مصاحبه‮ دوريس لسينگ، برندة نوبل ادبيات، با پاريس ري‮ويو

گفت وگوی دوريس لسينگ با پاريس ري‮ويو

برگردان: شهريار گلواني


مصاحبه با خانم لسينگ در منزل رابرت گوتليب در ايست فورتيس مانهاتان انجام گرفت. رابرت سال‮ها اديتور داستان‮هاي وي در" ناپ " بود و در حال حاضر اديتور نشرية نيويورکر است. لسينگ مسافرت کوتاهي به شهر ما کرده بود تا در مراسم اجراي اپراي فليپ گلاس بر اساس متن اپرايي داستان " نماينده‮اي در سيارة هشتم " نوشتة خودش شرکت کند. برنامة مراسم اجراي اپرا دائماً در تغيير بود و ما پس از مبادلة کارت پستال‮هاي فراوان( لسينگ علاقة زيادي به تبادل اطلاعات از طريق کارت پستال دارد ) بالأخره توانستيم وقت مصاحبه از او بگيريم.
وقتي داشتيم ضبطصوت را آماده مي‮کرديم لسينگ از سر و صداي محيط شکايت کرد و خواست که مصاحبه در باغ پشت رديفي از ساختمان‮ها انجام گيرد، جايي که کاترين هپبورن در آن زندگي مي‮کرد. قدري در بارة شهرها حرف زديم. لسينگ حدود چهل سال در لندن زندگي کرده و هنوز هم فکر مي‮کند "همه چيز در آن شهر خارق العاده است" همچنان‮که انتظار مي‮رفت و در جاهاي ديگر هم گفته خانم لسينگ اضافه کرد: "هميشه عظمت ساختمان‮ها بي‮آن‮که خودمان متوجه شويم ما را تحت تاثير قرار مي‮دهد. " لسينگ ضمن صحبت در بارة شش ماهي که قبل از پنج سالگي در لندن سپري کرده بود گفت:" بچه‮ها را بايد به مسافرت برد، خيلي خوب است که بچه‮ها به نقاط مختلف بروند، خيلي برايشان مفيد است، البته تصميم با پدر مادرهاست".
مصاحبه در پاسيو باغ انجام گرفت. لسينگ با موهاي سياه و نقره‮اي درخشان که خطي از ميان فرق سر آن‮ها را دوقسمت کرده بود، با پيراهني بسيار کوتاه و جوراب، بلوز و ژاکت کاملاً شبيه عکس روي جلد کتاب‮هايش شده بود. خستگي‮اش به خاطر مسافرت طولاني و برنامه‮هاي ديگرطبيعي بود. صدايي قوي و آهنگين داشت. لحن صدايش ملامتگر و در عين حال دلنشين بود و اندکي هم نيشدار و مضطرب.


توماس فريک 1988


مصاحبه‮گر:
شما در پرشيا که در حال حاضر ايران ناميده مي شود متولد شده‮ايد. چطور والدينت سر از آن‮جا درآوردند؟


دوريس لسينگ:
پدرم در جنگ جهاني اول شرکت کرده بود و شرايط روحي مناسبي براي زندگي در انگلستان نداشت . به همين خاطر از روساي خود در بانک خواسته بود تا او را به جاي ديگري منتقل کنند و به اين ترتيب ما به کرمانشاه در ايران منتقل شديم. شهري که در آن خانه‮اي بزرگ با اتاق‮هاي فراخ و گشاد و اسب‮هاي سواري در اختيارمان بود. خانه بسيار زيبا و شکيل بود. به من گفته‮اند که اين شهر ديگر آن شکوه سابق را ندارد. گذشت زمان است ديگر. کرمانشاه شهري با بازارها و عمارت‮هاي زيبا بود. بعد ناگهان قبل از آن که بفهميم چه اتفاقي افتاده همه چيز عوض شد و اوضاع به هم ريخت و ما به تهران نقل مکان کرديم. تهران شهري زشت بود اما مادرم که در اين شهر به گروه " کانون اعضاي سفارت پيوست و برخلاف پدرم بسيار خوشحال بود. هر روز مهماني شام در منزل اعضا برپا مي‮شد و پدرم حقيقتاً از اين مهماني‮ها متنفر بود. بعد از اتمام مأموريت پدر در ايران به انگلستان برگشتيم. در آن زمان نمايشگاه امپراطوري بريتانياي کبير (عنواني که گاهي در ادبيات به آن اشاره مي شود) برقرار بود و اهميت بسيار زيادي داشت. در غرفه رودزياي جنوبي نمونه‮هاي ذرت و غلات استحصال شده وجود داشت و شعارهاي مسخره‮اي هم از اين دست پيوسته تکرار مي‮شد که: " طي پنج سال بار خود را ببنديد" ...خب پدر هم که اخلاق رمانتيکي داشت بار و بنة خود را بست و رهسپار شد. سرمايه پدر مبلغ پنج هزار پوندي بود که بابت شرکت در جنگ و زخم پايش به عنوان مقرري دريافت کرده بود. خلاصه رهسپار کشوري ناشناخته شديم تا به کار کشاورزي بپردازيم. دوران کودکي پدر در کولچستر که شهر کوچکي بود سپري شده بود و زندگي حقيقتاً دهقاني و کودکي در حال و هواي روستايي را از سر گذرانده بود. و همين امر باعث شد تا خود را با شرايط مناطق مرتفع و مسطح رودزيا که دار و درخت کمي داشت تطبيق دهد. چنين سرنوشتي در آن دوران غيرمعمول نبود اما براي من مدتي طول کشيد تا با آن شرايط اخت شوم . در داستان " شيکستا" سرنوست مأموران سابق از آلمان و انگلستان را که زخمي شده بودند و شانس آورده بودند که مثل همقطاران‮شان نمرده و زنده مانده بودند را با همه درد و رنج شان به تصوير کشيده ام.


مصاحبه‮گر:
چنين سرنوشتي شايد بتوان گفت شبيه سرنوشت داوطلبان جنگ ويتنام در کشور ما بود که پس از بازگشت از جنگ نتوانسته بودند خود را با شرايط محيطي تطبيق دهند و کاملاً از جامعه منزوي شده بودند.


 دوريس لسينگ:
من واقعاً نمي‮فهمم مردم با چنين تجاربي چگونه مي‮توانند خود را بلافاصله با شرايط محيطي تطبيق دهند. اين سوال هميشگي من بوده .


مصاحبه‮گر:
اخيراً خاطراتي را در مجله ي " گرانتا" در باره ي مادر خود منتشر کرده‮اي که من فکر مي‮کنم حقيقتاً در بارة پدرت بوده.


دوريس لسينگ:
چطوري ميشود زندگي آن دو را از هم جدا کرد. مادرم در حقيقت زندگي‮اش را وقف پدر کرده بود.


مصاحبه‮گر:
من وقتي در باره جستجوي طلاي پدرت ، آرزوهاي بزرگ و ساير ماجراجويي‮هايش مي‮خوانم حقيقتاً شگفت‮زده مي‮شوم...


دوريس لسينگ:
راستش پدرم آدم عجيبي بود. کسي بود که واقعاً کاري از دستش ساخته نبود. درواقع بخشي از اين بي‮عرضگي بخاطر تبعات شرکت‮اش در جنگ بود. نمي‮توانست با چيزي کنار بيايد. همه برنامه‮ريزي‮ها و ادارة امور در دست مادرم بود و همو بود که کارها را اداره مي‮کرد.


