کس نخارد پشت من
كس نخارد پشت من
آنـار
شهريار گلواني
- الو خانم جيران، سلام، من ....
- سلام آقا، بفرماييد. حالتان چطوره؟
- خوبم، ممنون. شما خوبين؟ اگه ممكنه ميخواستم با آقاي مدير ملاقاتي داشته باشم؟
- نه متأسفانه. آقاي مدير جلسه دارن.
- ديروز هم كه زنگ زدم جلسه داشتن. فرموده بودين امروز زنگ بزنم.
- آره حق با شماست.
- به آقاي مدير اطلاع دادين كه ميخوام ببينمش؟
- پس چي آقا. مگه ميشه اطلاع ندم.
- خب چي فرمودن؟
- خيلي سلام رسوند، گفتن حتماً شمارو ميبينن!
- كي؟
- فردا بعد از ظهر زنگ بزنين، حتماً ترتيبي ميدم همديگهرو ملاقات كنين.
- خيلي ممنون...
- خواهش ميكنم وظيفهس ... روزتون بخير.
- روز شما خوش!
پاييز استانبول همچون بهارش زيباست. حتي زيباتر از بهار. هرچند شاخ و برگهاي نیم تنه ی پاييني درختان به زردي گرائيده و هر از چند گاهي برگ خزانزده ی طلايي رنگي از آن جدا شده و همچون شاهيني آرام، چرخ زنان به زمين سقوط ميكند اما نيمهی بالايي درختان هنوز سرسبزي و شادابي خود را حفظ كرده اند. گويي هر درخت پيراهني زرد با شالي سبز به بر كرده است. تنگه مملو از قايقهايي است كه از اين سوي ساحل به آن سو و بالعكس شناور هستند. ماهيگيران در ساحل صف كشيده و قلابهاي ماهيگيري خود را به دريا انداخته و منتظر شانس و اقبال خود هستند.
***
"مرسدس" سفيد رنگي با سر وصداي لاستيكي كه در نتيجه ترمز روي زمين كشيده ميشد در برابرم ايستاد، راننده صدايم كرد:
- سلام دوست عزيز ... شكر خدا موفق شدم ببينمت.
- سلام ... ببين كيه ... بيباك! ... عجب تصادفي !
- حالا كجا ميوري؟
- هتل "كنراد".
- چه خوب. منم ميروم آنطرفها... بيا بالا ... تو راه حرفامونو ميزنيم.
نشستم كنارش. كمربند ايمني را بستم.
- حالت چطوره دوست عزيز، از ديدنت واقعاً خوشحالم. اتفاقاتي كه در آذربايجان ميافتد خيلي ناراحتم كرده... حالا اوضاع آن طرفها چطوريه؟
- اوضاع در آذربايجان ...
- ميدونم عزيزم... خيلي خوب ميدونم... اينها همهش ترفندهاي امپرياليسم آمريكاست! ميداني كه سرمايههاي بزرگ ميخواهند نظم خودشان را بر دنيا حاكم كنند. امپرياليسم آمريكا در تلاش است نفت آذربايجان را تحت كنترل خود در آورد. آره دوست عزيز ... بگذريم شهر محبوب من باكو در چه وضعيه؟
- باكو حالا ...
- ميدونم عزيزم ... خيلي خوب در جريانم. باكو ديگر آن باكوي دوستداشتني سابق نيست يادت مياد كنار ساحل كباب ماهي ميخورديم... يه قدري در "ودكا" افراط كرده بوديم ... يادم نيست چند سال پيش بود ...
- ده سال. ميدوني حالا تو قرهباغ ...
- آره دوست عزيز ... از اتفاقاتي كه در قرهباغ افتاده خيلي ناراحتم. امپراياليسم آمريكا دنيا را زير و زبر ميكند. متأسفانه تركيه هم گرفتار چنبر آمريكاست. اما باور كن دوست عزيز ... اگر سنگي به پاي آذربايجان بخوره انگاري كه به قلب من خورده ...
- خيلي ممنون. اين حملات ارمنيها...
- ميدونم. همه شو ميدونم. اما ارمنيها كه گناهي ندارن ... امپرياليسم آمريكا آنها را شير كرده و جلو فرستاده و بخاطر منافع خودش حاضره دنيارو به آتيش بكشه. مگر در كره اين اتفاقات نيافتاد در ويتنام هم همينطور ... در افغانستان هم همينطور...
- در افقانستان كه روسها اول تجاوز را شروع كردند.
- نه دوست عزيز... اشتباه نكن ... اينها همش بازيهاي امپرياليست هاست. همونا بودن كه روسها را شير كردن و جلو فرستادن تا اتحاد شوروي تصفيف بشه و آمريكا بتونه بعنوان تنها ابرقدرت جهان بر سرنوشت ملل حاكم بشه. شما آذريها هم خيلي گناهكاريد. شما بجاي تكيه بر ناسيوناليسم، پان تركيسم و نژاد و اينجور چيزها بايد به انترناسيوليسم پرولتاري ميپيوستيد. بقول مائو ...
- هفتاد سال به انترناليسم پرولتاري چنگ زديم در نتيجه بيست درصد خاك كشورمان اشغال شد. در سراسر جهان كسي به ياريمان نشتافت.
- نه دوست عزيز... آنطوري كه ادعا ميكني نيست. لازم است همة پرولترهاي جهان پشت و پناه همديگر باشند. بقول كيم ايل سونگ ...
