مصاحبه با دویس لسینگ
گفت وگوی دوريس لسينگ با پاريس ريويو
برگردان: شهريار گلواني مصاحبه با خانم لسينگ در منزل رابرت گوتليب در ايست فورتيس مانهاتان انجام گرفت. رابرت سالها اديتور داستانهاي وي در" ناپ " بود و در حال حاضر اديتور نشرية نيويورکر است. لسينگ مسافرت کوتاهي به شهر ما کرده بود تا در مراسم اجراي اپراي فليپ گلاس بر اساس متن اپرايي داستان " نمايندهاي در سيارة هشتم " نوشتة خودش شرکت کند. برنامة مراسم اجراي اپرا دائماً در تغيير بود و ما پس از مبادلة کارت پستالهاي فراوان( لسينگ علاقة زيادي به تبادل اطلاعات از طريق کارت پستال دارد ) بالأخره توانستيم وقت مصاحبه از او بگيريم. توماس فريک 1988 مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ:
وقتي داشتيم ضبطصوت را آماده ميکرديم لسينگ از سر و صداي محيط شکايت کرد و خواست که مصاحبه در باغ پشت رديفي از ساختمانها انجام گيرد، جايي که کاترين هپبورن در آن زندگي ميکرد. قدري در بارة شهرها حرف زديم. لسينگ حدود چهل سال در لندن زندگي کرده و هنوز هم فکر ميکند "همه چيز در آن شهر خارق العاده است" همچنانکه انتظار ميرفت و در جاهاي ديگر هم گفته خانم لسينگ اضافه کرد: "هميشه عظمت ساختمانها بيآنکه خودمان متوجه شويم ما را تحت تاثير قرار ميدهد. " لسينگ ضمن صحبت در بارة شش ماهي که قبل از پنج سالگي در لندن سپري کرده بود گفت:" بچهها را بايد به مسافرت برد، خيلي خوب است که بچهها به نقاط مختلف بروند، خيلي برايشان مفيد است، البته تصميم با پدر مادرهاست".
مصاحبه در پاسيو باغ انجام گرفت. لسينگ با موهاي سياه و نقرهاي درخشان که خطي از ميان فرق سر آنها را دوقسمت کرده بود، با پيراهني بسيار کوتاه و جوراب، بلوز و ژاکت کاملاً شبيه عکس روي جلد کتابهايش شده بود. خستگياش به خاطر مسافرت طولاني و برنامههاي ديگرطبيعي بود. صدايي قوي و آهنگين داشت. لحن صدايش ملامتگر و در عين حال دلنشين بود و اندکي هم نيشدار و مضطرب.
شما در پرشيا که در حال حاضر ايران ناميده مي شود متولد شدهايد. چطور والدينت سر از آنجا درآوردند؟
پدرم در جنگ جهاني اول شرکت کرده بود و شرايط روحي مناسبي براي زندگي در انگلستان نداشت . به همين خاطر از روساي خود در بانک خواسته بود تا او را به جاي ديگري منتقل کنند و به اين ترتيب ما به کرمانشاه در ايران منتقل شديم. شهري که در آن خانهاي بزرگ با اتاقهاي فراخ و گشاد و اسبهاي سواري در اختيارمان بود. خانه بسيار زيبا و شکيل بود. به من گفتهاند که اين شهر ديگر آن شکوه سابق را ندارد. گذشت زمان است ديگر. کرمانشاه شهري با بازارها و عمارتهاي زيبا بود. بعد ناگهان قبل از آن که بفهميم چه اتفاقي افتاده همه چيز عوض شد و اوضاع به هم ريخت و ما به تهران نقل مکان کرديم. تهران شهري زشت بود اما مادرم که در اين شهر به گروه " کانون اعضاي سفارت پيوست و برخلاف پدرم بسيار خوشحال بود. هر روز مهماني شام در منزل اعضا برپا ميشد و پدرم حقيقتاً از اين مهمانيها متنفر بود. بعد از اتمام مأموريت پدر در ايران به انگلستان برگشتيم. در آن زمان نمايشگاه امپراطوري بريتانياي کبير (عنواني که گاهي در ادبيات به آن اشاره مي شود) برقرار بود و اهميت بسيار زيادي داشت. در غرفه رودزياي جنوبي نمونههاي ذرت و غلات استحصال شده وجود داشت و شعارهاي مسخرهاي هم از اين دست پيوسته تکرار ميشد که: " طي پنج سال بار خود را ببنديد" ...خب پدر هم که اخلاق رمانتيکي داشت بار و بنة خود را بست و رهسپار شد. سرمايه پدر مبلغ پنج هزار پوندي بود که بابت شرکت در جنگ و زخم پايش به عنوان مقرري دريافت کرده بود. خلاصه رهسپار کشوري ناشناخته شديم تا به کار کشاورزي بپردازيم. دوران کودکي پدر در کولچستر که شهر کوچکي بود سپري شده بود و زندگي حقيقتاً دهقاني و کودکي در حال و هواي روستايي را از سر گذرانده بود. و همين امر باعث شد تا خود را با شرايط مناطق مرتفع و مسطح رودزيا که دار و درخت کمي داشت تطبيق دهد. چنين سرنوشتي در آن دوران غيرمعمول نبود اما براي من مدتي طول کشيد تا با آن شرايط اخت شوم . در داستان " شيکستا" سرنوست مأموران سابق از آلمان و انگلستان را که زخمي شده بودند و شانس آورده بودند که مثل همقطارانشان نمرده و زنده مانده بودند را با همه درد و رنج شان به تصوير کشيده ام.