مصاحبه‮گر:
من حس ام اين است که او در همة کارهايش همان شوق و ذوق جستجوي طلا را داشته.
 
دوريس لسينگ:
اين حس شما تا حدودي قرين به حقيقت است – اينکه او فکر مي‮کرد اگر راهش را بداند مي‮تواند به طلا دست يابد. بخاطر همين او هميشه در حال کسب تجربه بود. او در کشور طلا زندگي مي‮کرد. معادن طلا، کوچک و بزرگ در اطراف مان بودند. من در اين مورد در داستاني بنام "ال دورادو" بصورت ديالوگ نوشته‮ام.


مصاحبه‮گر:
پس چندان هم پربيراه نبوده.


دوريس لسينگ:
نه ! کشاورزها هميشه چکش و لگني تو ماشين‮شان داشتند. اونا هميشه با تکه‮اي طلاي چسبيده به سنگ برمي‮گشتند.


مصاحبه‮گر:
پس وقتي بچه بودي دور و برِت پر از آدم‮هايي بودند که قصه‮ها براي گفتن داشتند.


دوريس لسينگ:
نه....آفريقايي‮ها قصه مي‮گفتند ولي ما اجازه نداشتيم باهاشون قاطي بشويم. بدترين چيز آن‮جا هم همين مسئله بود. منظورم اينه که در کودکي مي‮توانستم تجارب فوق‮العاده اي داشته باشم. اما يک بچة سفيد پوست مناسبتي نداشت که به قصه‮هاي آن‮ها گوش دهد. مي‮دانيد من در انگلستان عضو انجمني هستم بنام" کالج قصه گويان". حدود سه سال پيش گروهي با هدف احياي سنت قصه‮گويي به مثابه يک کار هنري اين انجمن را تشکيل دادند. تلاش مفيدي بوده. من فقط مشوق آن‮ها هستم و در جلسات‮شان شرکت مي‮کنم. مشکل اين بود که مردم فکر مي‮کردند قصه‮گويي همان تعريف خاطرات بامزه و لطيفه است. اين‮جوري آن‮ها نااميد مي‮شدند. گروهي هم فکر مي‮کردند قصه‮گويي يعني گپ وگفت با مردم. مي‮دونيد که هميشه آدم‮هايي هستند که دوست دارند خاطرات‮شان را تعريف کنند. اما تعداد زيادي قصه‮گوهاي واقعي هم جذب کالج شدند. تعدادي از آن‮ها از آفريقا بودند – از همه جاي آفريقا – آدم‮هايي که نسل اندر نسل قصه‮گو بودند و آدم‮هايي که قصد احياي اين سنت را داشتند. به اين ترتيب کارمان گرفت. حالا قصه‮گويي زنده و جاندار است. هروقت در لندن يا جاهاي ديگر مراسم قصه‮گويي برگزار مي‮شود مخاطبان زيادي را جذب مي‮کند. تعجب آور اين است که فکر کنيد واقعاً چه چيزي مي‮توانند به جاي آن انجام دهند. " والاس " يا چيزي شبيه آن تماشا کنند.


مصاحبه‮گر:
بازگشت به انگليس چه احساسي داشت. يادم مي‮آيد وقتي جي. گي. بالارد به شانگهاي برگشت احساس خوبي نداشت و فکر مي‮کرد آن‮جا همه چيزکوچک وعقب مانده است.
 
دوريس لسينگ:
آه...چرا. من هم احساس خوبي نداشتم. هنوز هم احساس خوشي ندارم. همه چيز محصور و قفل شده در چارديواري تنگ است. همه چيز بسيارعالي اما بيش ازحد سازمان يافته است. من فکر نمي‮کنم حتي يک اينچ از مناظر طبيعي انگلستان باشد که دست بشر به آن نرسيده و بکر مانده باشد. به نظر من حتي يک دانه گياه وحشي وجود ندارد.


مصاحبه‮گر:
آيا هيچ‮وقت به سرت زده است به طبيعت جادويي و وحشي آفريقا بازگردي؟


دوريس لسينگ:
راستش من در آن طبيعت زندگي نکرده‮ام، قبول داري؟ چيزي از گذشته وجود ندارد. سه سال پيش وقتي تنها دو سال از استقلال زيمبابوه مي گذشت، به آن کشور رفتم کاملاً واضح بود که من متعلق به گذشته‮ام. آن زمان‮ها من دختري سفيدپوست و مورد نفرت بوميان بودم که هيچ‮کس مهربانانه با من حرف نمي‮زد. اما حالا خانمي متشخص و مورد احترام هستم.


مصاحبه‮گر:
چرا؟ چون عليه سياهان بودي؟


دوريس لسينگ:
من عليه رژيم سفيد ها بودم. اما "حصار رنگ " وجود داشت. امروزه حصار رنگ از بين رفته است. تنها ارتباطي که با سياه پوستان داشتم، برده‮ها بود. خيلي سخت بود با سياه پوستاني که به خاطر منع آمدوشد فقط ساعت نه اجازة عبورومرور داشتند و در شرايط فقر و فاقه‮اي بسر مي‮بردند که من در آن نبودم ارتباط برقرار کنم.


مصاحبه‮گر:
در خاطراتي که در "گرانتا" منتشر شده تصويري از دختري است که اسلحه‮اي داشته و مسابقه تيراندازي مي‮گذاشت...


دوريس لسينگ:
خب . آن دوران از اين جور کارها زياد بود اما امروزه سفيدها را بيرون کرده‮اند و ديگر آن اوضاع و احوال عوض شده..


مصاحبه‮گر:
آيا ميل به نويسندگي از کودکي در تو بود؟ در خاطراتت گفته‮اي که نوشته‮هايت را از مادرت پنهان مي‮کردي. چون بيشتر آن‮ها را از بين مي‮برد .


دوريس لسينگ:
مادرم زني بود که خيلي سرخورده شده بود. مملو از توانمندي بود و انرژي آن را به من و برادرم منتقل مي‮کرد. هميشه مي‮خواست سري توي سرها در بياوريم. مدت‮ها تلاش کرد تا موزيسين بشوم آخر خودش موزيسين خوبي بود. اما من استعدادش را نداشتم. آن موقع‮ها همة دانش آموزان بايد کلاس موسيقي مي‮ديدند. هميشه ما را تحت فشار مي‮گذاشت. البته از جهاتي کار خوبي مي‮کرد چون بچه‮ها در شرايطي هستند که بايد تحت فشار قرار بگيرند. اما همين کار باعث مي‮شد ما هم موضع دفاعي بگيريم. به هر حال من فکر مي‮کنم که هر کودکي بايد صاحب استعدادهاي خودش باشد.


مصاحبه‮گر:
اما من هنوز پاسخ اين سؤالم را که آيا در کودکي مي‮خواستي نويسنده شوي دريافت نکردم.


دوريس لسينگ:
راستش آرزوهاي زيادي داشتم و دکتر شدن هم يکي از آن‮ها بود. ميتوانستم کشاورز خوبي هم از آب در بيايم. من به خاطر سرخوردگي‮هايم نويسنده شدم. مسئله‮اي که فکر مي‮کنم در مورد بسياري از نويسندگان صادق است.