- اين "مرسدس" راكي خريدي؟ تا آنجا كه يادمه ماشيني قبليات مرسدس نبود؟
- اينو امسال خريدم. ماشين قبليام "رنو" بود. اين خيلي بهتره مگه نه؟
- خيلي عاليه.
- آره. كاپيتاليسم از اين وسايل خيره كننده خيلي داره. هتلهاي لوكس. ماشينهاي شيك. مغازههاي مملو از كالا و وسايل. اما همهش دروغه ... همهش براي فريب دادن مردمه. پشت پرده چيزي نيست غير از قانون جنگل و استثمار ... متأسفانه شما هم همين راه را انتخاب كرديد...
- ماهنوز چيزي را انتخاب نكردهايم... راستش را بخواهي هنوز امكانش را پيدا نكردهايم چون در واقع درگير يك جنگ خاموش هستيم ...
- آره، ميدونم، بااوضاع آذربايجان كاملاً آشنا هستم. قرهباغ در جنوب ارمنستان است يا در شمال آن؟
- قره باغ در ارمنستان نيست. در آذربايجان است.
- درسته ... درسته اما وقتي كمونيسم در سراسر جهان حاكم بشه همة مرزها از بين خواهد رفت، اونوقت، آذربايجان، ارمنستان، قرهباغ متحد ميشوند و تفاوت بين ملل از ميان خواهد رفت و ريشة كاپيتاليسم خشك خواهد شد. حتماً خواندهاي كه ماركس در مارس 1848 چه گفته؟
- راستش را بخواهي آنچه ماركس در مارس آن سال گفته يادم نيست اما خوب خاطرم است كه در ماه مارس همين سال هزاران ترك آذري از خانه و كاشانهشان رانده شدند و در سرماي جانسوز كوهها يخ زدند و محو گرديدند ... و شما چپ گرايان، نوادههاي ماركس ككتان هم نگزيد ...
- حق با تست ... حق با تست برادر. اما ميدوني موضوع از چه قراره؟ در آمريكاي جنوبي و آفريقا هر روز هزاران انسان مورد ستم و استثمار واقع ميشوند و از بين ميروند. اگر ما تأكيد عمده و اساسي خود را بر آذربايجان قرار دهيم و وقايع و اتفاقات آن را عمده كنيم آن وقت به دامان ناسيوناليسم كور، پان تركيسم و فاشيسم در خواهيم غلتيد.
- عجب حكايتي است. دفاع از انسانهاي معصوم و بيگناه و محكوم كردن قتل زنان و كودكان و مردان فاشيسم است اما كشتار انسانها و بيگناهان فاشيسم نيست؟
- حق با تست. حق با تست. عصبي نشو. واقعيت اينه كه در اين زمينه هم حرفهاي زيادي براي گفتن داريم. اما بنظر من بهترين كار گوش كردن به حرفهاي تست. چون تو از همه بيشتر در بطن وقايع هستي. ما در روزنامهمان "فروغ" يك ستون به تو ميدهيم تا نظرات خودت را بنويسي. نظرت چيه؟
- هر روز نميتوانم ... اما هر هفته يك مطلب مينويسم ...
- نه ! نه! هفتهاي يك مقاله به جايي نميرسه... هر روز يك مقاله ... بايد سريع كار كرد... اصلاً از همين امروز شروع ميكنيم. فردا مقاله را ازت تحويل ميگيرم و پس فردا چاپ ميكنيم. ضمنا" در چهار پنج كانال برنامه اجرا ميكنيم...
- چهار پنج كانال زياده ... همين يك كانال كافيه.
- نه! نه! بايد حداقل در چهار پنج كانال ظاهر بشي. اصلاً نگران اين چيزها نباش... من خودم ترتيب كارها را ميدهم. در همة كانالها دوستان سابقم كار ميكنند. خب اعتراضي كه نداري؟
- نه خيلي خوبه... حقايق زيادي بايد گفته بشه... بالاخره بايد از يه جايي شروع كرد.
- راست ميگي. بايد از يه جايي شروع كرد. فردا شروع ميكنيم. راستي يه دقيقه صبر كن. اي خدا پاك يادم رفته بود. فردا پرواز دارم. باهاس برم آمريكا. فلوريدا. در ساحل ميامي حتماً بايد در يه گردهمآيي شركت كنم. موضوعش "سقوط امپرياليسم، عروج كمونيسم" ه ،از اونجا هم بايد با هواپيما برم سوئد. تو ژنو بايد در سمپوزيوم "كاپيتاليسم در حال احتضار" شركت كنم بعد هم بايد به جزاير باهاما پرواز كنم و در كنفرانس "آخرين نفسهاي كاپيتاليسم" حاضر بشم، بعد از آن ديگه كاري ندارم و به كشور برميگردم. روز چهارشنبه باهات تماس ميگيرم. شماره تلفنات را بده به من ... خيلي خوب... راستي تو هتل "كنراد" چيكار داري؟
- قرار ملاقات دارم با حاجي ذاكر بيگ!
- چي؟ با او مرتيكه خرفت! تو با اون امام جماعت محل چكار داري؟ ميدوني كه يك آدم متعصب مذهبييه؟ يك مرتجع تحتالحمايه سيا. با پول كشورهاي غربي روزنامه "مام مهين" را انتشار ميده. تازه خودش هم يه سرمايهدار گندهس. توليد كنندة صابونهاي "حاجي ذاكر". تو كارخانههايش علاوه بر اينكه هزاران كارگر بدبخت را استثمار ميكند، افكارشان را هم با اعتقادات عقب ماندهش مسموم ميكنه و فريبشون ميده. اي داد و بيداد... تو از كجا ميشناسيش؟
- تو باكو باهاش آشنا شدم. قرار گذاشتيم با هم يك فيلم تهيه كنيم.
