متن کامل مصاحبه دوریس لسینگ
گفت وگوی دوريس لسينگ با پاريس ريويو
برگردان: شهريار گلواني مصاحبه با خانم لسينگ در منزل رابرت گوتليب در ايست فورتيس مانهاتان انجام گرفت. رابرت سالها اديتور داستانهاي وي در" ناپ " بود و در حال حاضر اديتور نشرية نيويورکر است. لسينگ مسافرت کوتاهي به شهر ما کرده بود تا در مراسم اجراي اپراي فليپ گلاس بر اساس متن اپرايي داستان " نمايندهاي در سيارة هشتم " نوشتة خودش شرکت کند. برنامة مراسم اجراي اپرا دائماً در تغيير بود و ما پس از مبادلة کارت پستالهاي فراوان( لسينگ علاقة زيادي به تبادل اطلاعات از طريق کارت پستال دارد ) بالأخره توانستيم وقت مصاحبه از او بگيريم. توماس فريک 1988 مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر : دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: مجموعه داستانهاي فضايي را ادامه خواهي داد؟ دوريس لسينگ: مصاحبهگر : دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: مصاحبهگر: دوريس لسينگ: مصاحبهگر: دوريس لسينگ:
وقتي داشتيم ضبطصوت را آماده ميکرديم لسينگ از سر و صداي محيط شکايت کرد و خواست که مصاحبه در باغ پشت رديفي از ساختمانها انجام گيرد، جايي که کاترين هپبورن در آن زندگي ميکرد. قدري در بارة شهرها حرف زديم. لسينگ حدود چهل سال در لندن زندگي کرده و هنوز هم فکر ميکند "همه چيز در آن شهر خارق العاده است" همچنانکه انتظار ميرفت و در جاهاي ديگر هم گفته خانم لسينگ اضافه کرد: "هميشه عظمت ساختمانها بيآنکه خودمان متوجه شويم ما را تحت تاثير قرار ميدهد. " لسينگ ضمن صحبت در بارة شش ماهي که قبل از پنج سالگي در لندن سپري کرده بود گفت:" بچهها را بايد به مسافرت برد، خيلي خوب است که بچهها به نقاط مختلف بروند، خيلي برايشان مفيد است، البته تصميم با پدر مادرهاست".
مصاحبه در پاسيو باغ انجام گرفت. لسينگ با موهاي سياه و نقرهاي درخشان که خطي از ميان فرق سر آنها را دوقسمت کرده بود، با پيراهني بسيار کوتاه و جوراب، بلوز و ژاکت کاملاً شبيه عکس روي جلد کتابهايش شده بود. خستگياش به خاطر مسافرت طولاني و برنامههاي ديگرطبيعي بود. صدايي قوي و آهنگين داشت. لحن صدايش ملامتگر و در عين حال دلنشين بود و اندکي هم نيشدار و مضطرب.
شما در پرشيا که در حال حاضر ايران ناميده مي شود متولد شدهايد. چطور والدينت سر از آنجا درآوردند؟
پدرم در جنگ جهاني اول شرکت کرده بود و شرايط روحي مناسبي براي زندگي در انگلستان نداشت . به همين خاطر از روساي خود در بانک خواسته بود تا او را به جاي ديگري منتقل کنند و به اين ترتيب ما به کرمانشاه در ايران منتقل شديم. شهري که در آن خانهاي بزرگ با اتاقهاي فراخ و گشاد و اسبهاي سواري در اختيارمان بود. خانه بسيار زيبا و شکيل بود. به من گفتهاند که اين شهر ديگر آن شکوه سابق را ندارد. گذشت زمان است ديگر. کرمانشاه شهري با بازارها و عمارتهاي زيبا بود. بعد ناگهان قبل از آن که بفهميم چه اتفاقي افتاده همه چيز عوض شد و اوضاع به هم ريخت و ما به تهران نقل مکان کرديم. تهران شهري زشت بود اما مادرم که در اين شهر به گروه " کانون اعضاي سفارت پيوست و برخلاف پدرم بسيار خوشحال بود. هر روز مهماني شام در منزل اعضا برپا ميشد و پدرم حقيقتاً از اين مهمانيها متنفر بود. بعد از اتمام مأموريت پدر در ايران به انگلستان برگشتيم. در آن زمان نمايشگاه امپراطوري بريتانياي کبير (عنواني که گاهي در ادبيات به آن اشاره مي شود) برقرار بود و اهميت بسيار زيادي داشت. در غرفه رودزياي جنوبي نمونههاي ذرت و غلات استحصال شده وجود داشت و شعارهاي مسخرهاي هم از اين دست پيوسته تکرار ميشد که: " طي پنج سال بار خود را ببنديد" ...خب پدر هم که اخلاق رمانتيکي داشت بار و بنة خود را بست و رهسپار شد. سرمايه پدر مبلغ پنج هزار پوندي بود که بابت شرکت در جنگ و زخم پايش به عنوان مقرري دريافت کرده بود. خلاصه رهسپار کشوري ناشناخته شديم تا به کار کشاورزي بپردازيم. دوران کودکي پدر در کولچستر که شهر کوچکي بود سپري شده بود و زندگي حقيقتاً دهقاني و کودکي در حال و هواي روستايي را از سر گذرانده بود. و همين امر باعث شد تا خود را با شرايط مناطق مرتفع و مسطح رودزيا که دار و درخت کمي داشت تطبيق دهد. چنين سرنوشتي در آن دوران غيرمعمول نبود اما براي من مدتي طول کشيد تا با آن شرايط اخت شوم . در داستان " شيکستا" سرنوست مأموران سابق از آلمان و انگلستان را که زخمي شده بودند و شانس آورده بودند که مثل همقطارانشان نمرده و زنده مانده بودند را با همه درد و رنج شان به تصوير کشيده ام.
چنين سرنوشتي شايد بتوان گفت شبيه سرنوشت داوطلبان جنگ ويتنام در کشور ما بود که پس از بازگشت از جنگ نتوانسته بودند خود را با شرايط محيطي تطبيق دهند و کاملاً از جامعه منزوي شده بودند.
من واقعاً نميفهمم مردم با چنين تجاربي چگونه ميتوانند خود را بلافاصله با شرايط محيطي تطبيق دهند. اين سوال هميشگي من بوده .
اخيراً خاطراتي را در مجله ي " گرانتا" در باره ي مادر خود منتشر کردهاي که من فکر ميکنم حقيقتاً در بارة پدرت بوده.
چطوري ميشود زندگي آن دو را از هم جدا کرد. مادرم در حقيقت زندگياش را وقف پدر کرده بود.