چنين سرنوشتي شايد بتوان گفت شبيه سرنوشت داوطلبان جنگ ويتنام در کشور ما بود که پس از بازگشت از جنگ نتوانسته بودند خود را با شرايط محيطي تطبيق دهند و کاملاً از جامعه منزوي شده بودند.
من واقعاً نميفهمم مردم با چنين تجاربي چگونه ميتوانند خود را بلافاصله با شرايط محيطي تطبيق دهند. اين سوال هميشگي من بوده .
اخيراً خاطراتي را در مجله ي " گرانتا" در باره ي مادر خود منتشر کردهاي که من فکر ميکنم حقيقتاً در بارة پدرت بوده.
چطوري ميشود زندگي آن دو را از هم جدا کرد. مادرم در حقيقت زندگياش را وقف پدر کرده بود.
من وقتي در باره جستجوي طلاي پدرت ، آرزوهاي بزرگ و ساير ماجراجوييهايش ميخوانم حقيقتاً شگفتزده ميشوم...
راستش پدرم آدم عجيبي بود. کسي بود که واقعاً کاري از دستش ساخته نبود. درواقع بخشي از اين بيعرضگي بخاطر تبعات شرکتاش در جنگ بود. نميتوانست با چيزي کنار بيايد. همه برنامهريزيها و ادارة امور در دست مادرم بود و همو بود که کارها را اداره ميکرد.
من حس ام اين است که او در همة کارهايش همان شوق و ذوق جستجوي طلا را داشته.
دوريس لسينگ:
اين حس شما تا حدودي قرين به حقيقت است – اينکه او فکر ميکرد اگر راهش را بداند ميتواند به طلا دست يابد. بخاطر همين او هميشه در حال کسب تجربه بود. او در کشور طلا زندگي ميکرد. معادن طلا، کوچک و بزرگ در اطراف مان بودند. من در اين مورد در داستاني بنام "ال دورادو" بصورت ديالوگ نوشتهام.
پس چندان هم پربيراه نبوده.
نه ! کشاورزها هميشه چکش و لگني تو ماشينشان داشتند. اونا هميشه با تکهاي طلاي چسبيده به سنگ برميگشتند.
پس وقتي بچه بودي دور و برِت پر از آدمهايي بودند که قصهها براي گفتن داشتند.
نه....آفريقاييها قصه ميگفتند ولي ما اجازه نداشتيم باهاشون قاطي بشويم. بدترين چيز آنجا هم همين مسئله بود. منظورم اينه که در کودکي ميتوانستم تجارب فوقالعاده اي داشته باشم. اما يک بچة سفيد پوست مناسبتي نداشت که به قصههاي آنها گوش دهد. ميدانيد من در انگلستان عضو انجمني هستم بنام" کالج قصه گويان". حدود سه سال پيش گروهي با هدف احياي سنت قصهگويي به مثابه يک کار هنري اين انجمن را تشکيل دادند. تلاش مفيدي بوده. من فقط مشوق آنها هستم و در جلساتشان شرکت ميکنم. مشکل اين بود که مردم فکر ميکردند قصهگويي همان تعريف خاطرات بامزه و لطيفه است. اينجوري آنها نااميد ميشدند. گروهي هم فکر ميکردند قصهگويي يعني گپ وگفت با مردم. ميدونيد که هميشه آدمهايي هستند که دوست دارند خاطراتشان را تعريف کنند. اما تعداد زيادي قصهگوهاي واقعي هم جذب کالج شدند. تعدادي از آنها از آفريقا بودند – از همه جاي آفريقا – آدمهايي که نسل اندر نسل قصهگو بودند و آدمهايي که قصد احياي اين سنت را داشتند. به اين ترتيب کارمان گرفت. حالا قصهگويي زنده و جاندار است. هروقت در لندن يا جاهاي ديگر مراسم قصهگويي برگزار ميشود مخاطبان زيادي را جذب ميکند. تعجب آور اين است که فکر کنيد واقعاً چه چيزي ميتوانند به جاي آن انجام دهند. " والاس " يا چيزي شبيه آن تماشا کنند.