- حالا هم داره فيلم تهيه ميكنه اين فريبكار. ميدوني همة گفتهها و اعمال اين آدم فريب و دروغ و نيرنگه. هر ساعت روز باهاش روبرو بشي ميگه «ببخشين وقت نمازمه» راهشو ميگيره و در ميره. نميگم باهاش ملاقات نكن اما بهش اعتماد نكن. اصلاً اعتماد نكن. آها اينهم هتل تو. رسيديم. بسلامت.
- پس قررامون چهارشنبه شد. درسته؟
- ها؟ چهارشنبه؟ آره چهارشنبه ... حتماً ميبينمت. خداحافظ
- بسلامت.
از ماشين پياده شدم. "مرسدس" در چشم بهمزني ناپديد شد. با خود انديشيدم: «كمونيستي انديشيدن و كاپيتاليستي عمل كردن» چندان هم بد نيست.
حاجي ذاكر در مقابل در هتل ايستاده بود و برايم دست تكان ميداد. گروهي در برابر هتل "كنراد" جمع شده بودند. مردان فراگ پوش با لباسهاي گرانقيمت بهمراه زنان دكلته پوش كه پوشش بسيار كمي داشتند. جواهرات، انگشتريها، گردنبندها، دستبندها و گوشوارههاي زنان چشمها را خيره ميكرد. بوي عطر ملايمي اطراف را پر كرده بود. غير از حاجيذاكر همه گیلاس مشروب دستشان بود.
- خوش آمديد... صفا آورديد، حالت چطوره؟
گارسون با نوشيدني در دست بطرف ما آمد.
حاجيذاكر گفت: ميدوني كه من مشروب نميخورم. راستي اوني كه شما را با "مرسدس" به اينجا آورد "انقلابی بیباک" نبود؟
- آره خودش بود.
- آخه عزيزم تو با اون نوكر مسكو چه كار داري؟ ميدوني كه مأمور KGB است. با پول روسها روزنامه "ايشيق" را منتشر ميكند. همة نوشتههايش دروغه- همهاش كلكه – اصلاً اون مرتيكه رو ولش كن، اوضاع آذربايجان چطوره؟
- آذربايجان ...
- ميدونم عزيزم، وقتي شماها رو ميبينم دلم ميشه يه كاسه خون، يادت مياد يه سال پيش كه به باكو اومده بودم با دولت مذاكراتي كردم و به اونا گفتم: ميتونم خيابانهاي باكو را با صابون سنگفرش كنم.
- نه بابا ... باكو شهري است كه باران خيلي زياد ميبارد. اونوقت همه سنگفرشهاي خيابانها را ميشوید و به دريا ميریزد.
- عزيزم ... شوخي نكن... خيلي آدم سرزندهاي هستي. منظورم اين بود كه اگه ميتونستم تو باكو كارخانه صابون سازي راه بياندازم خيلي جالب ميشد. البته با دولت قبلي مذاكراتي كرده بودم اما تغيير دولت باعث شد مذاكرات نيمه تمام رها بشه. راستي با وزير تجارت فعلي آشنايي داري؟
- نه.
- چه بد. فكر ميكردم ميتوني در اينكار كمكم كني. معذرت ميخوام. اوضاع آذربايجان را خيلي بد ديدم. آخه اينها چه جور مسلمونايي هستن، نماز نميخونن، روزه نميگيرن، زنا هم لخت و پتي هستن.
نگاهي به اطراف انداختم.
- ولي زناي اينجا هم پوشش آن چناني ندارند.
- آي آقا. اين مملكت از دست رفت. ذليل شد. خداوند اين لائيكها را لعنت كند. اين زنارو كه ميبيني نيمه لختن ،نتيجة همون لائيك بودن حكومته. ميبيني مردا چطور عاشقانه و شهواني نگاهشون ميكنن. اين گناه خيلي بزرگيه. اگه يه مرد نامحرم به حريم ديگران اينجوري نگاه كنه، گناه بزرگي مرتكب ميشه. خب منم یه مردم. اما اصلاً سرمو بالا گرفتم تا نگاهي به اونا بكنم؟ نه! چرا چون مسلمانم. چرا عجله بكنم؟ مگر در بهشت حوريهاي زيبا از هر نژاد و مليت در خدمت ما نخواهند بود؟
- آره، همينطوره كه ميگين.
- بله كه اينطوره. به نظر من راه دو تا بيشتر نيست. يا تمام قوانين و فرامين اسلام را مثل نماز- روزه- حج و حجاب قبول و اطاعت ميكني و يا قبول نميكني. اما باهاس آشكار و روشن بگي كه من روسام- روميام- ارمنيام. حالا كه حرف ارمنيها شد تا يادم نرفته بگم كه وزير تجارت ارمنستان اومده بود اينجا. توافقات خوبي انجام داديم. تو ايروان كارخانه معظم صابونسازي تأسيس ميكنيم. ميخوام حاليشون كنم كه با چشمهاي كور شدهشون ببينن كه باز به ما مسلمانا محتاجن. هر چقدر حمام بكنن و خودشونو بشورن باز هم نجس باقي ميمونن. مسلمان اگه با يه قالب صابون هر يه ماه خودشو يه بار بشوره، كافر بايد ده قالب صابون مصرف كنه. كافر چرك و كثافتش بيشتره. واسه همينه كه كارخانهاي كه در ايروان تأسيس ميكنيم بايد ده برابر بزرگتر از كارخانههاي ديگر باشه. متأسفانه نتونستيم تو باكو كارخانهاي تأسيس كنيم. نظر تو چيه؟ اين دولت خيلي سركار ميمونه؟
- نميونم راستش من از صابون و تجارت زياد سردر نميآورم. اگه خاطرتون باشه تو باكو راجع به ساخت يه فيلم باهاتون قرار و مدارهايي گذاشته بودم.