من وقتي در باره جستجوي طلاي پدرت ، آرزوهاي بزرگ و ساير ماجراجوييهايش ميخوانم حقيقتاً شگفتزده ميشوم...
راستش پدرم آدم عجيبي بود. کسي بود که واقعاً کاري از دستش ساخته نبود. درواقع بخشي از اين بيعرضگي بخاطر تبعات شرکتاش در جنگ بود. نميتوانست با چيزي کنار بيايد. همه برنامهريزيها و ادارة امور در دست مادرم بود و همو بود که کارها را اداره ميکرد.
من حس ام اين است که او در همة کارهايش همان شوق و ذوق جستجوي طلا را داشته.
دوريس لسينگ:
اين حس شما تا حدودي قرين به حقيقت است – اينکه او فکر ميکرد اگر راهش را بداند ميتواند به طلا دست يابد. بخاطر همين او هميشه در حال کسب تجربه بود. او در کشور طلا زندگي ميکرد. معادن طلا، کوچک و بزرگ در اطراف مان بودند. من در اين مورد در داستاني بنام "ال دورادو" بصورت ديالوگ نوشتهام.
پس چندان هم پربيراه نبوده.
نه ! کشاورزها هميشه چکش و لگني تو ماشينشان داشتند. اونا هميشه با تکهاي طلاي چسبيده به سنگ برميگشتند.
پس وقتي بچه بودي دور و برِت پر از آدمهايي بودند که قصهها براي گفتن داشتند.
نه....آفريقاييها قصه ميگفتند ولي ما اجازه نداشتيم باهاشون قاطي بشويم. بدترين چيز آنجا هم همين مسئله بود. منظورم اينه که در کودکي ميتوانستم تجارب فوقالعاده اي داشته باشم. اما يک بچة سفيد پوست مناسبتي نداشت که به قصههاي آنها گوش دهد. ميدانيد من در انگلستان عضو انجمني هستم بنام" کالج قصه گويان". حدود سه سال پيش گروهي با هدف احياي سنت قصهگويي به مثابه يک کار هنري اين انجمن را تشکيل دادند. تلاش مفيدي بوده. من فقط مشوق آنها هستم و در جلساتشان شرکت ميکنم. مشکل اين بود که مردم فکر ميکردند قصهگويي همان تعريف خاطرات بامزه و لطيفه است. اينجوري آنها نااميد ميشدند. گروهي هم فکر ميکردند قصهگويي يعني گپ وگفت با مردم. ميدونيد که هميشه آدمهايي هستند که دوست دارند خاطراتشان را تعريف کنند. اما تعداد زيادي قصهگوهاي واقعي هم جذب کالج شدند. تعدادي از آنها از آفريقا بودند – از همه جاي آفريقا – آدمهايي که نسل اندر نسل قصهگو بودند و آدمهايي که قصد احياي اين سنت را داشتند. به اين ترتيب کارمان گرفت. حالا قصهگويي زنده و جاندار است. هروقت در لندن يا جاهاي ديگر مراسم قصهگويي برگزار ميشود مخاطبان زيادي را جذب ميکند. تعجب آور اين است که فکر کنيد واقعاً چه چيزي ميتوانند به جاي آن انجام دهند. " والاس " يا چيزي شبيه آن تماشا کنند.
بازگشت به انگليس چه احساسي داشت. يادم ميآيد وقتي جي. گي. بالارد به شانگهاي برگشت احساس خوبي نداشت و فکر ميکرد آنجا همه چيزکوچک وعقب مانده است.
دوريس لسينگ:
آه...چرا. من هم احساس خوبي نداشتم. هنوز هم احساس خوشي ندارم. همه چيز محصور و قفل شده در چارديواري تنگ است. همه چيز بسيارعالي اما بيش ازحد سازمان يافته است. من فکر نميکنم حتي يک اينچ از مناظر طبيعي انگلستان باشد که دست بشر به آن نرسيده و بکر مانده باشد. به نظر من حتي يک دانه گياه وحشي وجود ندارد.
آيا هيچوقت به سرت زده است به طبيعت جادويي و وحشي آفريقا بازگردي؟
راستش من در آن طبيعت زندگي نکردهام، قبول داري؟ چيزي از گذشته وجود ندارد. سه سال پيش وقتي تنها دو سال از استقلال زيمبابوه مي گذشت، به آن کشور رفتم کاملاً واضح بود که من متعلق به گذشتهام. آن زمانها من دختري سفيدپوست و مورد نفرت بوميان بودم که هيچکس مهربانانه با من حرف نميزد. اما حالا خانمي متشخص و مورد احترام هستم.
چرا؟ چون عليه سياهان بودي؟
من عليه رژيم سفيد ها بودم. اما "حصار رنگ " وجود داشت. امروزه حصار رنگ از بين رفته است. تنها ارتباطي که با سياه پوستان داشتم، بردهها بود. خيلي سخت بود با سياه پوستاني که به خاطر منع آمدوشد فقط ساعت نه اجازة عبورومرور داشتند و در شرايط فقر و فاقهاي بسر ميبردند که من در آن نبودم ارتباط برقرار کنم.
در خاطراتي که در "گرانتا" منتشر شده تصويري از دختري است که اسلحهاي داشته و مسابقه تيراندازي ميگذاشت...
خب . آن دوران از اين جور کارها زياد بود اما امروزه سفيدها را بيرون کردهاند و ديگر آن اوضاع و احوال عوض شده..
آيا ميل به نويسندگي از کودکي در تو بود؟ در خاطراتت گفتهاي که نوشتههايت را از مادرت پنهان ميکردي. چون بيشتر آنها را از بين ميبرد .
مادرم زني بود که خيلي سرخورده شده بود. مملو از توانمندي بود و انرژي آن را به من و برادرم منتقل ميکرد. هميشه ميخواست سري توي سرها در بياوريم. مدتها تلاش کرد تا موزيسين بشوم آخر خودش موزيسين خوبي بود. اما من استعدادش را نداشتم. آن موقعها همة دانش آموزان بايد کلاس موسيقي ميديدند. هميشه ما را تحت فشار ميگذاشت. البته از جهاتي کار خوبي ميکرد چون بچهها در شرايطي هستند که بايد تحت فشار قرار بگيرند. اما همين کار باعث ميشد ما هم موضع دفاعي بگيريم. به هر حال من فکر ميکنم که هر کودکي بايد صاحب استعدادهاي خودش باشد.
اما من هنوز پاسخ اين سؤالم را که آيا در کودکي ميخواستي نويسنده شوي دريافت نکردم.