بازگشت به انگليس چه احساسي داشت. يادم ميآيد وقتي جي. گي. بالارد به شانگهاي برگشت احساس خوبي نداشت و فکر ميکرد آنجا همه چيزکوچک وعقب مانده است.
دوريس لسينگ:
آه...چرا. من هم احساس خوبي نداشتم. هنوز هم احساس خوشي ندارم. همه چيز محصور و قفل شده در چارديواري تنگ است. همه چيز بسيارعالي اما بيش ازحد سازمان يافته است. من فکر نميکنم حتي يک اينچ از مناظر طبيعي انگلستان باشد که دست بشر به آن نرسيده و بکر مانده باشد. به نظر من حتي يک دانه گياه وحشي وجود ندارد.
آيا هيچوقت به سرت زده است به طبيعت جادويي و وحشي آفريقا بازگردي؟
راستش من در آن طبيعت زندگي نکردهام، قبول داري؟ چيزي از گذشته وجود ندارد. سه سال پيش وقتي تنها دو سال از استقلال زيمبابوه مي گذشت، به آن کشور رفتم کاملاً واضح بود که من متعلق به گذشتهام. آن زمانها من دختري سفيدپوست و مورد نفرت بوميان بودم که هيچکس مهربانانه با من حرف نميزد. اما حالا خانمي متشخص و مورد احترام هستم.
چرا؟ چون عليه سياهان بودي؟
من عليه رژيم سفيد ها بودم. اما "حصار رنگ " وجود داشت. امروزه حصار رنگ از بين رفته است. تنها ارتباطي که با سياه پوستان داشتم، بردهها بود. خيلي سخت بود با سياه پوستاني که به خاطر منع آمدوشد فقط ساعت نه اجازة عبورومرور داشتند و در شرايط فقر و فاقهاي بسر ميبردند که من در آن نبودم ارتباط برقرار کنم.
در خاطراتي که در "گرانتا" منتشر شده تصويري از دختري است که اسلحهاي داشته و مسابقه تيراندازي ميگذاشت...
خب . آن دوران از اين جور کارها زياد بود اما امروزه سفيدها را بيرون کردهاند و ديگر آن اوضاع و احوال عوض شده..
آيا ميل به نويسندگي از کودکي در تو بود؟ در خاطراتت گفتهاي که نوشتههايت را از مادرت پنهان ميکردي. چون بيشتر آنها را از بين ميبرد .
مادرم زني بود که خيلي سرخورده شده بود. مملو از توانمندي بود و انرژي آن را به من و برادرم منتقل ميکرد. هميشه ميخواست سري توي سرها در بياوريم. مدتها تلاش کرد تا موزيسين بشوم آخر خودش موزيسين خوبي بود. اما من استعدادش را نداشتم. آن موقعها همة دانش آموزان بايد کلاس موسيقي ميديدند. هميشه ما را تحت فشار ميگذاشت. البته از جهاتي کار خوبي ميکرد چون بچهها در شرايطي هستند که بايد تحت فشار قرار بگيرند. اما همين کار باعث ميشد ما هم موضع دفاعي بگيريم. به هر حال من فکر ميکنم که هر کودکي بايد صاحب استعدادهاي خودش باشد.
اما من هنوز پاسخ اين سؤالم را که آيا در کودکي ميخواستي نويسنده شوي دريافت نکردم.
راستش آرزوهاي زيادي داشتم و دکتر شدن هم يکي از آنها بود. ميتوانستم کشاورز خوبي هم از آب در بيايم. من به خاطر سرخوردگيهايم نويسنده شدم. مسئلهاي که فکر ميکنم در مورد بسياري از نويسندگان صادق است.