- آره، آره مگه ميشه يادم بره؟ با كمال ميل ميخوام انجامش بدم. رو موضوعش فكر كردم يه كارگردان ژاپني است. اسمشو شنيدي؟ آكيرو كوروساوا.
- آره، شنيدهام.
- ميخوام دعوتش كنم فيلمو كارگرداني كنه. البته سناريوشو شما خواهيد نوشت. هزينهشو من تأمين ميكنم. از نظر مالي اصلاً نگراني نداشته باشيد. ميخوام فيلم در سطح جهاني باشه بنظر شما ميتونيم همچين فيلمي تهيه كنيم؟
- سعيمونو ميكنيم.
- اسم فيلمو هم پيدا كردهام. اسمي جالب و منحصر بفرد: "پاكي" چطوره؟ ميپسندي؟
- موضوعش چيه؟
- الان ميگم. يه روحاني خيلي جواني وارد يك دهكده ميشود. روحاني جوان بسيار انديشمند و فوقالعاده قائل به احكام اسلام است. دهكده در اوضاع بسيار بدي است و چرك و كثافت از سرو روي مردم دهكده بالا می رود. بيماري بيداد ميكند. كسي نماز نميخواند، روزه نميگيرد. روحاني جوان دو كار اساسي انجام ميدهد: يكي اينكه انسانها را دعوت به راه حق ميكند و در مساجد جمع ميكند و مردم نماز ميخوانند و روزه ميگيرند و ديگر اينكه مقادير زيادي صابون به دهكده ميآورد.
- حتماً صابون "حاجي ذاكر".
- آفرين به هوش و ذكاوت تو. مناسبترين صابون براي آن روستا صابون حاجيذاكر است. ظرافت كار در همين جاست. روحاني جوان با آوردن ايمان به روستا در واقع پاكي معنوي را به ارمغان ميآورد و براي پاكي مادي مردم هم مقادير زيادي صابون استفاده ميكند. به نظرت چطوره؟
- نميدانم. بايد فكر كنم.
- البته كه بايد فكر كنيد. كوروساوا هم بايد درباره موضوع فكركند. اما براي پايان فيلم مسئلهاي را انديشيدهام كه هم تو و هم كوروساوا را متعجب خواهد كرد.
- چه انديشيدهاي؟
- الان ميگم. اين روحاني جوان دشمناني در روستا دارد. يكي از اين دشمنان بهش تيراندازي ميكنه و اونو مجروح ميكنه. دعاهاي مادر روحاني جوان او را از خطر مرگ نجات ميدهد. در پايان فيلم روحاني به خواهرش كه ميخواهد زخم او را بشويد ميگويد: من فقط با صابون حاجيذاكر زخمم را خواهم شست. ها چطوره؟
- خارقالعاده ... عالي. اما متأسفانه من در خودم توانايي نوشتن سناريوي چنین فيلمي را نميبينم.
- چرا؟
- علتاش زياده. اما يه پيشنهاد ديگري برايتان دارم. بيا يه فليم موزيكال در خصوص صفيالدين اورموي بسازيم.
- گفتي صفيالدين. اون ديگه كيه؟
- يه موسيقيدان.
- صفيالدين. اسمش كه خيلي جالبه. يعني كسي كه دين را صاف ميكنه. نشانة تمييزي دين است. ميبينيد باز هم موضوع به صابون مربوط ميشه. مگر نه؟
- البته موضوع يه مقداري متفاوته. صفيالدين يك آهنگساز است. موسيقيدان است. در واقع پدر موسيقي آذربايجان
- من عاشق موسيقي آذربايجان هستم. اين موسيقي را خيلي دوست دارم... "داغلار قيزي ريحان، ريحان..." عاليه. موسيقي آذري خيلي زيباست. مگر نة؟
- بله. موسيقي ما زيباست.
- ميدوني چرا موسيقي شما اينهمه زيباست؟
- چون زبان حال مردم است.
- نه. قطعاً نه. اين موسيقي را روسها براي شما سرهم بندي كردهاند. اونا اينكارو كردن تا فكر شما با موسيقي مشغول بشه و سرباز و نيروي رزمنده و ارتش قوي نداشته باشيد. امروز علت اصلي شكست شما هم همين مسئله است...
- يعني به نظر تو داشتن موسيقي زيبا ملازم با نداشتن نيروي رزمنده است؟
- البته كه اينطوره
- پس چرا آلمانها هم نيروي نظامي قوي و رزمندهاي دارند و هم موسيقي زيبا مثل بتهوون، باخ، موتزارت.
- نه نه اينها همش دروغه... اينها همش ساخته و پرداخته روسهاست، كاملاً از حيلههاي روسها با خبريم. شما را آگاهانه اسير هنرهاي زيبا و موسيقي كردهاند تا در جنگ پيروز بشوند، خيلي ببخشين اما من براي فيلمي كه مدافع حيلهگري روسها باشد پول خرج نميكنم.