راستش آرزوهاي زيادي داشتم و دکتر شدن هم يکي از آنها بود. ميتوانستم کشاورز خوبي هم از آب در بيايم. من به خاطر سرخوردگيهايم نويسنده شدم. مسئلهاي که فکر ميکنم در مورد بسياري از نويسندگان صادق است.
تو در ژانرهاي مختلف رمان نوشتهاي. آيا فکر نميکني که خوانندگانت به اين نتيجه برسند که داري بهشان خيانت ميکني؟ چون تو اصلاً در يک جا بند نميشوي؟ منظورم هواخواهان داستانهاي علمي - تخيلي است. آنها خيلي متعصب هستند و دوست ندارند نويسندهشان از جمع کوچک آنها جدا شود.
خب ،البته اين متعصبانه است. امروزه کساني که خودشان را متعلق به آن کمپ ميدانند ميخواهند قدري تعديل بشوند. يکبار به عنوان مهمان افتخاري به کنوانسيون جهاني نويسندگان علمي – تخيلي در برايتون دعوت شده بودم. دو نفر از علمي – تخيلي نويسان شوروي هم دعوت شده بودند. قبلاً اين کار مشکل بود اما حالا بهخاطر باز شدن فضا گلاسنوستي قدري راحت تر شده است. راستش من با اين کتابهايي که اخيراً در اين ژانرها نوشته ميشود نمي توانم کنار بيايم. من بعد از اينکه منتقدين نوشتههاي مرا به عنوان داستانهاي علمي – تخيلي نقد کردند متوجه شدم که در چه زمين مقدسي گام نهادهام. البته واقعاً هم من علمي - تخيلي نويس نيستم. من فقط کتابي از استانيسلاولف خوانده بودم که در واقع يکي از کلاسيکهاي علمي – تخيلي و مملو از تخيلات علمي بود...البته نصف کتاب را چون نميفهميدم از دست دادم، اما بقيه کتاب را که درک ميکردم واقعاً اعجاب انگيز بود. من با جوانان و نيز ميانسالاني که روحية جوان داشتند ملاقات کردم که به من ميگفتند " خيلي ببخشيد ما حوصلة رئاليسم را نداريم و من هم در جوابشان ميگفتم:" خداي من! ببينيد چه چيزي را از دست ميدهيد! اين که خيلي متعصبانه است! اما آنها گوششان بدهکار نبود. در مقابل ميانسالاني هم بودند که ميگفتند ما حوصلة داستانهاي تخيلي و غير رئال را نداريم. واقعاً حيف است که تخيلي مينويسيد. من از بابت که مهمان افتخاري بودم خوشحالم چون راه من از آنها از همان گردهمايي جدا شد.
آنچه در " شيکاستا " خيلي مرا تحت تاثير قرار داد اين بود که توانستهاي همة تمهاي روحي که در داستانهاي علمي – تخيلي بصورت رمز و استعاره در لايههاي تحتاني داستان مطرح ميشوند را رو بکني.
راستش من موقع نوشتن اون داستان فکر نميکردم دارم داستان علمي – تخيلي مينويسم، جدي ميگويم. شروع داستان طوري بود که من دوست داشتم با يه چيز ديگهاي شروع کنم." ساعت سه بعد از ظهري منحصر بفرد سال 1883 درتامسک..." اين جمله خلاف ديد کيهاني است و اين نوع شروع کردن داستان گزينة ثانوي من بود!
تو براي بسياري از مجموعه داستانهاي صوفيانه مقدمه نوشتهاي. اين علاقه به صوفيسم از کجا پيدا شد؟

دستنوشته دوريس لسينگ از کتاب " يادداشتهاي نجات يافته"
خب. ميداني که من از صحبت کردن در اين خصوص متنفرم. چون آنچه تو ميگويي ديگر کليشهاي شده و پوچ و مهمل بافيه. تمام چيزي که ميتوانم و دوست دارم در اين زمينه بگويم اين است که من دنبال نوعي ديسيپلين در اين خصوص هستم. همه قبول دارند که آدم به يک هادي نيازمند است. من هم دنبال يکي بودم. اما همة آنها به نوعي پيرمراد بودند که اصلاً ازشان خوشم نميآيد. بالأخره به يک نفر به اسم " شاه " برخوردم که صوفي بود و حقيقتاً مرا تحت تاثير قرار داد. از همان اوايل دهة شصت با اين کار مشغول شدم. واقعاً نميشود چيزي در موردش گفت چون بيشتر تجربي است و بايد خودت تجربه کني. ميخواهم نکتهاي در اين مورد روشن کنم، چون خيليها هستند چپ و راست ميگويند " من صوفي هستم ". فوقش اين است که کتابي در اين زمينه خوانده اند که به نظرشان جالب رسيده . اين کار کاملاً مخالف منش و کردار صوفيان واقعي است. خيلي از صوفيهاي بزرگ گفته اند که :" من نميتوانم خودم را صوفي بنامم چون صوفي بودن خيلي مشکل است ". من نامههايي دريافت مي کنم که نوشتهاند:" هي... دوريس شنيدهايم که تو هم صوفي هستي ..." خب من چه جوابي به اينها بدهم . مجبور مي شوم کاري به کارشان نداشته باشم.
به نظرم مردم ميخواهند از تو يک پيرمراد بسازند حالا چه سياسي يا متافيزيکي .
به نظر من مردم هميشه دنبال پيرمراد هستند . راحتترين کار در جهان پيرمراد شدن است . اين کار خيلي هراسانگيز است. من يک بار در همين نيويورک شاهد واقعهاي گيجکننده بودم. احتمالاً دهة هفتاد بود، دوران ترکتازي پيرانمراد. مردي هميشه با لبادهاي طلايي وسط سنترال پارک مينشست. اين مرد کلمهاي حرف نميزد و درست ظهرها موقع ناهار خوردن پيدايش ميشد. از وجناتش معلوم بود که مرد مقدسي است. اين کار ماهها طول کشيد. ميآمد،مينشست و غذايش را ميخورد. مردم دورش حلقه ميزدند و در سکوت مينشستند و بعد راهش را ميکشيد و ميرفت. به همين سادگي.
ميخواهم اين سؤال را هم در اين زمينه بپرسم. به نظر تو تناسخ معقوله؟
فکر ميکنم عقيدة جالبيه، هر چند که من اعتقادي به آن ندارم. فکر ميکنم شبيه غوطهور شدن در قلمرو ناشناخته و طي سير و سلوکي طولاني باشد.