تو در ژانرهاي مختلف رمان نوشتهاي. آيا فکر نميکني که خوانندگانت به اين نتيجه برسند که داري بهشان خيانت ميکني؟ چون تو اصلاً در يک جا بند نميشوي؟ منظورم هواخواهان داستانهاي علمي - تخيلي است. آنها خيلي متعصب هستند و دوست ندارند نويسندهشان از جمع کوچک آنها جدا شود.
خب ،البته اين متعصبانه است. امروزه کساني که خودشان را متعلق به آن کمپ ميدانند ميخواهند قدري تعديل بشوند. يکبار به عنوان مهمان افتخاري به کنوانسيون جهاني نويسندگان علمي – تخيلي در برايتون دعوت شده بودم. دو نفر از علمي – تخيلي نويسان شوروي هم دعوت شده بودند. قبلاً اين کار مشکل بود اما حالا بهخاطر باز شدن فضا گلاسنوستي قدري راحت تر شده است. راستش من با اين کتابهايي که اخيراً در اين ژانرها نوشته ميشود نمي توانم کنار بيايم. من بعد از اينکه منتقدين نوشتههاي مرا به عنوان داستانهاي علمي – تخيلي نقد کردند متوجه شدم که در چه زمين مقدسي گام نهادهام. البته واقعاً هم من علمي - تخيلي نويس نيستم. من فقط کتابي از استانيسلاولف خوانده بودم که در واقع يکي از کلاسيکهاي علمي – تخيلي و مملو از تخيلات علمي بود...البته نصف کتاب را چون نميفهميدم از دست دادم، اما بقيه کتاب را که درک ميکردم واقعاً اعجاب انگيز بود. من با جوانان و نيز ميانسالاني که روحية جوان داشتند ملاقات کردم که به من ميگفتند " خيلي ببخشيد ما حوصلة رئاليسم را نداريم و من هم در جوابشان ميگفتم:" خداي من! ببينيد چه چيزي را از دست ميدهيد! اين که خيلي متعصبانه است! اما آنها گوششان بدهکار نبود. در مقابل ميانسالاني هم بودند که ميگفتند ما حوصلة داستانهاي تخيلي و غير رئال را نداريم. واقعاً حيف است که تخيلي مينويسيد. من از بابت که مهمان افتخاري بودم خوشحالم چون راه من از آنها از همان گردهمايي جدا شد.
آنچه در " شيکاستا " خيلي مرا تحت تاثير قرار داد اين بود که توانستهاي همة تمهاي روحي که در داستانهاي علمي – تخيلي بصورت رمز و استعاره در لايههاي تحتاني داستان مطرح ميشوند را رو بکني.
راستش من موقع نوشتن اون داستان فکر نميکردم دارم داستان علمي – تخيلي مينويسم، جدي ميگويم. شروع داستان طوري بود که من دوست داشتم با يه چيز ديگهاي شروع کنم." ساعت سه بعد از ظهري منحصر بفرد سال 1883 درتامسک..." اين جمله خلاف ديد کيهاني است و اين نوع شروع کردن داستان گزينة ثانوي من بود!
تو براي بسياري از مجموعه داستانهاي صوفيانه مقدمه نوشتهاي. اين علاقه به صوفيسم از کجا پيدا شد؟

دستنوشته دوريس لسينگ از کتاب " يادداشتهاي نجات يافته"
خب. ميداني که من از صحبت کردن در اين خصوص متنفرم. چون آنچه تو ميگويي ديگر کليشهاي شده و پوچ و مهمل بافيه. تمام چيزي که ميتوانم و دوست دارم در اين زمينه بگويم اين است که من دنبال نوعي ديسيپلين در اين خصوص هستم. همه قبول دارند که آدم به يک هادي نيازمند است. من هم دنبال يکي بودم. اما همة آنها به نوعي پيرمراد بودند که اصلاً ازشان خوشم نميآيد. بالأخره به يک نفر به اسم " شاه " برخوردم که صوفي بود و حقيقتاً مرا تحت تاثير قرار داد. از همان اوايل دهة شصت با اين کار مشغول شدم. واقعاً نميشود چيزي در موردش گفت چون بيشتر تجربي است و بايد خودت تجربه کني. ميخواهم نکتهاي در اين مورد روشن کنم، چون خيليها هستند چپ و راست ميگويند " من صوفي هستم ". فوقش اين است که کتابي در اين زمينه خوانده اند که به نظرشان جالب رسيده . اين کار کاملاً مخالف منش و کردار صوفيان واقعي است. خيلي از صوفيهاي بزرگ گفته اند که :" من نميتوانم خودم را صوفي بنامم چون صوفي بودن خيلي مشکل است ". من نامههايي دريافت مي کنم که نوشتهاند:" هي... دوريس شنيدهايم که تو هم صوفي هستي ..." خب من چه جوابي به اينها بدهم . مجبور مي شوم کاري به کارشان نداشته باشم.