مصاحبه‮گر:
تو در ژانرهاي مختلف رمان نوشته‮اي. آيا فکر نمي‮کني که خوانندگانت به اين نتيجه برسند که داري بهشان خيانت مي‮کني؟ چون تو اصلاً در يک جا بند نمي‮شوي؟ منظورم هواخواهان داستان‮هاي علمي - تخيلي است. آن‮ها خيلي متعصب هستند و دوست ندارند نويسنده‮شان از جمع کوچک آن‮ها جدا شود.


دوريس لسينگ:
خب ،البته اين متعصبانه است. امروزه کساني که خودشان را متعلق به آن کمپ مي‮دانند مي‮خواهند قدري تعديل بشوند. يک‮بار به عنوان مهمان افتخاري به کنوانسيون جهاني نويسندگان علمي – تخيلي در برايتون دعوت شده بودم. دو نفر از علمي – تخيلي نويسان شوروي هم دعوت شده بودند. قبلاً اين کار مشکل بود اما حالا به‮خاطر باز شدن فضا گلاسنوستي قدري راحت تر شده است. راستش من با اين کتاب‮هايي که اخيراً در اين ژانرها نوشته مي‮شود نمي توانم کنار بيايم. من بعد از اين‮که منتقدين نوشته‮هاي مرا به عنوان داستان‮هاي علمي – تخيلي نقد کردند متوجه شدم که در چه زمين مقدسي گام نهاده‮ام. البته واقعاً هم من علمي - تخيلي نويس نيستم. من فقط کتابي از استانيسلاولف خوانده بودم که در واقع يکي از کلاسيک‮هاي علمي – تخيلي و مملو از تخيلات علمي بود...البته نصف کتاب را چون نمي‮فهميدم از دست دادم، اما بقيه کتاب را که درک مي‮کردم واقعاً اعجاب انگيز بود. من با جوانان و نيز ميانسالاني که روحية جوان داشتند ملاقات کردم که به من مي‮گفتند " خيلي ببخشيد ما حوصلة رئاليسم را نداريم و من هم در جوابشان مي‮گفتم:" خداي من! ببينيد چه چيزي را از دست مي‮دهيد! اين که خيلي متعصبانه است! اما آن‮ها گوششان بدهکار نبود. در مقابل ميانسالاني هم بودند که مي‮گفتند ما حوصلة داستان‮هاي تخيلي و غير رئال را نداريم. واقعاً حيف است که تخيلي مي‮نويسيد. من از بابت که مهمان افتخاري بودم خوشحالم چون راه من از آن‮ها از همان گردهمايي جدا شد.


مصاحبه‮گر:
آن‮چه در " شيکاستا " خيلي مرا تحت تاثير قرار داد اين بود که توانسته‮اي همة تم‮هاي روحي که در داستان‮هاي علمي – تخيلي بصورت رمز و استعاره در لايه‮هاي تحتاني داستان مطرح مي‮شوند را رو بکني.


دوريس لسينگ:
راستش من موقع نوشتن اون داستان فکر نمي‮کردم دارم داستان علمي – تخيلي مي‮نويسم، جدي مي‮گويم. شروع داستان طوري بود که من دوست داشتم با يه چيز ديگه‮اي شروع کنم." ساعت سه بعد از ظهري منحصر بفرد سال 1883 درتامسک..." اين جمله خلاف ديد کيهاني است و اين نوع شروع کردن داستان گزينة ثانوي من بود!


مصاحبه‮گر:
تو براي بسياري از مجموعه داستان‮هاي صوفيانه مقدمه نوشته‮اي. اين علاقه به صوفيسم از کجا پيدا شد؟


  Hand Writing Of the Writer



دست‮نوشته دوريس لسينگ از کتاب " يادداشت‮هاي نجات يافته"


دوريس لسينگ:
خب. مي‮داني که من از صحبت کردن در اين خصوص متنفرم. چون آن‮چه تو مي‮گويي ديگر کليشه‮اي شده و پوچ و مهمل بافيه. تمام چيزي که مي‮توانم و دوست دارم در اين زمينه بگويم اين است که من دنبال نوعي ديسيپلين در اين خصوص هستم. همه قبول دارند که آدم به يک هادي نيازمند است. من هم دنبال يکي بودم. اما همة آن‮ها به نوعي پيرمراد بودند که اصلاً ازشان خوشم نمي‮آيد. بالأخره به يک نفر به اسم " شاه " برخوردم که صوفي بود و حقيقتاً مرا تحت تاثير قرار داد. از همان اوايل دهة شصت با اين کار مشغول شدم. واقعاً نمي‮شود چيزي در موردش گفت چون بيشتر تجربي است و بايد خودت تجربه کني. مي‮خواهم نکته‮اي در اين مورد روشن کنم، چون خيلي‮ها هستند چپ و راست مي‮گويند " من صوفي هستم ". فوقش اين است که کتابي در اين زمينه خوانده اند که به نظرشان جالب رسيده . اين کار کاملاً مخالف منش و کردار صوفيان واقعي است. خيلي از صوفي‮هاي بزرگ گفته اند که :" من نمي‮توانم خودم را صوفي بنامم چون صوفي بودن خيلي مشکل است ". من نامه‮هايي دريافت مي کنم که نوشته‮اند:" هي... دوريس شنيده‮ايم که تو هم صوفي هستي ..." خب من چه جوابي به اين‮ها بدهم . مجبور مي شوم کاري به کارشان نداشته باشم.


مصاحبه‮گر:
به نظرم مردم مي‮خواهند از تو يک پيرمراد بسازند حالا چه سياسي يا متافيزيکي .


دوريس لسينگ:
به نظر من مردم هميشه دنبال پيرمراد هستند . راحت‮ترين کار در جهان پيرمراد شدن است . اين کار خيلي هراس‮انگيز است. من يک بار در همين نيويورک شاهد واقعه‮اي گيج‮کننده بودم. احتمالاً دهة هفتاد بود، دوران ترکتازي پيران‮مراد. مردي هميشه با لباده‮اي طلايي وسط سنترال پارک مي‮نشست. اين مرد کلمه‮اي حرف نمي‮زد و درست ظهرها موقع ناهار خوردن پيدايش مي‮شد. از وجناتش معلوم بود که مرد مقدسي است. اين کار ماه‮ها طول کشيد. مي‮آمد،مي‮نشست و غذايش را مي‮خورد. مردم دورش حلقه مي‮زدند و در سکوت مي‮نشستند و بعد راهش را مي‮کشيد و مي‮رفت. به همين سادگي.


مصاحبه‮گر:
مي‮خواهم اين سؤال را هم در اين زمينه بپرسم. به نظر تو تناسخ معقوله؟


دوريس لسينگ:
فکر مي‮کنم عقيدة جالبيه، هر چند که من اعتقادي به آن ندارم. فکر مي‮کنم شبيه غوطه‮ور شدن در قلمرو ناشناخته و طي سير و سلوکي طولاني باشد.