که اين سياره فقط توقفگاهي کوتاه در اين مسيراست؟
ما علاقهاي به اين موضوعات نداشتيم. من دارم راجع به آدمهايي صحبت ميکنم که به آموزههاي " شاه " ميپرداختند و زمان زيادي براي اينکار صرف ميکردند چون اين راهي است سخت و دشوارکه صبر و تلاش فراواني ميطلبد. واقعاً انديشيدن به اين مسايل شوقانگيز است. خصوصاً اينکه بخواهي کتابي در اين مورد بنويسي. اما تا آنجا که من ميدانم نظرية حلول در "شيکاستا" اگر به زبان ادبي بگويم استعارة جالبي است. متوجه شدهام که بعضيها " شيکاستا " را به عنوان کتاب آموزشي استفاده ميکنند
احتمالاً پيامبرانه؟
اين کتاب به شيوة داستانگويي نوشته شده. تلفيق انديشههايي که در مذاهب بزرگ آمده. در مقدمة " شيکاستا " هم گفتهام که اگر شما "عهد قديم " ، " عهد جديد " تورات " و "قران " را بخوانيد به خط سير واحدي مي رسيد. همة اين اديان انديشههاي خاص مشترکي دارند. که همانا جنگ نهايي يا آخرزمان است. من آن را داستاني فضايي ناميدم چون نام ديگري بر آن پيدا نکردم.
به نظر من تو داستاننويسي کاملاً شهودي هستي. و موضوعات خود را بطور اکتشافي و بدون طرح قبلي انتخاب مي کني. آيا در اين نظرم محقام؟
خب . راستش من هميشه طرحي کلي دارم. اما اين مسئله به اين معني نيست که با پيشرفت داستان جا براي ورود يک يا دو شخصيت ديگر موجود نباشد. وقتي تروريست خوب را مينوشتم، ميدانستم چه ميخواهم بکنم. انفجار بمب در فروشگاه هارود آغاز ماجرا بود. فکر ميکردم نوشتن داستاني درباه گروهي آماتور و ناوارد که به ماجراي بمبگذاري کشيده ميشود جالب خواهد بود. من يک شخصيت اصلي داشتم – در واقع من خيليها را ميشناسم که مانند آليس بودند، يعني در عينحالي که نگران سرنوشت نهنگها وخوکهاي آبي هستند، عقيده دارند " بدون شکستن تخم مرغ نميشود املت درست کرد " و بدون ذرهاي احساس ناراحتي حاضرند عده زيادي را به قتل برسانند .هرچه بيشتر در موردشان فکر ميکردم بيشتر علاقمند به موضوع ميشدم. به اين ترتيب چيزهايي در مورد آليس و دوست پسرش و افراد ديگر داستانم ميآموختم. من به شخصيتهايي با طرز تفکر مختلف احتياج داشتم. بهخاطر همين آن زوج لزبين را خلق کردم. بعد آنچه مرا متعجب کرد ظهور شخصيتهايي بود که ابداً به آنها نيانديشيده بودم، مثل فايه و بعد فايه به شخصيتي نابود شده تبديل شد که براي خود من هم تعجبآور بود. شخصيت اين يارو، فيليپ هم همينجوري خلق شد. همان موقعها در باره شخصيتي جوان وحساس که حدود بيستويک يا بيستودو ساله که از کار بيکار شده بود، اما هميشه مسئولين بهش کار پيشنهاد ميکردند چيزهايي شنيدم. در واقع، متوجهيد که، پيوسته به مجموعه آگاهيهاي من اضافه ميشد. حالا شما به اين آدمها ميگوييد ديوانه! به اين ترتيب او در هر سه روز يک ساک پر دريافت ميکرد. فکر ميکنم کتاب بسيار سرگرمکنندهاي است.
واقعا؟
راستش از جهاتي کميک است. ما اغلب در مورد اتفاق افتادن چيزهايي صحبت ميکنيم که فکر ميکنيم بايد آنگونه که مورد انتظارند اتفاق بيافتند، و هر چيزي هم در اين اتفاق مهم است. واقعيت غيرقابل انکار اين است که تجربة هرکس در باره چيزها در واقع تجربهاي کامل است. منظورم همة چيزهاست! با اين وصف چرا بايد اين نمونه متفاوت از بقيه باشد. من به تروريستهاي بسيار خطرناک اعتقادي ندارم.
توطئه و امثالهم...؟
مجموعهاي از کثافتکاريها و به هم ريختگيها دست به دست هم ميدهند.
اتفاق افتاده که چند داستان را هم زمان به پيش ببربد؟
رک و پوست کنده بگويم نه! من وقتي کار جديدي را شروع ميکنم سعي مي کنم کارهاي قبلي را سرو ساماني داده باشم.
پس تو کاري را تمام ميکني و بعد ميروي سراغ کاري ديگر...
بله درسته. من هيچوقت غير از اين نميتوانم کاري انجام دهم. اگر خرده کاري بکني ايدههاي ارزشمندي را از دست ميدهي. اين تداوم ذاتي نامحسوس است. گاهي هم وقتي ميخواهي شکل جديدي به کارهايت بدهي در مييابي که چيزهاي جديدي در دسترس هستند.
آيا شده وقتي روي ژانري کار ميکني اين احساس بهت دست داده باشد که داري خودت را بازيافت ميکني؟ براي نمونه من فکر ميکنم چشم اندازرئاليسمي که در تروريست خوب و يا در کتابهاي جين سامرز بکار گرفتهاي با کارهاي رئال قبليات متفاوت است.
شايد به خاطر گذر زمان باشد. آدمها بهتدريج مستقل و بيتفاوت ميشوند. به نظر من هر کتاب مسئلهاي است که طرح شده و بايد حل شود .اين چيزي است که فرم داستان را بهتو تحميل ميکند. اينگونه نيست که به خودت بگويي " ميخواهم داستاني علمي - تخيلي بنويسم ". تو از يک جايي شروع ميکني و بعد کمکم فرم داستان خودش را تحميل ميکند.