به نظرم مردم ميخواهند از تو يک پيرمراد بسازند حالا چه سياسي يا متافيزيکي .
به نظر من مردم هميشه دنبال پيرمراد هستند . راحتترين کار در جهان پيرمراد شدن است . اين کار خيلي هراسانگيز است. من يک بار در همين نيويورک شاهد واقعهاي گيجکننده بودم. احتمالاً دهة هفتاد بود، دوران ترکتازي پيرانمراد. مردي هميشه با لبادهاي طلايي وسط سنترال پارک مينشست. اين مرد کلمهاي حرف نميزد و درست ظهرها موقع ناهار خوردن پيدايش ميشد. از وجناتش معلوم بود که مرد مقدسي است. اين کار ماهها طول کشيد. ميآمد،مينشست و غذايش را ميخورد. مردم دورش حلقه ميزدند و در سکوت مينشستند و بعد راهش را ميکشيد و ميرفت. به همين سادگي.
ميخواهم اين سؤال را هم در اين زمينه بپرسم. به نظر تو تناسخ معقوله؟
فکر ميکنم عقيدة جالبيه، هر چند که من اعتقادي به آن ندارم. فکر ميکنم شبيه غوطهور شدن در قلمرو ناشناخته و طي سير و سلوکي طولاني باشد.
که اين سياره فقط توقفگاهي کوتاه در اين مسيراست؟
ما علاقهاي به اين موضوعات نداشتيم. من دارم راجع به آدمهايي صحبت ميکنم که به آموزههاي " شاه " ميپرداختند و زمان زيادي براي اينکار صرف ميکردند چون اين راهي است سخت و دشوارکه صبر و تلاش فراواني ميطلبد. واقعاً انديشيدن به اين مسايل شوقانگيز است. خصوصاً اينکه بخواهي کتابي در اين مورد بنويسي. اما تا آنجا که من ميدانم نظرية حلول در "شيکاستا" اگر به زبان ادبي بگويم استعارة جالبي است. متوجه شدهام که بعضيها " شيکاستا " را به عنوان کتاب آموزشي استفاده ميکنند
احتمالاً پيامبرانه؟
اين کتاب به شيوة داستانگويي نوشته شده. تلفيق انديشههايي که در مذاهب بزرگ آمده. در مقدمة " شيکاستا " هم گفتهام که اگر شما "عهد قديم " ، " عهد جديد " تورات " و "قران " را بخوانيد به خط سير واحدي مي رسيد. همة اين اديان انديشههاي خاص مشترکي دارند. که همانا جنگ نهايي يا آخرزمان است. من آن را داستاني فضايي ناميدم چون نام ديگري بر آن پيدا نکردم.
به نظر من تو داستاننويسي کاملاً شهودي هستي. و موضوعات خود را بطور اکتشافي و بدون طرح قبلي انتخاب مي کني. آيا در اين نظرم محقام؟
خب . راستش من هميشه طرحي کلي دارم. اما اين مسئله به اين معني نيست که با پيشرفت داستان جا براي ورود يک يا دو شخصيت ديگر موجود نباشد. وقتي تروريست خوب را مينوشتم، ميدانستم چه ميخواهم بکنم. انفجار بمب در فروشگاه هارود آغاز ماجرا بود. فکر ميکردم نوشتن داستاني درباه گروهي آماتور و ناوارد که به ماجراي بمبگذاري کشيده ميشود جالب خواهد بود. من يک شخصيت اصلي داشتم – در واقع من خيليها را ميشناسم که مانند آليس بودند، يعني در عينحالي که نگران سرنوشت نهنگها وخوکهاي آبي هستند، عقيده دارند " بدون شکستن تخم مرغ نميشود املت درست کرد " و بدون ذرهاي احساس ناراحتي حاضرند عده زيادي را به قتل برسانند .هرچه بيشتر در موردشان فکر ميکردم بيشتر علاقمند به موضوع ميشدم. به اين ترتيب چيزهايي در مورد آليس و دوست پسرش و افراد ديگر داستانم ميآموختم. من به شخصيتهايي با طرز تفکر مختلف احتياج داشتم. بهخاطر همين آن زوج لزبين را خلق کردم. بعد آنچه مرا متعجب کرد ظهور شخصيتهايي بود که ابداً به آنها نيانديشيده بودم، مثل فايه و بعد فايه به شخصيتي نابود شده تبديل شد که براي خود من هم تعجبآور بود. شخصيت اين يارو، فيليپ هم همينجوري خلق شد. همان موقعها در باره شخصيتي جوان وحساس که حدود بيستويک يا بيستودو ساله که از کار بيکار شده بود، اما هميشه مسئولين بهش کار پيشنهاد ميکردند چيزهايي شنيدم. در واقع، متوجهيد که، پيوسته به مجموعه آگاهيهاي من اضافه ميشد. حالا شما به اين آدمها ميگوييد ديوانه! به اين ترتيب او در هر سه روز يک ساک پر دريافت ميکرد. فکر ميکنم کتاب بسيار سرگرمکنندهاي است.