مصاحبه‮گر:
که اين سياره فقط توقف‮گاهي کوتاه در اين مسيراست؟


دوريس لسينگ:
ما علاقه‮اي به اين موضوعات نداشتيم. من دارم راجع به آدم‮هايي صحبت مي‮کنم که به آموزه‮هاي " شاه " مي‮پرداختند و زمان زيادي براي اين‮کار صرف مي‮کردند چون اين راهي است سخت و دشوارکه صبر و تلاش فراواني مي‮طلبد. واقعاً انديشيدن به اين مسايل شوق‮انگيز است. خصوصاً اين‮که بخواهي کتابي در اين مورد بنويسي. اما تا آن‮جا که من مي‮دانم نظرية حلول در "شيکاستا" اگر به زبان ادبي بگويم استعارة جالبي است. متوجه شده‮ام که بعضي‮ها " شيکاستا " را به عنوان کتاب آموزشي استفاده مي‮کنند


مصاحبه‮گر:
احتمالاً پيامبرانه؟


دوريس لسينگ:
اين کتاب به شيوة داستان‮گويي نوشته شده. تلفيق انديشه‮هايي که در مذاهب بزرگ آمده. در مقدمة " شيکاستا " هم گفته‮ام که اگر شما "عهد قديم " ، " عهد جديد " تورات " و "قران " را بخوانيد به خط سير واحدي مي رسيد. همة اين اديان انديشه‮هاي خاص مشترکي دارند. که همانا جنگ نهايي يا آخرزمان است. من آن را داستاني فضايي ناميدم چون نام ديگري بر آن پيدا نکردم.


مصاحبه‮گر:
به نظر من تو داستان‮نويسي کاملاً شهودي هستي. و موضوعات خود را بطور اکتشافي و بدون طرح قبلي انتخاب مي کني. آيا در اين نظرم محق‮ام؟


دوريس لسينگ:
خب . راستش من هميشه طرحي کلي دارم. اما اين مسئله به اين معني نيست که با پيشرفت داستان جا براي ورود يک يا دو شخصيت ديگر موجود نباشد. وقتي تروريست خوب را مي‮نوشتم، مي‮دانستم چه مي‮خواهم بکنم. انفجار بمب در فروشگاه هارود آغاز ماجرا بود. فکر مي‮کردم نوشتن داستاني درباه گروهي آماتور و ناوارد که به ماجراي بمب‮گذاري کشيده مي‮شود جالب خواهد بود. من يک شخصيت اصلي داشتم – در واقع من خيلي‮ها را مي‮شناسم که مانند آليس بودند، يعني در عين‮حالي که نگران سرنوشت نهنگ‮ها وخوک‮هاي آبي هستند، عقيده دارند " بدون شکستن تخم مرغ نمي‮شود املت درست کرد " و بدون ذره‮اي احساس ناراحتي حاضرند عده زيادي را به قتل برسانند .هرچه بيشتر در موردشان فکر مي‮کردم بيشتر علاقمند به موضوع مي‮شدم. به اين ترتيب چيزهايي در مورد آليس و دوست پسرش و افراد ديگر داستانم مي‮آموختم. من به شخصيت‮هايي با طرز تفکر مختلف احتياج داشتم. به‮خاطر همين آن زوج لزبين را خلق کردم. بعد آن‮چه مرا متعجب کرد ظهور شخصيت‮هايي بود که ابداً به آنها نيانديشيده بودم، مثل فايه و بعد فايه به شخصيتي نابود شده تبديل شد که براي خود من هم تعجب‮آور بود. شخصيت اين يارو، فيليپ هم همين‮جوري خلق شد. همان موقع‮ها در باره شخصيتي جوان وحساس که حدود بيست‮ويک يا بيست‮ودو ساله که از کار بي‮کار شده بود، اما هميشه مسئولين بهش کار پيشنهاد مي‮کردند چيزهايي شنيدم. در واقع، متوجهيد که، پيوسته به مجموعه آگاهي‮هاي من اضافه مي‮شد. حالا شما به اين آدم‮ها مي‮گوييد ديوانه! به اين ترتيب او در هر سه روز يک ساک پر دريافت مي‮کرد. فکر مي‮کنم کتاب بسيار سرگرم‮کننده‮اي است.


مصاحبه‮گر:
واقعا؟


دوريس لسينگ:
راستش از جهاتي کميک است. ما اغلب در مورد اتفاق افتادن چيزهايي صحبت مي‮کنيم که فکر مي‮کنيم بايد آن‮گونه که مورد انتظارند اتفاق بيافتند، و هر چيزي هم در اين اتفاق مهم است. واقعيت غيرقابل انکار اين است که تجربة هرکس در باره چيزها در واقع تجربه‮اي کامل است. منظورم همة چيزهاست! با اين وصف چرا بايد اين نمونه متفاوت از بقيه باشد. من به تروريستهاي بسيار خطرناک اعتقادي ندارم.


مصاحبه‮گر:
توطئه و امثالهم...؟


دوريس لسينگ:
مجموعه‮اي از کثافت‮کاري‮ها و به هم ريختگي‮ها دست به دست هم مي‮دهند.


مصاحبه‮گر:
اتفاق افتاده که چند داستان را هم زمان به پيش ببربد؟


دوريس لسينگ:
رک و پوست کنده بگويم نه! من وقتي کار جديدي را شروع مي‮کنم سعي مي کنم کارهاي قبلي را سرو ساماني داده باشم.


مصاحبه‮گر:
پس تو کاري را تمام مي‮کني و بعد مي‮روي سراغ کاري ديگر...


دوريس لسينگ:
بله درسته. من هيچ‮وقت غير از اين نمي‮توانم کاري انجام دهم. اگر خرده کاري بکني ايده‮هاي ارزشمندي را از دست مي‮دهي. اين تداوم ذاتي نامحسوس است. گاهي هم وقتي مي‮خواهي شکل جديدي به کارهايت بدهي در مي‮يابي که چيزهاي جديدي در دسترس هستند.


مصاحبه‮گر:
آيا شده وقتي روي ژانري کار مي‮کني اين احساس بهت دست داده باشد که داري خودت را بازيافت مي‮کني؟ براي نمونه من فکر مي‮کنم چشم اندازرئاليسمي که در تروريست خوب و يا در کتاب‮هاي جين سامرز بکار گرفته‮اي با کارهاي رئال قبلي‮ات متفاوت است.


دوريس لسينگ:
شايد به خاطر گذر زمان باشد. آدم‮ها به‮تدريج مستقل و بي‮تفاوت مي‮شوند. به نظر من هر کتاب مسئله‮اي است که طرح شده و بايد حل شود .اين چيزي است که فرم داستان را به‮تو تحميل مي‮کند. اين‮گونه نيست که به خودت بگويي " مي‮خواهم داستاني علمي - تخيلي بنويسم ". تو از يک جايي شروع مي‮کني و بعد کم‮کم فرم داستان خودش را تحميل مي‮کند.
 
مصاحبه‮گر:
آيا بي‮وقفه مي‮نويسي؟ يا اتفاق افتاده که بين کتاب‮هايت وقفه‮اي افتاده باشد؟


دوريس لسينگ:
بله! زماني اصلاً نمي‮نوشتم. گاهي هم مدت زمان طولاني ننوشته ام. هميشه کارهايي است که مجبوري انجام بدهي، مقاله‮اي است که بايد بنويسي، حالا چه خوشت بيايد و چه خوشت نيايد. زماني داستان کوتاه مي‮نوشتم. جالب بود چون آن‮ها خيلي کوتاه بودند. يه روز، اديتورم باب گاتليب خيلي اتفاقي بهم گفت که خيلي وقته کسي داستان کوتاه برايم نمي‮فرستد و به نظر او اين کار خيلي جالب بود. با خودم گفتم:"خداي من! خيلي وقته داستان کوتاه ننوشته‮ام ".به اين ترتيب شروع به نوشتن داستان‮هاي حدود 1500 کلمه کردم و اين ديسيپلين خوبي برايم بود. از اين کارم لذت بردم. نام اين مجموعه را " چشم انداز لندن " گذاشتم چون همه آن‮ها به لندن مربوط مي‮شد.