مصاحبهگر:
آيا بيوقفه مينويسي؟ يا اتفاق افتاده که بين کتابهايت وقفهاي افتاده باشد؟
بله! زماني اصلاً نمينوشتم. گاهي هم مدت زمان طولاني ننوشته ام. هميشه کارهايي است که مجبوري انجام بدهي، مقالهاي است که بايد بنويسي، حالا چه خوشت بيايد و چه خوشت نيايد. زماني داستان کوتاه مينوشتم. جالب بود چون آنها خيلي کوتاه بودند. يه روز، اديتورم باب گاتليب خيلي اتفاقي بهم گفت که خيلي وقته کسي داستان کوتاه برايم نميفرستد و به نظر او اين کار خيلي جالب بود. با خودم گفتم:"خداي من! خيلي وقته داستان کوتاه ننوشتهام ".به اين ترتيب شروع به نوشتن داستانهاي حدود 1500 کلمه کردم و اين ديسيپلين خوبي برايم بود. از اين کارم لذت بردم. نام اين مجموعه را " چشم انداز لندن " گذاشتم چون همه آنها به لندن مربوط ميشد.
پس آنها در واقع قصه و يا چيزهاي غيربومي نيستند؟
نه! اصلاً. آنها مربوط به وقايع واقعي هستند. من خيلي به لندن فکر ميکردم. به نظرت هر شهري صحنة تئاتر نيست؟
آيا عادت داري بطور حرفهاي و مرتب کار کني؟
کار مرتب و حرفهاي چندان مهم نيست. چون عادت است. زماني که مشغول بزرگ کردن بچه بودم با خودم فکر ميکردم بايد سروساماني به کارهايم بدهم و اصولاً کم کار ميکردم، اما در اوقات فراغت آخر هفته و در تعطيلات بطور باورنکردني کار ميکردم. حالا اين عادتها در من نهادينه شده است. در واقع هر چه کمتر کار ميکنم با دقت بيشتر و بهتري کار ميکنم. در واقع اين هم نوعي عادت است. ميدانم که اغلب زنان نويسنده هم اينکار را ميکنند، در حاليکه گراهام گرين هر روز دويست کلمه مينوشت. در واقع من در جريان کار بهتر مينويسم. اوايل نوشتن موضوع قدري گنگ و پراکنده است اما بتدريج با پيش رفتن داستان نوشتن هم روانتر ميشود. هر وقت براي نوشتن چيزي زور ميزنم متوجه ميشوم که خوب از آب در نميآيد.
اخيرا" چه مطالبي مطالعه ميکنيد؟ داستانهاي معاصر را ميخوانيد؟
خيلي زياد ميخوانم. شکر خدا خيلي سريع هم ميخوانم. البته چارة ديگري هم ندارم. نويسندهها وناشرها مقادير زيادي کتاب ميفرستند. حدود نه، ده کتاب هر هفته. من هم وجدانم اجازه نميدهد سرسري بگذرم. واقعيت اين است که بعد از خواندن يکي دو فصل از کتاب متوجه ميشوي که کتاب ارزش ادامه دادن دارد يا نه. گاهي هم پيش ميآيد که آدم حوصلة کافي ندارد يا بيش از حد گرفتار کارهاي خودش است. نويسندگان زيادي هستند که دوستشان دارم و هميشه کتابهاي جديدشان را ميخوانم. گاهي هم مردم خواندن کتابي را پيشنهاد ميکنند. روي هم رفته زياد ميخوانم.
ميتواني کمي در بارة اينکه چگونه با خلق جين سامرزمنتقدين را سر کار گذاشتي، صحبت کني؟ قبل از هر چيز برايم خيلي جالب است که با اسم مستعار دو نوول طولاني منتشر کردي تا نشان دهي با نويسندگان جوان چه رفتاري ميشود.
البته قرار نبود دو کتاب با نام مستعار منتشر کنم. اول قصد داشتم فقط يک کتاب باشد. قضيه به اين شکل بود که کتابي نوشتم و به بازارياب گفتم که اين اولين کتاب زن ژورناليسي در لندن است که ميخواهد برايش ناشري پيدا کند. نميخواستم هويت نويسندة کتاب زياد از من متفاوت باشد. بازارياب متوجه شده بود و کتاب را به ناشرين فرستاد. دو تا از ناشرهاي انگليسي من کتاب را برگرداندند. نظر نمونه خوانهاي کتاب خيلي ترحمآميز بود! واقعاً بنده نوازي کرده بودند!! سومين ناشر ميشل ژوزف ( ناشر اولين کتاب من ) خانم مديري داشت بسيار باهوش ، بنام فليپا هاريسون که به بازارياب من گفته بود اين نوشته شبيه آثار اوليه دوريس لسينگ است. حدس او براي ما معضلي شده بود که بايد حل ميشد. چون دوست نداشتيم دوره بيافتد و حدساش را اينجا و آنجا تعريف کند! به همين خاطر به نهار دعوتاش کرديم و آنجا به او گفتم: " جين سامرز منم! ميتواني اين راز را پيش خودت نگهداري؟" اولش خيلي ناراحت شد اما بالأخره خيلي از اين فکر خوشش آمد. بعد باب گوتيب که اديتور نوشتههاي من در " ناپ" ايالات متحده بود متوجه قضيه شد و ما شديم سه نفر. بعد ناشر فرانسويام تلفن کرد و گفت:"تازگي کتابي خريدهام از نويسندهاي انگليسي. تو در نوشتناش کمک نکردهاي؟ " مجبور شدم حقيقت را بهش بگويم. در مجموع شديم چهار يا پنج نفر که از ماجرا خبر داشتيم. حدس ما اين بود که بعد از انتشار کتاب همه متوجه خواهند شد. البته قبل از نشر نسخهاي از کتاب به همة کساني که متخصص نوشتههاي من بودند فرستاده شده بود اما هيچکدام از آنها نتوانسته بودند متوجه قضيه بشوند. اين متخصصين همة نويسندگان را گرفتار خودشان کردهاند. گويي نويسندگان مايملک آن ها هستند. خيلي جالب بود! چهار ناشر اروپايي بي آنکه متوجه شوند کتاب مال من است آن را خريدند. جالب بود. به اين ترتيب اولين کتاب منتشر شد. چند زن آنهم خيلي کوتاه کتاب رامعرفي کردند چون فکر ميکردند من هم از خودشونم. به اين ترتيب "جين سامرز " شهرت يافت و هواخواهان زيادي دست و پا کرد که عموماً آدمهاي غيرادبي بودند کساني که علاقمند به نوشتههاي سبک قديم بودند. عدهاي از کارمندان امور خدماتي هم چه موافق و چه مخالف اقبالي به کتاب نشان دادند چون ميگفتند که خوشحالاند من آنها را نوشتهام. بعد فکر کردم که بهتر است کتاب دوم را هم بنويسم. بعد از آن بود که عاشق " جين سامرز " شدم. وقتي از موضع اول شخص مينويسي، نميتواني زياد از حوزة ديد اول شخص فراتر بروي. " جين سامرز يک خرده بورژواست با پس زمينة بسيار محدود. چيزهايي هستند که از خرده بورژواهاي انگليسي خيلي محدودترند. سامرز به دانشگاه نرفته بود و از همان ابتداي جواني مجبور به کار کردن در اداره شده بود. زندگي او محدود به اداره بود. ازدواج کرده بود، چيزي که اگر بتوان نام آن را ازدواج گذاشت. بچهدار نشده بود و از سفر خارج خوشش نميآمد. وقتي با شوهرش و يا از طرف اداره به سفر خارج ميرفت دوست داشت هرچه زودتر به وطن بازگردد. تا آنجا که بتواني فکرش را بکني تجربههايش محدود بودند. بنابراين موقع نوشتن مجبور بودم بسياري از اتفاقات را از قلم بياندازم. حذف! حذف! اين زن خيلي معمولي بود. در اعتقادات خود که چه چيزي خوب است و چه چيزي بد بسيار قاطع بود.