- دوست من، صفيالدين مربوط به قرن سيزدهم است يعني زمان استيلاي مغولها.
- نه بابا. يعني شما هنوز هم به موسيقي قرن سيزدهم ارزش قائليد. سبب شكستتان در برابر مغولها هم همين مسئله است. اما اصلاً نگران نباش. يه كاري ميكنيم. من درعالم سينما يه عالمه دوست دارم. يه شريكي دارم كه كارخانه ماشين لباسشويي دارد.اگر ما از نقطه نظر ديني به ماشيني لباسشويي نگاه كنيم ميتونه فيلم جالبي بشه مگه نه؟
- شايد ...
- اصلاً نگران نباش. روز پنجشنبه شما رو ميبينم. شماره تلفنتونو دارم. ببخشيد. حالا بايد برم. وقت نماز شده. حتماً ميبينمتان.
***
- الو ... سلام خانم جيران. من ...
- بفرماييد ميشنوم. سلام. حالتان چطوره؟
- خيلي ممنون. خوبم. ديروز گفتين بعد از ظهر زنگ بزنم. ميتونم آقاي كارگردان را ملاقات كنم.
- آقاي كارگردان تشريف ندارن ...
- كجا هستين؟
- خارج از شهر. رفتن تعطيلات
- كي برميگردن؟
- بعد از عيد... يعني ده روز ديگر...
***
به اسكله قاراكوي رسيدم. فروشندگان سيار در حواشی اسكله رهگذران را به خريدن انواع ماهي دعوت ميكردند.
در كوچة مقابل اسكله هم بازار موقت ديگري بر روي سكوها برپا شده بود. زنان روس گونيهاي بزرگتر از خودشان را در دست گرفته و اشيايي را كه از استانبول خريده بودند- لوازم آرايشي وساعت و غيره -در معرض فروش گذاشته بودند. جالب اينكه مشترياني را كه به زبان روسي آشنايي نداشتند، متعجبانه مورد شماتت قرار ميدادند.
تي چه گتو چوداك- چه لووك روسكوكو ازيكا چتولي نه پونيما اشگ؟ اسكازالاتري تيسه چا ئيوسه باستا. سه هزار ليره. پونل؟
روي ديوار با حروف كيريل
Russkiy Dom. Restoran misa
نوشته شده بود و از بلندگوهاي قوي صداي خشدار وسيوتسكين بگوش ميرسيد:
- نت ربياتا وسه نه تاك.
وسه نه تاك ربياتا.
از آنطرف آهنگي تركي بگوش ميرسيد.
آه ناتاشا، ناتاشا
در آتشم فكندي!
سوار قايقي شدم كه از قاراكوي به قادي كوي ميرفت. روي عرشه ايستادم. طبق عادت روي عرشه قايقهايي كه از اين ساحل به ساحل ديگر ميروند ميايستم. چون داخل قايق سيگار كشيدن ممنوع است. ميتوان بدون مزاحمت سيگاري گيراند و هم چشمانداز فسونگر استانبول را يك دل تماشا كرد. گر چه هر چه تماشا ميكني باز هم سير نميشود. خنكي آبهاي آبي آرامش و راحتي خاصي به روح و جسم آدمي ميبخشد. از شانس بد اما امروز خبري از آرامش و آسايش در عرشه نيست. طرفداران پر و پا قرص يكي از تيمهاي قهرمان ليگ يعني "بشيكتاش" با نوارهاي سفيد و سياهي كه بر پيشاني بستهاند ديوانهوار با طبل و شيپور به رقص و پايكوبي مشغولند و تساوي صفر بر صفر تيمشان را با تيم آژاكس هلند جشن گرفتهاند.
از خير زيبايي مناظر و تماشاي چشمانداز ساحل از روي عرشه گذشتم و داخل قايق شده وبا خريدن يك فنجان چاي در گوشهاي نشستم.
ناگهان يك نفر بازويم را گرفت.
- سلام برادر سلام، چطوري؟
- آه "مته بيگ" عجب سعادتي.
- چقدر از ديدنت خوشحالم. كي اومدي؟
- يه ماهي ميشه.
- چرا يه سري به من نزدي؟
- خب تو هم وقتي به باكو اومدي سري به من نزدي
- اين چه حرفيه. مگه تو باكو وقت آزاد داشتم؟ بگذريم ... چطوري ... اوضاع چطوره؟ اوضاع آذربايجان چطوره؟
- اوضاع چندان تعريفي نداره. ميدونيد كه حملات جديد ...
- ميدونم ... ميدونم ... آخه عزيز من اينهمه اصرار براي چيست؟ اين چه رفتاريه شماها دراين؟
- متوجه نميشوم دوست عزيز ...
- ميگم اين چه كاريه ميكنين ... دربرابر اين سه دشمن ميخواهيد چيكار كنيد؟
- چه دشمني جانم؟ منظورتون چيه؟ همين ديشب ارمنيها به هفت منطقة مسكوني هجوم بردهاند...
- ميدونم ... ميدونم... ولي شما فكر ميكنين با اضافه كردن حرف Υ, Χ ميتونيد ارمنيها را وادار به عقبنشيني كنيد؟ آخه اين حرف لعنتي X به چه كارتان ميآيد.
- دوست عزيز "متهبيگ" در زبان تركي آذربايجان حرف X خيلي كاربرد داره چون آدم: گولن زامان هيريلدار ... اولن زامان خيريلدار (موقع خنده هرهر ميكنه، ... موقع مرگ خرخر) در زبان تركي آذربايجاني ...
