سفارش پیتزا
سفارش پيتزا
آیدا
اولين طرح كارتر
سفارش پیتزا
شخصيتهاي نمايش:
جيمي كارتر
صدايي از پيتزا فروشي
شوهر
زن
زوجي در خانه سفارش پيتزا ميدهند.
صدا: الو، پيتزافروشي، ميتونم كمكتون كنم .
شوهر: بله، اگه ممكن ِ يك پيتزاي بزرگ ميخواستيم.
صدا: حتماً، چه پيتزايي ميخواستيد؟
شوهر: پپروني
زن: نه.
شوهر: يك لحظه گوشي. (به طرف زن) چي؟
خانم: پپروني نميخوام.
شوهر: هميشه پپروني سفارش ميداديم.
زن: ميدونم ولي حالم ازش بهم ميخوره.
صدا: الو؟
شوهر: لطفا يك لحظه صبر كنيد، حالا چي ميخواي؟
زن: بلك اليو
شوهر: از بلك اليو متنفرم.
زن: من هم از پپروني متنفرم
شوهر: بلك اليو نميگيريم.
زن: ميخواي حرف، حرف خودت باشه
صدا: ببخشيد.
شوهر: هنوز بحثمون تمام نشده
صدا: متوجهم، ما نمايندة مخصوصي براي حل دعوا و مرافعههاي امثال شما هارو داريم، اجازه بديد وصل كنم.
خانم: چكار ميكنه؟
صدا: وانمود ميكنه كه كسي ديگهاي ، نميدونم كه كي ...
كارتر: سلام، من جيمي كارتر هستم، ميدونم كه شما مشكلي داريد.
شوهر: آقاي رئيسجمهور
كارتر: درسته، فقط به من بگيد كه هر كدومتون چه چيزي ميخواهيد
شوهر: (به زنش) جيمي كارترِ (به كارتر): خوب، ما مي خواستيم پيتزا سفارش بديم، هميشه پپروني سفارش ميداديم، ولي زن بنده بر خلاف هميشه زيتون سياه ميخواد. آقاي رئيسجمهور من از زيتون سياه متنفرم.
كارتر: به نظرم متوجه شدمو زنتو به عهدة من بگذار.
شوهر: ايشون ميخوان با شما حرف بزنند.
خانم: سلام
كارتر: مادام، من با شوهرتون صحبت كردم. حالا متوجه شدم كه شما از پپروني خسته شديد و يك چيز متفاوتي را ميخواهيد،
خانم: بله، درسته، چطوري فهميديد؟
كارتر: شما بايد قبول كنيد گاهي اوقات دربارة بعضي مسائل به من گله و شكايت ميكنيد، حالا فكر ميكنم، چيزي كه تو ذهن هركدومتونِ اينكه شما واقعاً گرسنه نيستيد، درسته؟
خانم: نه فكر نميكنم.
كارتر: خوب، هميشه براي هر كسي از اين مسائل جزئي و كوچك اتفاق ميافته و شما به اين مسأله واقفيد و ببینيد من چي ميگم؟
خانم: بله آقا، اما ما براي امشب يك چيز عالي ميخواستيم.
كارتر: پيشنهاد ميكنم كه شما دو تا پيتزا بخريد، براي هر كدام يك پيتزاي عالي.
خانم: ما توان مالي دو پيتزارو نداريم.
كارتر: مهم نيست، پيتزاي دوميرو نصف قيمت حساب ميكنيم.
خانم: ميتونيد بدون دريافت كوپن اينكار رو انجام بديد.
كارتر: من رئيسجمهور ايالات متحده بودم، بله، به نظرم بتونم ترتيبشو بدم.
خانم: اينطوري عالي ميشه.
كارتر: خوب، با ماليات كل حسابتون مياد 15 دلارو 67 سنت ، ميدونيد كه به هيچ وجه چك قبول نميكنيم. درستِ؟
خانم: متشكرم آقاي رئيسجمهور
شوهر: اجازه ميدي يكبار ديگه با آقاي رئيسجمهور حرف بزنم؟ اگر شما سوالي نداريد، چرا شما در پيتزافروشي كار ميكنيد؟
كارتر: يك طرف قضيه كمك كردن به پروژة مردمي و بشريت است و نيز با حقوق ناچيز و گندي كه دارم و چون درآمد کمکی ديگهاي ندارم اينجا براي اينكه غذا رو مجاني بخورم كار ميكنم.
شوهر: به نظرم متوجه شدم. نظرتان در مورد كرة شمالي چيه؟
كارتر: موضوع کره شمالی خارج از بحث ماست. ما نميتوانيم از اين شاخه به آن شاخه بپريم، من بايد برم.
شوهر: بله، متشكرم آقاي رئيسجمهور.
(چراغها خاموش می شوند )
دومين طرح كارتر
زمين بازي
شخصيتهاي نمايش :
كارتر
بچه اول
بچه دوم
در زمين بازي مدرسه، صداهايي از بچههاي در حال بازي به گوش ميرسد. بچه اول توپ كيكبال را به دومي مياندازد و بحث و جدلي بين آنها شروع ميشود.
1: تو بيروني
2: نه نيستم
1: اخراجي، من زدمت
2: رو من خطا كردي
1: درست همينجا زدمت
2: اما من روي بيس بودم
1: نه نبودي
2: بودم
1: درست اينجا بودي
2: آن طرف بودم
1: اگه روت خطا کردم چطوري متوجه شدي؟
2: ام ... از آنجايي كه تو هستي فهميدم
1: نهخير خودت
2: نه تو هستي
1: تويي!
(جر و بحث ادامه داره، .... صداي سوتي شنيده ميشود. كارتر وارد ميشود).