حتي در مورد لباس...
همه چيز! دوستي داشتم که در مورد پوششاش خيلي وسواس داشت. من اميدوارم رنجي را که براي مناسب جلوه کردن ميکشيد کسي تجربه نکند. جين سامرز برآيند خيليها بود. دومي مادر خود من. با خودم ميانديشم اگر او در شرايط فعلي لندن جوان بود چه وضعيتي پيدا ميکرد. سومي زني بود که دائماًً ميگفت:" کودکي من عالي بود، عاشق پدر و مادرم بودم، برادرم را خيلي دوست داشتم، خيلي ثروتمند بوديم، عاشق مدرسه رفتن بودم، شوهر جواني نصيبم شد، شوهرم را خيلي دوست داشتم و از اين جور حرفها ... " بعد ناگهان شوهرش ميميرد و او از يک زن – کودک خيالپرداز به زني که بايد به خودش متکي شود تبديل ميشود. من همة اين آدمها را در يک نفر جمع کردم. وقتي از موضع اول شخص مينويسي خيلي جالب است که خودت را کشف ميکني ولي وقتي در قالب کسي ميروي که خيلي از تو متفاوت است کار مشکل ميشود.
پس منظور اصلي تو از کتابهاي "جين سامرز " محک زدن نهادهاي ادبي بوده؟
مدتهاي مديدي است که با ماشين ادبي همراه بودهام. با چم و خمشان آشنا هستم. من نه تنها ذائقة ناشرين بلکه منتقدين و نمونهخوانها را هم ميشناسم. ميدانم آنها از چه چيزي خوششان ميآيد و از چه چيزي بدشان. همة آنها بيش از حد قابل پيش بيني هستند. من مطمئن بودم چه بر سر کتاب خواهد آمد! درست قبل از آنکه هويت جين سامرز را آشکار کنم مصاحبه اي با تلويزيون کانادا داشتم. آنها پرسيدند: خب فکر ميکني چه اتفاقي ميافتد؟ گفتم: " منتقدين انگليسي خواهند گفت کتابها فاقد ارزش هستند. " جدي ميگويم. ما با همچين موجودات حقيري سر و کار داريم. در صورتيکه کتاب در همة کشورها با اقبال زيادي روبهرو شده بود.
در مقدمه " شيکاستا " گفتهاي که مردم ارزش اين دوران و اينهمه کتابي را که در دسترس است نميدانند. آيا واقعاً فکر ميکني داريم به سوي فرهنگ جدايي از کتاب پيش ميرويم؟ آينده نامطمئن را چگونه پيش بيني ميکنيد؟
به خاطر داشته باش من دوران جنگ جهاني دوم را تجربه کردهام . دوراني که در آن کتاب و نشريات بسيار کمي در دسترس بود. حالا که در کتابفروشي ها هر آنچه ويا تقريباً هرآنچه را که ميخواهم در ليست وجود دارد براي من مثل معجزه است. در سختيهاست که قدر نعمتها را خواهيم دانست.
آيا اين احساس مسئوليت در تو هست که اين خاطرات را جداي از داستاننويسي بيان کني؟
ميدانم که مردم در بارة من ميگويند:" به نظر من شما پيشگو هستيد." اما من چيز بيشتري از آنچه مثلاً در نيوساينتيست در اين بيست سال اخير نوشته شده نگفتهام. حالا چرا اين لقب را به آنها نميدهند؟
تو بهتر مينويسي.
درسته. منظورم اين است که من آنها را جالبتر عرضه ميکنم. به نظرم گاهگاهي يا طول موج برخورد ميکنم – فکر ميکنم بقيه نويسندگان هم همين تجربه را دارند، به اين معني که حوادث را پيش بيني ميکنم. اما واقعاً فکر نميکنم زياد مهم باشد. به نظر من وظيفة نويسنده طرح سوال است. من فکر ميکنم اگر کسي داستاني از من بخواند – حالا نميدانم چرا – بايد حس کند با ادبيات آبتني کرده است. بايد تا حدوي متفاوت بيانديشد. اين چيزي است که فکر ميکنم وظيفة نويسنده است. اين وظيفة ماست. هميشه انديشة ما اين است که چرا و چگونه وقايع اتفاق ميافتند. بخاطر همين است که نويسندگان حساس به مسائل هستند.
آيا هيچوقت از مواد توهمزاي رايج دردهة شصت مصرف کردهاي؟ يا چيزهايي در آن رديف؟
بله. يکبار ماسکولين مصرف کردم. از اين بابت که تجربهاي عيني بود خوشحالم. اما ديگر تکرارش نکردم. اين کار را در شرايط بدي انجام دادم. آن دو نفري که به من ماسکولين دادند خيلي مسئولانه عمل کردند! آنها همهش يه جا نشستند و من تنها جنبه " ميزباني " شخصيتام را کشف کردم. چون تنها چيزي که من ميکردم تکرار تجربة هميشگي آنها بود. ميخواستم بفهمم احساس واقعيام چيست؟ تنها کاري که توانستند برايم انجام دهند اين بود که تنهايم بگذارند. فکر ميکنم ميترسيدند خودم را از پنجره به بيرون پرت کنم. من از آن تيپ آدمها نيستم که اهل اين کار باشند! بعد يکريز گريه ميکردم. گريه اهميت نداشت اما همين گريهها آنها را ناراحت کرده بود. بعد همه چيز به خوشي تمام شد و من ديگر سراغ مواد نرفتم. اساساً به اين خاطر که افراد مبتلا به اين مواد را ميشناختم. دوستي داشتم که او هم يکبار ماسکولين مصرف کرده بود. همه چيز مثل کابوس بود. کابوس واقعي. تا يک ماه کله آدم دوران ميگرفت. وحشتناک بود. اصلاً دوست ندارم دوباره تجربهاش بکنم.