مصاحبه‮گر:
پس آن‮ها در واقع قصه و يا چيزهاي غيربومي نيستند؟


دوريس لسينگ:
نه! اصلاً. آن‮ها مربوط به وقايع واقعي هستند. من خيلي به لندن فکر مي‮کردم. به نظرت هر شهري صحنة تئاتر نيست؟


مصاحبه‮گر:
آيا عادت داري بطور حرفه‮اي و مرتب کار کني؟


دوريس لسينگ:
کار مرتب و حرفه‮اي چندان مهم نيست. چون عادت است. زماني که مشغول بزرگ کردن بچه بودم با خودم فکر مي‮کردم بايد سروساماني به کارهايم بدهم و اصولاً کم کار مي‮کردم، اما در اوقات فراغت آخر هفته و در تعطيلات بطور باورنکردني کار مي‮کردم. حالا اين عادت‮ها در من نهادينه شده است. در واقع هر چه کمتر کار مي‮کنم با دقت بيشتر و بهتري کار مي‮کنم. در واقع اين هم نوعي عادت است. مي‮دانم که اغلب زنان نويسنده هم اين‮کار را مي‮کنند، در حالي‮که گراهام گرين هر روز دويست کلمه مي‮نوشت. در واقع من در جريان کار بهتر مي‮نويسم. اوايل نوشتن موضوع قدري گنگ و پراکنده است اما بتدريج با پيش رفتن داستان نوشتن هم روان‮تر مي‮شود. هر وقت براي نوشتن چيزي زور مي‮زنم متوجه مي‮شوم که خوب از آب در نمي‮آيد.


مصاحبه‮گر :
اخيرا" چه مطالبي مطالعه مي‮کنيد؟ داستان‮هاي معاصر را مي‮خوانيد؟


دوريس لسينگ:
خيلي زياد مي‮خوانم. شکر خدا خيلي سريع هم مي‮خوانم. البته چارة ديگري هم ندارم. نويسنده‮ها وناشرها مقادير زيادي کتاب مي‮فرستند. حدود نه، ده کتاب هر هفته. من هم وجدانم اجازه نمي‮دهد سرسري بگذرم. واقعيت اين است که بعد از خواندن يکي دو فصل از کتاب متوجه مي‮شوي که کتاب ارزش ادامه دادن دارد يا نه. گاهي هم پيش مي‮آيد که آدم حوصلة کافي ندارد يا بيش از حد گرفتار کارهاي خودش است. نويسندگان زيادي هستند که دوست‮شان دارم و هميشه کتاب‮هاي جديدشان را مي‮خوانم. گاهي هم مردم خواندن کتابي را پيشنهاد مي‮کنند. روي هم رفته زياد مي‮خوانم.


مصاحبه‮گر:
مي‮تواني کمي در بارة اين‮که چگونه با خلق جين سامرزمنتقدين را سر کار گذاشتي، صحبت کني؟ قبل از هر چيز برايم خيلي جالب است که با اسم مستعار دو نوول طولاني منتشر کردي تا نشان دهي با نويسندگان جوان چه رفتاري مي‮شود.


دوريس لسينگ:
البته قرار نبود دو کتاب با نام مستعار منتشر کنم. اول قصد داشتم فقط يک کتاب باشد. قضيه به اين شکل بود که کتابي نوشتم و به بازارياب گفتم که اين اولين کتاب زن ژورناليسي در لندن است که مي‮خواهد برايش ناشري پيدا کند. نمي‮خواستم هويت نويسندة کتاب زياد از من متفاوت باشد. بازارياب متوجه شده بود و کتاب را به ناشرين فرستاد. دو تا از ناشرهاي انگليسي من کتاب را برگرداندند. نظر نمونه خوان‮هاي کتاب خيلي ترحم‮آميز بود! واقعاً بنده نوازي کرده بودند!! سومين ناشر ميشل ژوزف ( ناشر اولين کتاب من ) خانم مديري داشت بسيار باهوش ، بنام فليپا هاريسون که به بازارياب من گفته بود اين نوشته شبيه آثار اوليه دوريس لسينگ است. حدس او براي ما معضلي شده بود که بايد حل مي‮شد. چون دوست نداشتيم دوره بيافتد و حدس‮اش را اين‮جا و آن‮جا تعريف کند! به همين خاطر به نهار دعوت‮اش کرديم و آن‮جا به او گفتم: " جين سامرز منم! مي‮تواني اين راز را پيش خودت نگه‮داري؟" اولش خيلي ناراحت شد اما بالأخره خيلي از اين فکر خوشش آمد. بعد باب گوتيب که اديتور نوشته‮هاي من در " ناپ" ايالات متحده بود متوجه قضيه شد و ما شديم سه نفر. بعد ناشر فرانسوي‮ام تلفن کرد و گفت:"تازگي کتابي خريده‮ام از نويسنده‮اي انگليسي. تو در نوشتن‮اش کمک نکرده‮اي؟ " مجبور شدم حقيقت را بهش بگويم. در مجموع شديم چهار يا پنج نفر که از ماجرا خبر داشتيم. حدس ما اين بود که بعد از انتشار کتاب همه متوجه خواهند شد. البته قبل از نشر نسخه‮اي از کتاب به همة کساني که متخصص نوشته‮هاي من بودند فرستاده شده بود اما هيچ‮کدام از آن‮ها نتوانسته بودند متوجه قضيه بشوند. اين متخصصين همة نويسندگان را گرفتار خودشان کرده‮اند. گويي نويسندگان مايملک آن ها هستند. خيلي جالب بود! چهار ناشر اروپايي بي آن‮که متوجه شوند کتاب مال من است آن را خريدند. جالب بود. به اين ترتيب اولين کتاب منتشر شد. چند زن آن‮هم خيلي کوتاه کتاب رامعرفي کردند چون فکر مي‮کردند من هم از خودشونم. به اين ترتيب "جين سامرز " شهرت يافت و هواخواهان زيادي دست و پا کرد که عموماً آدم‮هاي غيرادبي بودند کساني که علاقمند به نوشته‮هاي سبک قديم بودند. عده‮اي از کارمندان امور خدماتي هم چه موافق و چه مخالف اقبالي به کتاب نشان دادند چون مي‮گفتند که خوشحال‮اند من آن‮ها را نوشته‮ام. بعد فکر کردم که بهتر است کتاب دوم را هم بنويسم. بعد از آن بود که عاشق " جين سامرز " شدم. وقتي از موضع اول شخص مي‮نويسي، نمي‮تواني زياد از حوزة ديد اول شخص فراتر بروي. " جين سامرز يک خرده بورژواست با پس زمينة بسيار محدود. چيزهايي هستند که از خرده بورژواهاي انگليسي خيلي محدودترند. سامرز به دانشگاه نرفته بود و از همان ابتداي جواني مجبور به کار کردن در اداره شده بود. زندگي او محدود به اداره بود. ازدواج کرده بود، چيزي که اگر بتوان نام آن را ازدواج گذاشت. بچه‮دار نشده بود و از سفر خارج خوشش نمي‮آمد. وقتي با شوهرش و يا از طرف اداره به سفر خارج مي‮رفت دوست داشت هرچه زودتر به وطن بازگردد. تا آن‮جا که بتواني فکرش را بکني تجربه‮هايش محدود بودند. بنابراين موقع نوشتن مجبور بودم بسياري از اتفاقات را از قلم بياندازم. حذف! حذف! اين زن خيلي معمولي بود. در اعتقادات خود که چه چيزي خوب است و چه چيزي بد بسيار قاطع بود.