- ولن كن تو رو خدا. تركي آذربايجاني ديگه چه صيغهايه؟ آذري يه لهجهس! درست مثل لهجه ارزروم، سيواس و ديگه چي و چي ... دوست عزيز تركي فقط يكي است. يك ملت فقط يك زبان، يك دولت، يك پرچم و يك پايتخت دارد... مگه نه؟ تفاوت بين زبانها را روسها و آمريكائيها درست كردن تا ما را از همديگر جدا كنند. اين يه دامه يه تلهس! متأسفانه شما هم تو اين دام ميافتيد. مطمئنم كه اين دو حرف لعنتي Y, X را نوكران ك.گ. ب به خورد شما دادهن. ما برادريم بايد متحد بشيم. چشم اميدتان را از غرب برداريد. آخه غرب چي داره به شماها بده ... هيچي ....
- اما در هر صورت در غرب هم آدمهاي بزرگي بودهاند.
- كي؟ يه نفرشونو نام ببر.
- هر چقدر بخواهي نام ميبرم ... شكسپير.
- گفتي شكسپير؟ خيلي خوب. هيچ ميدوني شكسپير كيه؟ يه ترك. از اسمش هم معلوم. در دوران خودش در تئاتر سرآمد همه شده و بخاطر همين در عثمان قديم بهش گفتهاند "شخص بير" يعني نفر اول! متوجه شدي؟ اونيكه انگليسيها بزرگترين نويسنده خودشان به حساب ميآورند يه ترك بوده. اصلاً خود انگليسيها ترك هستن.
- آلمانيها هم؟
- البته. آلمانها هم. دقت كن "آلما-نيا". اسم آلمان از زماني بر سر زبانها افتاده كه به يكي از پادشاهان آلمان آلما (سيب) هديه ميكنن و او هم سيب را در دست گرفته ميگويد: آلما نيه؟ (چرا سيب آوردين؟) كل مردم غرب از تركها منشعب شدهاند. ولي متأسفانه با پذيرش مسيحيت خود را به ضلالت و رذالت كشاندهاند.
- شرق چي؟
- شرق هم همينطور. پايتخت ژاپن كجاست؟
- توكيو
- نه اشتباه نكن. "دوغو كوي" (دهكده شرق). آره. شرق و غرب هر چه دارند از ما تركها به يغما بردهاند. اما اوضاع اينگونه نخواهند ماند. بهمين زوديها همه را باز پس خواهيم گرفت. از اقيانوس آرام تا اتلانتيك پرچمان به اهتزاز درخواهد آمد ...
- اگر نظر منو بخواي فكر ميكنم بهتره اول پرچممان را در شوشا و لاچين به اهتراز دربياوريم.
- ميدوني چرا اينطور فكري ميكني... چون افق ديدتان گستره نيست. نمي تونين آينده را ببنين. شما را روسها اينطوري بار آوردهاند. فرهنگ و هنرتان مطلقاً اروپازده و روس زده است....
- اينطور هم كه ميگي نيست. اوزئير حاجي بيگ داريم كه هنرمندي مطرح در سطح جهاني است. اصلاً اسمشو شنيدهاي؟
- البته كه شنيدهام. اوزئير حاجي بيگ مطلقاً هنرمندي ايتاليايي است.
- نه عزيزم. حواست كجاست. هم مادرش ترك بوده هم پدرش. متولد قرهباغه. اپراي "كوراوغلي" را او نوشته
- "كوراوغلي" مطلقاً اپراي ايتاليائيه. كجا ديدي آهنگساز ترك از آلات موسيقي مثل ويولن و پيانو استفاده كنه.
- در اينمورد بايد موسيقيدانها نظر بدن. ميشه ساعتها و روزها روي همچين مسائلي صحبت كرد.
- البته اگه بحث بكنيم خيلي خوب و جالبه اينو بذار به عهده من. در يه هتل بزرگ برنامهاي ترتيب ميدم از راديو تلويزيون و مطبوعات هم دعوت ميكنم. در برابر همه بطور زنده بحث ميكنيم. بودن تو در اينجا هم شانس بزرگيه. ميخوام از اين فرصت طلايي استفاده كنم. عذر ميخوام من ديرم شده ... عجله دارم.
- من شماره تلفن شما رو ندارم. تفن منو هم كه نگرفتي.
- مهم نيست. ميتونم پيدايت كنم كجا اقامت ميكني؟
- اسكودار.
- خوبه. من خيليها را تو محله اسكودا ميشناسم. ميتونم آدرس و تلفنت را پيدا كنم. حتماً ميبينمت. اما لازمه از غربزدگي دست برداريد. فراموش نكنيد كه ما ترك هستيم. ملت ترك شكست نميخوره. اگه ميخواهيد ترك بشويد بسمالله ...
- خيلي ممنون "مته بيگ" خيلي ممنون . موفق باشيد... راستي قرارتون دير نشه ... به خانه ميرسم. از دوستم خبر ميگيرم.
- آقاي بيباك تلفن كرده؟
- نه
- حاجي ذاكر چي؟
- نه كسي تلفن نكرده.
- آقاي اومور، محمود، دوغان، عثمان چطور؟
- گفتم كه كسي تلفن نكرده. فقط بقال سر كوچه تلفن كرده بود. گفت كه تو حساب و كتاب وسايلي كه فروخته اشتباه شده. ده هزار ليره بدهكاريم.
تلويزيون را روشن ميكنم.