زياد مسافرت ميکني؟
خيلي زياد . اما ميخواهم تمامش کنم.
اغلب براي کار؟
ميداني اغلب براي پيشبرد کارهايم. ظاهراً يکي از وظايف نويسندگان فروش کتابهايشان است! عجب پيشرفت حيرتانگيزي! بهت ميگويم امسال کجاها بودهام. به دعوت ناشرينام به اسپانيا... مادريد و بارسلونا رفتم که خيلي خوش گذشت. بعد به برزيل رفتم. آنجا متوجه شدم که کتابهايم خوب فروش رفتهاند. قبلاً از اين موضوع خبر نداشتم. البته مخصوصاً داستانهاي علمي – تخيليام. بعد به سانفرانسيسکو رفتم. آنجا بهم گفتند:" حالا که اينجايي ... بهتره ..." واي از دست اين عبارت "بهتره..." به پورتلند هم بري... تا حالا آنجا رفتهاي؟
نه. هرگز.
اينهم براي خودش تجربهايه. در سانفرانسيسکو همه بهطور معمول خوشگذران، مغرور، شوخطبع، خوشبرخورد، زود جوش و شيکپوشاند. نيم ساعت پرواز ميکني و به شهري معمولي ميرسي که نشاني از هيچيک از ويژگيهاي سانفرانسيکو در آن نيست. عجيبه. آمريکا واقعاً کشور عجايبه. بعد براي بار دوم به فنلاند رفتم. بهترين کتابفروشيهاي جهان آنجا هستند! عالي! اعجابانگيز! خودشان که ميگويند به خاطر شبهاي طولاني اين کشوره! حالا هم اينجا هستم. بعد قراره براي شرکت در گردهمآيي علمي – تخيلي نويسان به برايتون بروم. بعد براي دريافت جايزة موندللو به سيسيل ايتاليا خواهم رفت. گفتم:" چرا سيسيل؟"
گفتند:" بهدليل اينکه سيسيل شهرت بدي بخاطر مافيا کسب کرده ..." بعد از سيسيل سراسر زمستان را خواهم نوشت.
شنيده ام که با فيليپ گلاس روي " اپراي فضايي " کار ميکنيد؟
تعجب ميکنم واقعاً چه بر سر کتابها ميآيد. چه کسي تصورش را ميکرد داستان " نمايندهاي براي سياره هشتم " تبديل به اپرا بشه. خيلي عجيبه!
چطور اين اتفاق افتاد؟
خب. فيليپ گلاس نامهاي به من نوشت و گفت که ميخواهد اپرايي بر اساس داستان اجرا کند و ما قرار ملاقات گذاشتيم.
قبلاً چيزي در مورد موسيقي او مي دانستيد؟
راستش را بخواهيد نه! او تعدادي از موسيقيهايش را فرستاد. مدتي طول کشيد تا گوشهايم به نوع موسيقي او عادت کردند. گوشهايم عادت به موسيقي ديگري داشتند. ميداني که منظورم چيست. بعد ما ملاقات کرديم و راجع به کار صحبت کرديم. کارها به خوبي و خوشي پيش رفت چون زياد اختلاف نظر نداشتيم. توافق کرديم، همين! او گفت که کتاب به نظرش جالب رسيده و راست هم ميگفت چون مناسب موسيقي او بود. ملاقات ما طبق برنامه و مداوم نبود. اينجا و آنجا همديگر را ديديم و روي کارهايي که بايد ميکرديم توافق کرديم و من اپرا را نوشتم.
قبلاً هم چنين کاري کرده بودي؟
نه. با موسيقي نه.
براي آغاز کار موسيقي داشتي؟
نه. ما با اپرا شروع کرديم. تا حالا شش ورژن از داستان را تمام کرده ايم. چون اين يک داستان است. متفاوت از همة کارهاي قبلي او. وقتي کاري انجام ميشود فيليپ ميگويد به شش بيت اينجا و سه بيت آنجا نياز دارم. کار طاقت فرساييه.
ميتواني راجع به کارهاي آيندهات بگويي؟
بله داستان بعدي من داستان کوچک يا داستان کوتاهي بوده که کمي بزرگ شده. خندهآور اينه که در انگلستان رمان کوتاه خيلي شبيه داستان کوتاهِ بزرگ شده است. چيزي که اصلاً در اينجا، ايالات متحده، طرفدار ندارد. اينجا کتابهاي کت و کلفت را دوست دارند. ميخواهند ارزش پول خرج کردن را داشته باشد. داستان در بارة خانوادهاي معمولي است که بچهشان يک جن است. تا اينجا رئاليستي است. من اين ايده را از دو منبع به دست آورده ام. يکي از آنها اين نويسنده فوقالعاده لورن ايسلي است. او نوشتهاي دارد – حالا خاطرم نيست دقيقاً راجع به چه مسئله ايه – که در آن مردي دمدماي غروب در ساحل قدم ميزده که به دختري بر مي خورد که ميگويد دختر نئاندرتال است. دختري دهاتي در منطقة روستايي با کلهاي بيريخت که چيز زيادي از هيکلاش مشخص نيست. ايدهاي بد اما بسيار تاثيرگذار! اين ايده در سرم بود و به خود گفتم:" اگر نئاتدرتال چرا کوتوله نه! چرا جن نه! مگر همة فرهنگها از اين نوع موجودات ندارند؟" منبع ديگر از مجلهاي بود که در آن زني نوشته بود:"ميخواهم مطلبي در اين مورد بنويسم وگرنه ديوانه ميشوم. " فکر ميکنم او سه بچه داشت. بچة آخري که حالا هفت يا هشت ساله بايد باشد شيطان متولد شده! موضوع وحشتناکي بود. او نوشته بود که کودکاش هيچ چيز غير از تنفر از اطرافيان ندارد و هيچ کار عادي مثل خوشحالي و خنده انجام نميدهد. او خانواده را که قادر به تحملاش نيستند به تباهي کشيده بود. مادر ميگفت: " فقط شبها ميتوانم به سراغش بروم و او را در خواب ببوسم چون جرات بوسيدناش را موقع بيداري ندارم " به اين ترتيب همة اينها وارد داستان شدند. نکتة اصلي در مورد اين جن اين است که او کاملاً خود کفاست . او از هر نظر جني معمولي است. اما ما نميتوانيم باهاش کنار بياييم .