مصاحبه‮گر:
حتي در مورد لباس...


دوريس لسينگ:
همه چيز! دوستي داشتم که در مورد پوشش‮اش خيلي وسواس داشت. من اميدوارم رنجي را که براي مناسب جلوه کردن مي‮کشيد کسي تجربه نکند. جين سامرز برآيند خيلي‮ها بود. دومي مادر خود من. با خودم مي‮انديشم اگر او در شرايط فعلي لندن جوان بود چه وضعيتي پيدا مي‮کرد. سومي زني بود که دائماًً مي‮گفت:" کودکي من عالي بود، عاشق پدر و مادرم بودم، برادرم را خيلي دوست داشتم، خيلي ثروتمند بوديم، عاشق مدرسه رفتن بودم، شوهر جواني نصيبم شد، شوهرم را خيلي دوست داشتم و از اين جور حرف‮ها ... " بعد ناگهان شوهرش مي‮ميرد و او از يک زن – کودک خيال‮پرداز به زني که بايد به خودش متکي شود تبديل مي‮شود. من همة اين آدم‮ها را در يک نفر جمع کردم. وقتي از موضع اول شخص مي‮نويسي خيلي جالب است که خودت را کشف مي‮کني ولي وقتي در قالب کسي مي‮روي که خيلي از تو متفاوت است کار مشکل مي‮شود.


مصاحبه‮گر:
پس منظور اصلي تو از کتاب‮هاي "جين سامرز " محک زدن نهادهاي ادبي بوده؟


دوريس لسينگ:
مدت‮هاي مديدي است که با ماشين ادبي همراه بوده‮ام. با چم و خم‮شان آشنا هستم. من نه تنها ذائقة ناشرين بلکه منتقدين و نمونه‮خوان‮ها را هم مي‮شناسم. مي‮دانم آن‮ها از چه چيزي خوششان مي‮آيد و از چه چيزي بدشان. همة آن‮ها بيش از حد قابل پيش بيني هستند. من مطمئن بودم چه بر سر کتاب خواهد آمد! درست قبل از آن‮که هويت جين سامرز را آشکار کنم مصاحبه اي با تلويزيون کانادا داشتم. آن‮ها پرسيدند: خب فکر مي‮کني چه اتفاقي مي‮افتد؟ گفتم: " منتقدين انگليسي خواهند گفت کتاب‮ها فاقد ارزش هستند. " جدي مي‮گويم. ما با همچين موجودات حقيري سر و کار داريم. در صورتي‮که کتاب در همة کشورها با اقبال زيادي روبه‮رو شده بود.


مصاحبه‮گر:
در مقدمه " شيکاستا " گفته‮اي که مردم ارزش اين دوران و اين‮همه کتابي را که در دسترس است نمي‮دانند. آيا واقعاً فکر مي‮کني داريم به سوي فرهنگ جدايي از کتاب پيش مي‮رويم؟ آينده نامطمئن را چگونه پيش بيني مي‮کنيد؟


دوريس لسينگ:
به خاطر داشته باش من دوران جنگ جهاني دوم را تجربه کرده‮ام . دوراني که در آن کتاب و نشريات بسيار کمي در دسترس بود. حالا که در کتابفروشي ها هر آن‮چه ويا تقريباً هرآن‮چه را که مي‮خواهم در ليست وجود دارد براي من مثل معجزه است. در سختي‮هاست که قدر نعمت‮ها را خواهيم دانست.


مصاحبه‮گر:
آيا اين احساس مسئوليت در تو هست که اين خاطرات را جداي از داستان‮نويسي بيان کني؟


دوريس لسينگ:
مي‮دانم که مردم در بارة من مي‮گويند:" به نظر من شما پيشگو هستيد." اما من چيز بيشتري از آن‮چه مثلاً در نيوساينتيست در اين بيست سال اخير نوشته شده نگفته‮ام. حالا چرا اين لقب را به آن‮ها نمي‮دهند؟


مصاحبه‮گر:
تو بهتر مي‮نويسي.


دوريس لسينگ:
درسته. منظورم اين است که من آن‮ها را جالب‮تر عرضه مي‮کنم. به نظرم گاه‮گاهي يا طول موج برخورد مي‮کنم – فکر مي‮کنم بقيه نويسندگان هم همين تجربه را دارند، به اين معني که حوادث را پيش بيني مي‮کنم. اما واقعاً فکر نمي‮کنم زياد مهم باشد. به نظر من وظيفة نويسنده طرح سوال است. من فکر مي‮کنم اگر کسي داستاني از من بخواند – حالا نمي‮دانم چرا – بايد حس کند با ادبيات آبتني کرده است. بايد تا حدوي متفاوت بيانديشد. اين چيزي است که فکر مي‮کنم وظيفة نويسنده است. اين وظيفة ماست. هميشه انديشة ما اين است که چرا و چگونه وقايع اتفاق مي‮افتند. بخاطر همين است که نويسندگان حساس به مسائل هستند.


مصاحبه‮گر:
آيا هيچ‮وقت از مواد توهم‮زاي رايج دردهة شصت مصرف کرده‮اي؟ يا چيزهايي در آن رديف؟


دوريس لسينگ:
بله. يک‮بار ماسکولين مصرف کردم. از اين بابت که تجربه‮اي عيني بود خوشحالم. اما ديگر تکرارش نکردم. اين کار را در شرايط بدي انجام دادم. آن دو نفري که به من ماسکولين دادند خيلي مسئولانه عمل کردند! آن‮ها همه‮ش يه جا نشستند و من تنها جنبه " ميزباني " شخصيت‮ام را کشف کردم. چون تنها چيزي که من مي‮کردم تکرار تجربة هميشگي آن‮ها بود. مي‮خواستم بفهمم احساس واقعي‮ام چيست؟ تنها کاري که توانستند برايم انجام دهند اين بود که تنهايم بگذارند. فکر مي‮کنم مي‮ترسيدند خودم را از پنجره به بيرون پرت کنم. من از آن تيپ آدم‮ها نيستم که اهل اين کار باشند! بعد يکريز گريه مي‮کردم. گريه اهميت نداشت اما همين گريه‮ها آن‮ها را ناراحت کرده بود. بعد همه چيز به خوشي تمام شد و من ديگر سراغ مواد نرفتم. اساساً به اين خاطر که افراد مبتلا به اين مواد را مي‮شناختم. دوستي داشتم که او هم يک‮بار ماسکولين مصرف کرده بود. همه چيز مثل کابوس بود. کابوس واقعي. تا يک ماه کله آدم دوران مي‮گرفت. وحشتناک بود. اصلاً دوست ندارم دوباره تجربه‮اش بکنم.


مصاحبه‮گر:
زياد مسافرت مي‮کني؟


دوريس لسينگ:
خيلي زياد . اما مي‮خواهم تمامش کنم.