كارتر: بياييد اينجا و هر دويتان تمومش كنيد. تمومش كنيد.
2: شما كي هستيد؟
كارتر: من جيمي كارتر، راهنماي جديد زمينبازيتان هستم.
1: شما معمليد
2: اون براي معلمي خيلي پيره، حتماً سرايداره.
كارتر: من رئيسجمهور ايالات متحده بودم. (آنها باتعجب نگاه ميكنند) البته مدتها قبل رئيسجمهور بودم.
1: شبيه جورج بوش
كارتر: تقريباً من اواخر دهة هفتاد رئيسجمهور بودم.
2: اوو، اواخر دهة هفتاد. آيا مردمي هم آنجا بودند؟
كارتر: فقط كمي، ما هم اغلب دعوي ميكرديم. حالا، از شما ميخوام كه دعواتونو تمام كنيد و به من بگيد كه چه اتفاق افتاده.
2: من پشت خط بودم ولي اون ميگه كه تو بيرون بودي.
1: تو بيرون بودي
2: نهخير نبودم.
1: با توپ زدمت
كارتر: (حرفشان را قطع ميكند). من قضيه را فهميدم. شما كيكبال بازي ميكنيد و داوري براي قضاوت كردن نداريد.
هر دو: آره من هم حدس ميزدم.
كارتر: كيكبال شباهت زيادي با روابط خارجي دارد. ببنيد بچهها، وقتي كه شما نميدونيد چه كسي واقعاً راست ميگويد. دليلي براي خراب كردن بازيتان و مشاجره وجود ندارد اينكار شما فقط باعث فراهم آوردن احساسات قوي در مردمي كه بشدت عصبانيند ميشود. چطوره فراموشش كنيد و تمومش كنيد. خوب؟
هردو : بله، درسته
كارتر: خوب، حالا برگرديد سربازيتان
2: آقاي رئيسجمهور آيا آدمبزرگها هم مدالي بدست ميآرند.
كارتر: گاهي وقتها
2: آيا شما هم تابحال مدالي بدست آورديد.
كارتر: فقط يكبار در سال 1980. آنهم به خوبي از كار درنيامد.
1: قبلاً چيزهايي دربارة شما شنيدم. پدرم ميگويد، كه شما همة كشور را متحد كرده بوديد، نكرده بوديد؟
كارتر: نه خمینی همه رو متحد کرده بود.
(چراغها خاموش می شوند )
سومين طرح كارتر
پايان
شخصيتهاي نمايش:
كارتر
يكي از حضار
راهنما
اين اتفاق در بين حضار روي ميدهد. ما بحث و مشاجره راهنمايي را با يكي از حضار ميشنويم، تدريجاً صداي آنها بالاي ميرود و بوسيلة ساير شنوندگان براحتي شنيده ميشود و سپس آنها با صداي گوشخراش و بلندي وارد صحنه ميشوند.
راهنما: آقاي محترم، شما با من خواهيد آمد.
يكي از حضار: فراموش نشه كه (اين شخصيتهاي نمايش ميتوانند زن يا مرد باشند).
راهنما: من مجبورم پافشاري كنم.
يكي از حضار: نه
راهنما: شما بدون بليط نميتونيد اينجا بياييد.
يكي از حضار: من به بليط نياز ندارم .
راهنما: شما سر و صدا راهانداختيد، لطفاً حالا برويد.
يكي از حضار: نه! بايد از من خواهش كنيد.
(بحثي كه شروع شده به درگيري فيزيكي ميكشد و حضار براي اينكه بتوانند اين موضوع را دقيقاً ببينند بلند ميشوند. و جيمي كارتر وارد مي شود.)
كارتر: (ببخشيد آقاي محترم، ببخشيد من جيمي كارتر هستم و نميتونم با اين همه سر و صدايي كه هست كمكتان كنم. حالا، مطمئنم كه ميتونيد بدون درگيري و مشتزني به نتيجه برسيد. (آنها دوباره شروع به دعوا و مشتزني می کنند.) آهاي، من رئيسجمهور سابق هستم، بأيستيد.
(او تعدادي از او نارو كنار ميكشه، آنها تحت تأثير توانايي و قدرت اون قرار ميگيرند. شايد هم ميترسند).
كارتر: من شاخ کرگدن رو هم می شکنم. پس با من درنيافتيد. خوب، حالا به من بگيد اينجا چه خبره؟
راهنما: اين آقا فكر ميكنند كه بدون بليط ميتونند اينجا بيايند.
يكي از حضار: حالا آخرهاي نمايش، ميخواي چكار كني؟
كارتر: فكر ميكنم من قدرت حل كردن آنچه كه اين جا اتفاق افتاده را دارم. من گفتههاي هردوي شما را فهميدم به نظر من ما ميتونيم اين قضيهرو بدون هيچ خشونتي رفع كنيم. (به مرد) حالا شما بايد خيلي آرام و بيتعارف از اينجا برويد بيرون، ولي آنها هزينه وروديه شمارو ميخواهند زيرا هركس ديگهاي هم آنرا پرداخت ميكند و اين كار شما درسته.
يكي از حضار: ها بله؟ خوب اون ميخواد منو از اينجا بيرون كنه ولي من از اينجا بيرون نميرم. تا زمانيكه آخرين سطر گفته بشه، اينجا ميمونم. حالا شما چي فكر ميكنيد؟
كارتر: خوبِ
راهنما: خوب؟ چطور ميتونيد بهش اجازه بدين كه تا آخرين سطر اينجا بمونه.
كارتر: نادان، اين آخرين خطِ. (به حضار) بخاطر تشریف فرمایی تان متشكرم.
پایان