فریاد محمد را هم نمیشنیدم. فکر کردم شب عید است و دقایقی دیگر سال تحویل خواهد شد. من با همهی نادانی و خردیام میدانستم که تحویل سال لحظهیِ شادی بزرگی است، و تو چگونه فکر نکردی پدر، با آنهمه دانشات، که عشق شادی بزرگی است... که عشق تحویل نخواهد شد الا به رضایت دل... و تو چگونه گمان کردی که دل تنها از آن شمس توست و رضایت دل من را به هیچ گرفتی...پدر!پدر! بعدِ آنکه مرا به شمس بخشیدی نور را از من گرفتی و من به قصد یافتن عشق در آب شدم چون برهمنان و تا هشت ماه چندان ریاضت کشیدم که خدای فرمود از آب درآی و به نزد من آی! پدر... از آب در آمدم و و بیمار شدم... چندان نپایید که مردم. مرا با همهیِ قبیلهیِ زنانهام سوزاندند و خاکسترم را بر باد دادند.
در سفرم بر بال باد به سویِ خوی وارد رحم زنی شدم بغایت زیبا و من حمل شدم نه ماه و زاده شدم به نیمه شبی که قرص ماه کامل بود . پدر کتابی را به تفال گشود و خواند... بلند خواند طوری که همهیِ حاضران شنیدند:
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینام
چندان نگذشت که قد کشیدم . با همسالان به قصد تفرج به باغی شدیم که برجی در میانه قد برافراشته بود مزین به کلههای قوچان! ستون استخوانها و دهنها ، هیچکدام برنیامده به شکایت در طول سالها. در آن میان کاسهیِ سر آهویی نیز فروشده در ماسهیِ انتظار ابدی با چشمخانههایِ تهی ، به جهان اطراف دیده درانده بود.
با هراسی ناشناس سربرگرداندم، دخترکان همراهام را گفتم از استخوانهای سرِ ما برجِ شکوه کدامین مرد سربرخواهد کشید؟ ناگاه شوق رقص چون تابش خورشیدی درخشان جانم را به آتش کشید. دست افشان بر گور مردی پای میکوبیدم که روزی مرا به خفت جفت خود ساخت و مرا که جای ِ نوهاش بودم چندان آزرد که بیش از هشت ماه نپاییدم به این جهان که عشق در آن هیچگاه معنی نشد.
میدانی چرا پدر ؟ از آن رو که ما هماره در آستانهیِ فصلی سرد میایستیم، سرگردان در جهان به انتظار کشف! میدانی پدر !... این درست که عشق مردم آفتاب است ، همان شمسی که معشوق تو بود ، اما من بی او زمینی بی گیاه بودم! پدر هرکسی اویی دارد که آب ِ آخرین انزوا در لباناش به خواب میرود و سرود سبز جرقههای ِ بهار از اعماق جاناش به گوش میرسد. « اویِ من » پدر جان شویِ من نبود، اویِ من عشق من بود که بر پوستام دست میسود و در سپیده دم به نخستین چشم گشودنی به زندگیام باز میگرداند. پدر میخواهم فریاد بزنم و بگویم : ای دخترکان سیهپوش شهرِ من! اینک در رویاهاتان تصویر عشقی زنده میشود که تاریخ پرشکوه نیاکانمان موعظه میکند، آن عشق چیزی نیست جز طلبیدن به نیازی و فروختن به نیازی دیگر!... عشق عطر دورترین غنچه است که میباید عسل شود...
شنیدم مادر گفت: قدری عسل بیاورید... درد پیچ خوردگی را میکاهد! چشم گشودم محمد بالایِ سرم بود ، به مهربانی و نگرانی مرا مینگریست، گویی همهیِ شب پیسوزِ چشماناش به حیرانی سوخته بود...
حس کردم صبحام! ایستاده میان دو افق! و نیمهیِ روح جدا شدهام در انتظار وصل! من در اغماء نبودم!....