مصاحبه‮گر:
اغلب براي کار؟


دوريس لسينگ:
ميداني اغلب براي پيشبرد کارهايم. ظاهراً يکي از وظايف نويسندگان فروش کتاب‮هايشان است! عجب پيشرفت حيرت‮انگيزي! بهت مي‮گويم امسال کجاها بوده‮ام. به دعوت ناشرين‮ام به اسپانيا... مادريد و بارسلونا رفتم که خيلي خوش گذشت. بعد به برزيل رفتم. آن‮جا متوجه شدم که کتاب‮هايم خوب فروش رفته‮اند. قبلاً از اين موضوع خبر نداشتم. البته مخصوصاً داستان‮هاي علمي – تخيلي‮ام. بعد به سانفرانسيسکو رفتم. آن‮جا بهم گفتند:" حالا که اينجايي ... بهتره ..." واي از دست اين عبارت "بهتره..." به پورتلند هم بري... تا حالا آنجا رفته‮اي؟


مصاحبه‮گر:
نه. هرگز.


دوريس لسينگ:
اين‮هم براي خودش تجربه‮ايه. در سانفرانسيسکو همه به‮طور معمول خوش‮گذران، مغرور، شوخ‮طبع، خوش‮برخورد، زود جوش و شيک‮پوش‮اند. نيم ساعت پرواز مي‮کني و به شهري معمولي مي‮رسي که نشاني از هيچ‮يک از ويژگي‮هاي سانفرانسيکو در آن نيست. عجيبه. آمريکا واقعاً کشور عجايبه. بعد براي بار دوم به فنلاند رفتم. بهترين کتابفروشي‮هاي جهان آن‮جا هستند! عالي! اعجاب‮انگيز! خودشان که مي‮گويند به خاطر شب‮هاي طولاني اين کشوره! حالا هم اين‮جا هستم. بعد قراره براي شرکت در گردهمآيي علمي – تخيلي نويسان به برايتون بروم. بعد براي دريافت جايزة موندللو به سيسيل ايتاليا خواهم رفت. گفتم:" چرا سيسيل؟"
گفتند:" به‮دليل اين‮که سيسيل شهرت بدي بخاطر مافيا کسب کرده ..." بعد از سيسيل سراسر زمستان را خواهم نوشت.


مصاحبه‮گر:
شنيده ام که با فيليپ گلاس روي " اپراي فضايي " کار مي‮کنيد؟


دوريس لسينگ:
تعجب مي‮کنم واقعاً چه بر سر کتاب‮ها مي‮آيد. چه کسي تصورش را مي‮کرد داستان " نماينده‮اي براي سياره هشتم " تبديل به اپرا بشه. خيلي عجيبه!


مصاحبه‮گر:
چطور اين اتفاق افتاد؟


دوريس لسينگ:
خب. فيليپ گلاس نامه‮اي به من نوشت و گفت که مي‮خواهد اپرايي بر اساس داستان اجرا کند و ما قرار ملاقات گذاشتيم.


مصاحبه‮گر:
قبلاً چيزي در مورد موسيقي او مي دانستيد؟


دوريس لسينگ:
 راستش را بخواهيد نه! او تعدادي از موسيقي‮هايش را فرستاد. مدتي طول کشيد تا گوش‮هايم به نوع موسيقي او عادت کردند. گوش‮هايم عادت به موسيقي ديگري داشتند. ميداني که منظورم چيست. بعد ما ملاقات کرديم و راجع به کار صحبت کرديم. کارها به خوبي و خوشي پيش رفت چون زياد اختلاف نظر نداشتيم. توافق کرديم، همين! او گفت که کتاب به نظرش جالب رسيده و راست هم مي‮گفت چون مناسب موسيقي او بود. ملاقات ما طبق برنامه و مداوم نبود. اين‮جا و آن‮جا هم‮ديگر را ديديم و روي کارهايي که بايد مي‮کرديم توافق کرديم و من اپرا را نوشتم.


مصاحبه‮گر:
قبلاً هم چنين کاري کرده بودي؟


دوريس لسينگ:
نه. با موسيقي نه.


مصاحبه‮گر:
براي آغاز کار موسيقي داشتي؟


دوريس لسينگ:
نه. ما با اپرا شروع کرديم. تا حالا شش ورژن از داستان را تمام کرده ايم. چون اين يک داستان است. متفاوت از همة کارهاي قبلي او. وقتي کاري انجام ميشود فيليپ مي‮گويد به شش بيت اين‮جا و سه بيت آن‮جا نياز دارم. کار طاقت فرساييه.


مصاحبه‮گر:
مي‮تواني راجع به کارهاي آينده‮ات بگويي؟


دوريس لسينگ:
 بله داستان بعدي من داستان کوچک يا داستان کوتاهي بوده که کمي بزرگ شده. خنده‮آور اينه که در انگلستان رمان کوتاه خيلي شبيه داستان کوتاهِ بزرگ شده است. چيزي که اصلاً در اين‮جا، ايالات متحده، طرفدار ندارد. اين‮جا کتاب‮هاي کت و کلفت را دوست دارند. مي‮خواهند ارزش پول خرج کردن را داشته باشد. داستان در بارة خانواده‮اي معمولي است که بچه‮شان يک جن است. تا اين‮جا رئاليستي است. من اين ايده را از دو منبع به دست آورده ام. يکي از آن‮ها اين نويسنده فوق‮العاده لورن ايسلي است. او نوشته‮اي دارد – حالا خاطرم نيست دقيقاً راجع به چه مسئله ايه – که در آن مردي دمدماي غروب در ساحل قدم ميزده که به دختري بر مي خورد که مي‮گويد دختر نئاندرتال است. دختري دهاتي در منطقة روستايي با کله‮اي بيريخت که چيز زيادي از هيکل‮اش مشخص نيست. ايده‮اي بد اما بسيار تاثيرگذار! اين ايده در سرم بود و به خود گفتم:" اگر نئاتدرتال چرا کوتوله نه! چرا جن نه! مگر همة فرهنگ‮ها از اين نوع موجودات ندارند؟" منبع ديگر از مجله‮اي بود که در آن زني نوشته بود:"مي‮خواهم مطلبي در اين مورد بنويسم وگرنه ديوانه مي‮شوم. " فکر مي‮کنم او سه بچه داشت. بچة آخري که حالا هفت يا هشت ساله بايد باشد شيطان متولد شده! موضوع وحشتناکي بود. او نوشته بود که کودک‮اش هيچ چيز غير از تنفر از اطرافيان ندارد و هيچ کار عادي مثل خوشحالي و خنده انجام نمي‮دهد. او خانواده را که قادر به تحمل‮اش نيستند به تباهي کشيده بود. مادر مي‮گفت: " فقط شب‮ها مي‮توانم به سراغش بروم و او را در خواب ببوسم چون جرات بوسيدن‮اش را موقع بيداري ندارم " به اين ترتيب همة اين‮ها وارد داستان شدند. نکتة اصلي در مورد اين جن اين است که او کاملاً خود کفاست . او از هر نظر جني معمولي است. اما ما نمي‮توانيم باهاش کنار بياييم .