- بهترين يخچالها ... يخچال آكائي- آره آكايي بهتر از همهس
دگمه كانال دو را فشار ميدهم:
- تروريستها در جنوب شرقي ديشب پانزده مرد، پنج كودك و هفت زن را به قتل رساندند. نخستوزير كول بشدت تروريستها را به باد انقاد گرفت...
- دگمه سوم را فشار ميدهم. در صفحه تلويزيون تنها لبها قرمز زني ديده ميشود. صداي مجري:
- اين لبها مال كيست؟ ذكي مورن؟ بولنت ارسوي؟ هليا افشار؟ پاسخهاي خود را به شماره تلفن 0000000 اطلاع دهيد. به پاسخ صحيح شش ميليون ليره و يك خودرو لوكس جايزه ميدهيم. عجله كنيد ... شانستان را از دست ندهيد...
كانال چهارم را روشن ميكنم.
- عليرغم كمكهاي همه جانبه ما به برادران آذربايجاني، شمار زخميها و كشتهها از دهها هزار تن فراتر رفت.
دگمه پنجم را فشار ميدهم:
- جناب وزير. در خصوص مسائل آذربايجان چه نظري داريد؟
- ما از كمك به برادران آذربايجان به هر صورت كه باشد دريغ نخواهيم كرد اما در خصوص مسائل مورد مناقشه پا به پاي جامعة بينالمللي حركت خواهيم كرد.
كانال ششم:
- ايست. بيحركت. من پليسام. جم بخوري كلهتو داغون ميكنم.
كانال هفتم:
- قبل از هر چيز اين روح متعلق به حضرت آدم (ع) است... و اولين بشري كه در روز قيامت از قبر برخواهد خواست حضرت رسولالله خواهد بود.
كانال هشتم :
- ميخواي با من ازدواج كني؟ ميل خودته. اما حتماً سري به من بزن. در آمريكا با مردهاي زيادي آشنا شدم. چيني، مائوري، اسكيمو، زولوس ... زردپوست، سرخ پوست، سياهپوست ... همه با هم متفاوت بودند. اما همهشان مرد واقعي بودند. با همهشان بودم. بامرداني بودم كه مثل ماه بودند. همهشان را به آغوش كشيدم. با مشاره تلفن 999000 بامن تماس بگيريد.
- آغوش من از آن شماست.
كانال نهم:
آذريهايي كه براي فرار از كتار خود را به رودخانه انداختند تا به سواحل ايران برسند گرفتار امواج خروشان شده و عدة زيادي از آنها غرق شدند... تو از كدام صابون استفاده ميكني؟ من از صابون "حاجيذاكر" استفاده ميكنم. تو هم از اين صابونها استفاده كن. صابون "حاجي ذاكر" دشمن لكهها، دوست لباسها ...
- الو سلام، جيلان خانيم. من ...
- آره شناختم. سلام- حال شما؟
- آقاي مدير از تعطيلات برگشتند؟
- آره تشريف آوردند.
- ميتونم باهاشون ملاقات كنم؟
- متأسفانه آقاي مدير در يه جلسه خيلي مهمي شركت كردهاند. اما فردا بعد از ظهر حتماً ترتيب ملاقات شما را با جناب مدير خواهم داد.
گوشي تلفن را برميدارم و شماره را ميگيرم.
- سلام، ببخشين ميتونم با آقاي "انقلابي بيباك" ملاقات داشته باشم؟
- آقاي بيباك فعلاً خارج از كشور هستند.
- هنوز از سفر برنگشتهاند؟
- چرا برگشتند اما ديروز باز تشريف بردند.
- كجا؟
- پاريس. اونجا بر عليه شركت در بازيهاي بسكتبال در آمريكا تظاهراتي برگزار خواهد شد كه براي حضور در تظاهرات رفته است.
- الو. سلام. با آقاي "مته آتيلا" ملاقاتي داشته باشم؟
- متأسفانه نه. آقاي مته به آلتاي رفته. باستانشناسان فك بوز قورد را پيدا كردهاند. آقاي مته در اين خصوص در گردهمايي برگزار خواهد كرد.
- الو. سلام عليكم. ميتونم با آقاي حاجي ذاكر ملاقاتي داشته باشم؟
- آقاي حاجيذاكر به مكه معظمه مشرف شدهان.
آن شب خوابم نبرد. هر لحظه كه چرتي ميزدم لبهاي بلنت ارسوي، بسكتباليستها و گاهي هم فك بوزقورد را ميديدم. بالاخرخ برخاستم و شروع به ترجمه كتاب "جلسو مينو در سرزمين دروغگويان" نوشته جاني رادارين نويسنده ايتاليايي كردم.
فرداي آن روز از دانشگاه مجدداً به پيمان آقايان زنگ زدم.
- الو. سلام. جيلان خانم ...
- سلام. من جيلان نيستم. مارال هستم.
- سلام مارال خانم. ديروز با خانم جيلان صحبت كرده بودم. كجا تشريف بردهان؟
- جيلان خانم به مرخصي تشريف بردهان.
- كي برميگردن؟
- چه ميدونم. جيلان خانم حامله هستن. چهار ماه بعد از فارغ شدن برميگردن.
- خانم محترم، چند روزه، چند هفتهس، چند ماهه ميخوام با آقاي مدير ملاقاتي داشته باشم. حال ممكنه ترتيب ملاقات منو بدين؟
- خيلي معذرت ميخوام. آقاي مدير قصد دارن به آنكارا تشريف ببرن. راستشو بخواين ميخوان ازدواج كنند.