بله. فراموششان نکردهام. اگر داستان آخري را خوانده باشي ..." مامور احساساتي" متوجه شدهاي که اين داستان علمي – تخيلي نيست بلکه هجو تمام عياري است که در آن قرار است قهرمان داستان به سيارة ... راستي اسم سيارة بد چي بود؟
شامات...؟
آره ... شامات برود و اوضاع را اصلاح کند. نوشتن در بارة شامات مشکل خواهد بود چون نميخواهم تصوير اين سياره شبيه زمين باشد. اين کار خيلي راحت است. البته پلاتي در ذهنام دارم. اما لحن مخصوصشان را هم بايد پيدا کنم. متوجه منظورم که هستي؟
زياد پيش مي آيد که داستانهايت را براي جمع بخواني؟
زياد نه. هروقت ازم بخواهند برايشان ميخوانم. در فنلاند نخواستند. آخرين بار يادم نيست کجا خواندهام.هان... يادم افتاد . آلمان... سال گذشته. سفر گندي بود. چند نهاد فرهنگي بودند که به آنها گفتم: "بيينيد من کار هميشگيام را ميکنم. داستان را ميخوانم و به سوالات دانشجويان پاسخ ميدهم. " اونها گفتند که البته اين رسم دايمي آکادميسينهاست و:" نبايد از دانشجويان ما انتظار سوال و جواب داشته باشي" گفتم:" شما کارتان نباشد، من خودم ترتيب کارها را ميدهم ".در هرصورت اوضاع آنطوري که در آلمان معمول است پيش رفت. آلمانيها دوست ندارند خللي در برنامههايشان پيش بيايد. ميخواهند همه چيز طبق برنامه باشد. ساعت چهار بعد از ظهر ملاقاتي داشتيم تا ترتيب کارها را براي ساعت هشت بدهيم. نه! نه! آنها اصلاً اهل بيبرنامگي نيستند. گفتم زياد سخت نگيريد. سالن گردهم آيي بزرگ بود. داستان را به زبان انگليسي خواندم. کارها عالي پيش ميرفت. بعد دانشجويان شروع به پرسش گردند. پرفسورها هم جوابشان را ميدادند و بحث بين خودشان جريان داشت. سوال و جوابهاي آکادميک طولاني که کم کم حوصله همه سر رفت و حاضرين برخاستند تا سالن را ترک کنند. يکي از دانشجويان که مرد جواني بود جلوي در ورودي ايستاد و پس از اينکه پاسخ نسبتاً طولاني يکي از پرفسورها تمام شد پيش آمد و با صداي بلند گفت: " حوصلهمان را سر برديد ...خستهمان کرديد..." من بدون توجه به واکنش پرفسورها گفتم: " خيلي خب. سوالها را به انگليسي از خود من بپرسيد " بعد همه سر جاي خود برگشتند و جلسه خيلي پرشور ادامه يافت . پرفسورها خيلي ناراحت بودند. آلمان همينه! آکادميسينهاي آلماني بدتريناند.
اخيراً ديگر نوشتههايت داستاني نيستند.
الان کتابي مينويسم، البته کتاب کوچکي است، در مورد اوضاع افغانستان. من در يکي از کمپهاي آوارگان بودم. ميدانيد به خاطر اعتقادات اسلامي زنها به ندرت ميتوانند مثل مردها پيش خبرنگاران بروند ومسايلشان را مطرح کنند. به همين دليل ما گزارش را روي زنان متمرکز کردهايم. اسم کتاب اين است: " باد حرفهاي ما را خواهد برد" که نقل قولي از يک رزمنده است که به ما گفت:" ما خطاب به هم فرياد ميزنيم اما حرفهايمان را باد ميبرد."
هيچوقت نگران اتوريتهاي که لازم است براي چنين داستان همهجانبهاي بکار برد، بودهاي؟ چون تو در واقع مدت کوتاهي ناظر بيروني اوضاع بوده اي.
دوريس لسينگ:
آيا هيچوقت خبرنگاران نگران اتوريته ي گزارشي خود بودهاند؟ آنها هم مدت کوتاهي از اين مناطق ديدار ميکنند. در مورد خودم، من بيشتر از همة خبرنگاران در مورد اين سفر توجيه بودم. سوالات را کاملاً بررسي کرده بودم چون با افغانستان و پاکستان آشنايي کامل داشتم ( در کتاب هم موضوع را روشن کردهام) و با فارسي زبانها هم حشر و نشر داشتهام. چيزي که اکثر خبرنگاران از آن بي بهرهاند.
شکل گزارشي تو مورد انتقاد عده اي در ايالات متحده شده. آنها تو را متهم به داشتن روابط با بعضي نهادهاي طرفدار افغان ها کردهاند و اينکه آنها ترتيب تهيه اين گزارشها را دادهاند. در اين مورد حرفي براي گفتن داري؟
اين انتقادها عمدتاً از سوي چپهاي متحجر انجام گرفته. آدمهايي که نبايد زياد جديشان گرفت. چون در کتاب روشن کردهام که ترتيب سفر مرا هيچ سازمان سياسي نداده است. من به همراه دوستاني که تشکيلاتي به نام " کمک به افغان" راه انداخته بودند به آنجا رفتيم و اين نهاد ترتيب ديدار از پاکستان را هم ميدهد. اما هزينه سفر را خودمان پرداخت کرديم و اصلاً کمک مالي نگرفتيم. آنچه در مورد " کمک به افغان " بايد بگويم اين است که اين نهاد دوستاني در ميان افغانيهاي تبعيدي در خارج و رزمندگان در داخل افغانستان دارد و افغانهايي که در انگلستان زندگي ميکنند به عنوان مشاور همکاري ميکنند. اين افغانها دوستان شخصي من هستند و نه دوستان سياسي. " کمک به افغان" تاکنون صناري از نهادهاي دولتي دريافت نکرده و همه تشکيلاتهاي جمعآوري اعانه پولها را از داوطلبان دريافت کردهاند. و غير از افغانها هم کسي از اين مبالغ بهره مند نشده است.
آيا در مورد عبارتهايي که براي کتابهاي جين سامرز بکار بردهاي مثل:" اگر جوان ميدانست / اگر پير ميتوانست ..." هيچ پيام يا چيز متفاوتي، داري؟
پيام که چه عرض کنم. مسئله اين است که شايد نداني هر چيزي که من در اين مورد ميدانم کليشه اي شده است. همه چيز قبلاً گفته شده . ما پير شدنمان را باور نداريم. مردم متوجه نيستند که خيلي زود پير ميشوند. زمان به سرعت ميگذرد.