مصاحبه‮گر:


مجموعه داستان‮هاي فضايي را ادامه خواهي داد؟        


دوريس لسينگ:
بله. فراموششان نکرده‮ام. اگر داستان آخري را خوانده باشي ..." مامور احساساتي" متوجه شده‮اي که اين داستان علمي – تخيلي نيست بلکه هجو تمام عياري است که در آن قرار است قهرمان داستان به سيارة ... راستي اسم سيارة بد چي بود؟


مصاحبه‮گر :
شامات...؟


دوريس لسينگ:
آره ... شامات برود و اوضاع را اصلاح کند. نوشتن در بارة شامات مشکل خواهد بود چون نمي‮خواهم تصوير اين سياره شبيه زمين باشد. اين کار خيلي راحت است. البته پلاتي در ذهن‮ام دارم. اما لحن مخصوص‮شان را هم بايد پيدا کنم. متوجه منظورم که هستي؟


مصاحبه‮گر:
زياد پيش مي آيد که داستان‮هايت را براي جمع بخواني؟


دوريس لسينگ:
زياد نه. هروقت ازم بخواهند برايشان مي‮خوانم. در فنلاند نخواستند. آخرين بار يادم نيست کجا خوانده‮ام.هان... يادم افتاد . آلمان... سال گذشته. سفر گندي بود. چند نهاد فرهنگي بودند که به آن‮ها گفتم: "بيينيد من کار هميشگي‮ام را مي‮کنم. داستان را مي‮خوانم و به سوالات دانشجويان پاسخ مي‮دهم. " اون‮ها گفتند که البته اين رسم دايمي آکادميسين‮هاست و:" نبايد از دانشجويان ما انتظار سوال و جواب داشته باشي" گفتم:" شما کارتان نباشد، من خودم ترتيب کارها را مي‮دهم ".در هرصورت اوضاع آن‮طوري که در آلمان معمول است پيش رفت‮. آلماني‮ها دوست ندارند خللي در برنامه‮هايشان پيش بيايد. مي‮خواهند همه چيز طبق برنامه باشد. ساعت چهار بعد از ظهر ملاقاتي داشتيم تا ترتيب کارها را براي ساعت هشت بدهيم. نه! نه! آن‮ها اصلاً اهل بي‮برنامگي نيستند. گفتم زياد سخت نگيريد. سالن گردهم آيي بزرگ بود. داستان را به زبان انگليسي خواندم. کارها عالي پيش مي‮رفت. بعد دانشجويان شروع به پرسش گردند. پرفسورها هم جواب‮شان را مي‮دادند و بحث بين خودشان جريان داشت. سوال و جواب‮هاي آکادميک طولاني که کم کم حوصله همه سر رفت و حاضرين برخاستند تا سالن را ترک کنند. يکي از دانشجويان که مرد جواني بود جلوي در ورودي ايستاد و پس از اينکه پاسخ نسبتاً طولاني يکي از پرفسورها تمام شد پيش آمد و با صداي بلند گفت: " حوصله‮مان را سر برديد ...خسته‮مان کرديد..." من بدون توجه به واکنش پرفسورها گفتم: " خيلي خب. سوالها را به انگليسي از خود من بپرسيد " بعد همه سر جاي خود برگشتند و جلسه خيلي پرشور ادامه يافت . پرفسورها خيلي ناراحت بودند. آلمان همينه! آکادميسين‮هاي آلماني بدترين‮اند.


مصاحبه‮گر:
اخيراً ديگر نوشته‮هايت داستاني نيستند.


دوريس لسينگ:
الان کتابي مي‮نويسم، البته کتاب کوچکي است، در مورد اوضاع افغانستان. من در يکي از کمپ‮هاي آوارگان بودم. مي‮دانيد به خاطر اعتقادات اسلامي زن‮ها به ندرت مي‮توانند مثل مردها پيش خبرنگاران بروند ومسايل‮شان را مطرح کنند. به همين دليل ما گزارش را روي زنان متمرکز کرده‮ايم. اسم کتاب اين است: " باد حرف‮هاي ما را خواهد برد" که نقل قولي از يک رزمنده است که به ما گفت:" ما خطاب به هم فرياد مي‮زنيم اما حرف‮هايمان را باد مي‮برد."


مصاحبه‮گر:
هيچ‮وقت نگران اتوريته‮اي که لازم است براي چنين داستان همه‮جانبه‮اي بکار برد، بوده‮اي؟ چون تو در واقع مدت کوتاهي ناظر بيروني اوضاع بوده اي.



دوريس لسينگ:
آيا هيچوقت خبرنگاران نگران اتوريته ي گزارشي خود بوده‮اند؟ آن‮ها هم مدت کوتاهي از اين مناطق ديدار مي‮کنند. در مورد خودم، من بيشتر از همة خبرنگاران در مورد اين سفر توجيه بودم. سوالات را کاملاً بررسي کرده بودم چون با افغانستان و پاکستان آشنايي کامل داشتم ( در کتاب هم موضوع را روشن کرده‮ام) و با فارسي زبان‮ها هم حشر و نشر داشته‮ام. چيزي که اکثر خبرنگاران از آن بي بهره‮اند.


مصاحبه‮گر:
شکل گزارشي تو مورد انتقاد عده اي در ايالات متحده شده. آن‮ها تو را متهم به داشتن روابط با بعضي نهادهاي طرفدار افغان ها کرده‮اند و اين‮که آن‮ها ترتيب تهيه اين گزارش‮ها را داده‮اند. در اين مورد حرفي براي گفتن داري؟


دوريس لسينگ:
اين انتقادها عمدتاً از سوي چپ‮هاي متحجر انجام گرفته. آدم‮هايي که نبايد زياد جدي‮شان گرفت. چون در کتاب روشن کرده‮ام که ترتيب سفر مرا هيچ سازمان سياسي نداده است. من به همراه دوستاني که تشکيلاتي به نام " کمک به افغان" راه انداخته بودند به آن‮جا رفتيم و اين نهاد ترتيب ديدار از پاکستان را هم مي‮دهد. اما هزينه سفر را خودمان پرداخت کرديم و اصلاً کمک مالي نگرفتيم. آن‮چه در مورد " کمک به افغان " بايد بگويم اين است که اين نهاد دوستاني در ميان افغاني‮هاي تبعيدي در خارج و رزمندگان در داخل افغانستان دارد و افغان‮هايي که در انگلستان زندگي مي‮کنند به عنوان مشاور همکاري مي‮کنند. اين افغان‮ها دوستان شخصي من هستند و نه دوستان سياسي. " کمک به افغان" تاکنون صناري از نهادهاي دولتي دريافت نکرده و همه تشکيلات‮هاي جمع‮آوري اعانه پول‮ها را از داوطلبان دريافت کرده‮اند. و غير از افغان‮ها هم کسي از اين مبالغ بهره مند نشده است.


مصاحبه‮گر:
آيا در مورد عبارت‮هايي که براي کتاب‮هاي جين سامرز بکار برده‮اي مثل:" اگر جوان مي‮دانست / اگر پير مي‮توانست ..." هيچ پيام يا چيز متفاوتي، داري؟


دوريس لسينگ:
پيام که چه عرض کنم. مسئله اين است که شايد نداني هر چيزي که من در اين مورد مي‮دانم کليشه اي شده است. همه چيز قبلاً گفته شده . ما پير شدن‮مان را باور نداريم. مردم متوجه نيستند که خيلي زود پير مي‮شوند. زمان به سرعت مي‮گذرد.