- مباركه انشاالله. خوشبخت بشن الهي. صاحب بچه بشن و به گشت و گذار برن.
- ببخشين شما كي هستين؟ اگه آقاي مدير پرسيدن بگم كي به ايشان زنگ زده بودن؟
- من آذربايجاني هستم.
- آذربايجان؟ خداي من ... چقدر از وقايع آذربايجان ناراحتم. دوست دارين پيامتون رو به من بدين؟ راستي اسمتن چيه؟
- اسمم؟ لحظهاي ساكت شدم و بعد گفتم: اسمم جلسومينو است.
- جلسومينو؟ عجب اسم غريبي. شبيه اسامي ايتاليايي است. همچنين اسمهايي تو آذربايجان مرسومه؟
- بله خيلي مرسومه. چائو چائو، با مبينو. آري و در چه روما.
- آذريها ميتونن به زبان ايتاليايي هم صحبت كنن!
گفتم: بله كه ميتونن. و بعد اضافه كردم: مردها به زبان ايتاليايي و زنها به زبان پيگمي.
- راستي؟ چه جالب. آقاي محترم ميتونميه سؤال بپرسم؟
- حتماً
- پس آقايون و خانمها چگونه زبان همديگه رو حالي ميشن؟
- ژاپني
- ژاپني؟ آه خداي من چه جالب.
- بله. آكائي داي. فودزياما. آكيروكورساوا. هاراي گري
- خيلي ممنون آقا. خيلي آدم جالبي هستيد. حتماً ملاقاتتون ميكنم.
گفتم: حتماً ملاقاتتون ميكنم.
در آبهاي تنگه خليج مرمره، موج در موج به آرامي در هم ميغلطيد. هوا سرد بود. منارههاي ساحل روبرو به آرامي در ميان مه چونان خيالي افسانهاي بنظر ميرسيدند. مسافريني كه در هواي گرم در عرشه موج ميزدند اينك به داخل اطاقك قايق پناه برده بودند. تنها مسافر روي عرشه من بودم. در يك لحظه چنان تصور كردم كه من همان قايقي هستم كه هر روز از آسيا به اروپا و از اروپا به آسيا در سفرم. هم در اروپا تنهاي تنهايم و هم در آسيا.
به امواجي كه بتدريج مرغان دريايي رديف به رديف بر شانهشان مينشستند نگاه كردم و با خود انديشيدم: ما كه اين مرغان دريايي را تماشا ميكنيم آنها هم هر روز رفت و آمد مردم را در قايقهاي خليج تماشا ميكنند و انديشيدم راستي آنها درباره ما چه تصوري دارند؟
بنظرم ميرسيد كه قايق با تأخير حركت ميكند، درست ساعت 6 بايد در خانه ميبودم. ساعت 5/5 بود. به محض رسيدن قايق به ساحل بيرون پريدم. دويدم و به تراموا سوار شدم. ده دقيقه به 6 بود كه در نزديكي خانه از تراموا پياده شدم. 5 دقيقه مانده به شش پلهها را به سرعت بالا رفتم و وارد خانه شدم. موفق شدم. بموقع رسيدم. ميدانستم كه زنگ تلفن درست سر ساعت 6 بصدا درخواهد آمد.
درست ساعت 6 بود. بمحض اينكه عقربه ساعت 6 را نشان داد زنگ تلفن بصدا درآمد. ميدانستم چه كسي تلفن ميكند. گوشي را برداشتم و گفتم:
- سلام ائلدنيز.
- سلام... هفته قبل قول داده بودم كه امروز ساعت 6 به شما زنگ بزنم.
بعد التحرير:
روز هفتم ماه نوابر شهر بزرگ كاملاً خالي بود. كوچهها، خيابانها، جادهها، بلوارها، ميادين، خالي از انسان. ماشينها، ترامواها، تاكسيها، مينيبوسها، اتوبوسها، بي حركت بودند. قايقها در اسكله بيحركت مانده بودند. مرغان حيران و سرگردان اين منظره را تماشا ميكردند، چه بر سر اين شهر بزرگ آورده است؟ انسانها كجا هستند؟ يههويي كجا غيبشان زد؟ رفت و آمد از چه رو قطع شده است. ماشينهاي باري، قطارها از چه رو حركت نميكنند؟
مرغان از كجا ميدانستند كه امروز خارج شدن از خانه ممنوع شده است. قبل از انتخابات مأمورين مربوطه خانه به خانه جستجو ميكنند و ليست افراد واجد شرايط رأي دادن را تهيه ميكنند. هر كسي از خانه خارج ميشود. جريمه خواهد شد. تنها صداي كودكان بود كه از كوچهها، پاركها، بلوارها و ميادين بگوش ميرسيد، ميخنديدند، همديگر را دنبال ميكردند و بازي ميكردند. چون كسي آنها را داخل آدم حساب نميكرد. چون هنوز حق انتخاب كردن نداشتند. هنوز به سن شركت در انتخابات نرسيده بودند. هنوز حق انتخاب نداشتند.
اما راستش را بخواهيد توانستند چگونه زيستن را انتخاب كنيد. ميتوانستند چگونه حرف زدن را و چگونه بازي كردن را انتخاب كنند. مرغها حيران مانده بودند. هنوز هم از بودن جادهها، خيابانها و ميادين متعجب بودند. ازاينكه كودكان اين سان خوشبختند در حيرت بودند. اما مرغان بيشتر از همه از اين تعجب مي كردند كه كودكان دروغ نميگويند.