واقعا؟
راستش از جهاتي کميک است. ما اغلب در مورد اتفاق افتادن چيزهايي صحبت ميکنيم که فکر ميکنيم بايد آنگونه که مورد انتظارند اتفاق بيافتند، و هر چيزي هم در اين اتفاق مهم است. واقعيت غيرقابل انکار اين است که تجربة هرکس در باره چيزها در واقع تجربهاي کامل است. منظورم همة چيزهاست! با اين وصف چرا بايد اين نمونه متفاوت از بقيه باشد. من به تروريستهاي بسيار خطرناک اعتقادي ندارم.
توطئه و امثالهم...؟
مجموعهاي از کثافتکاريها و به هم ريختگيها دست به دست هم ميدهند.
اتفاق افتاده که چند داستان را هم زمان به پيش ببربد؟
رک و پوست کنده بگويم نه! من وقتي کار جديدي را شروع ميکنم سعي مي کنم کارهاي قبلي را سرو ساماني داده باشم.
پس تو کاري را تمام ميکني و بعد ميروي سراغ کاري ديگر...
بله درسته. من هيچوقت غير از اين نميتوانم کاري انجام دهم. اگر خرده کاري بکني ايدههاي ارزشمندي را از دست ميدهي. اين تداوم ذاتي نامحسوس است. گاهي هم وقتي ميخواهي شکل جديدي به کارهايت بدهي در مييابي که چيزهاي جديدي در دسترس هستند.
آيا شده وقتي روي ژانري کار ميکني اين احساس بهت دست داده باشد که داري خودت را بازيافت ميکني؟ براي نمونه من فکر ميکنم چشم اندازرئاليسمي که در تروريست خوب و يا در کتابهاي جين سامرز بکار گرفتهاي با کارهاي رئال قبليات متفاوت است.
شايد به خاطر گذر زمان باشد. آدمها بهتدريج مستقل و بيتفاوت ميشوند. به نظر من هر کتاب مسئلهاي است که طرح شده و بايد حل شود .اين چيزي است که فرم داستان را بهتو تحميل ميکند. اينگونه نيست که به خودت بگويي " ميخواهم داستاني علمي - تخيلي بنويسم ". تو از يک جايي شروع ميکني و بعد کمکم فرم داستان خودش را تحميل ميکند.
مصاحبهگر:
آيا بيوقفه مينويسي؟ يا اتفاق افتاده که بين کتابهايت وقفهاي افتاده باشد؟
بله! زماني اصلاً نمينوشتم. گاهي هم مدت زمان طولاني ننوشته ام. هميشه کارهايي است که مجبوري انجام بدهي، مقالهاي است که بايد بنويسي، حالا چه خوشت بيايد و چه خوشت نيايد. زماني داستان کوتاه مينوشتم. جالب بود چون آنها خيلي کوتاه بودند. يه روز، اديتورم باب گاتليب خيلي اتفاقي بهم گفت که خيلي وقته کسي داستان کوتاه برايم نميفرستد و به نظر او اين کار خيلي جالب بود. با خودم گفتم:"خداي من! خيلي وقته داستان کوتاه ننوشتهام ".به اين ترتيب شروع به نوشتن داستانهاي حدود 1500 کلمه کردم و اين ديسيپلين خوبي برايم بود. از اين کارم لذت بردم. نام اين مجموعه را " چشم انداز لندن " گذاشتم چون همه آنها به لندن مربوط ميشد.
پس آنها در واقع قصه و يا چيزهاي غيربومي نيستند؟
نه! اصلاً. آنها مربوط به وقايع واقعي هستند. من خيلي به لندن فکر ميکردم. به نظرت هر شهري صحنة تئاتر نيست؟